دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ - 18 December 2017
Home / اسلایدشو / کتاب یک اندرزنامه نوین به شمار می آید/ کمبود درک و بینش تاریخی در کتاب مشهود است

کتاب یک اندرزنامه نوین به شمار می آید/ کمبود درک و بینش تاریخی در کتاب مشهود است

جامعه ایرانی: متن زیر در بررسی و نقد کتاب «دریغ است ایران که ویران شود» تالیف استاد فرامرز رفیع پور می باشد. این نقد توسط دکتر داریوش رحمانیان دانشیار گروه تاریخ دانشگاه تهران با عنوان «نواندرزنامه نویسی در ایران معاصر(ملاحظاتی پیرامون کتاب دریغ است ایران که ویران شود)» نوشته شده است.

 
مفروضات و مفاهیم اساسی این کتاب به روشنی از مشکل زمان پریشی حکایت می کند

بر ماست که از اسارت در دام ذهنیت و روایت شرق شناسانه و اروپا مدارانه خود را خلاص کنیم و مفهوم « شرق و غرب» را که از دوقلوهای مفهومی پدیدارشده در شرایط تاریخی عصر جدید هستند برای تفسیر و تحلیل تاریخ عصر باستان به کار نگیریم.

در شرایط روزگار کنونی دیگر نمی توان با مفهوم و تعبیر استعمار و نظام استعماری به تحلیل شرایط کشورهایی چون ایران پرداخت

تعریف کردن بازی تضاد به گونه ای که دو طرف آن ایران و غرب (استعمار غربی) باشند بسیار ساده بینانه است

 

کتاب « دریغ است ایران که ویران شود» نوشته فرامرز رفیع پور، استاد نام آشنای جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی است که پیش از این چندین اثر دیگر درباره مسائل ایران منتشر کرده است. این کتاب کوششی است برای کشف، شناخت و تبیین مسائل و معضلات ایران امروز و گشودن راهی برای علاج و درمان آنها. همانگونه که از عنوان فرعی اثر (= جنگ فرهنگی، اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی؛ یک مدل تحلیلی) بر میآید این است که نویسنده می خواهد با رویکرد تحلیل- کلان و گسترده- ابعاد و زوایای جنگ و رویارویی ایران با دشمن (غرب، استعمار غربی) را بکاود و آشکار سازد. بر این باور است که با وقوع انقلاب اسلامی تضادی میان ایران و غرب (استعمار غربی به تعبیر نویسنده) پدیدار شده که به ویژه از آنجا که شکل دینی به خود گرفته است، چالش بزرگ و بنیادینی را پیش روی ایران قرار داده است. دشمن غربی عزم خود را جزم کرده که به هر شکل ممکن ایران را به شکست کشانده و زمین گیر کند و از آنجا که د رگام نخست نقشه نظامی و جنگ تحمیلی ناکام مانده اینک در پی آن است که از راه فرهنگی و اجتماعی هدف خود را محقق کند. به زعم نویسنده این جنگی است نابرابر؛ در یک سو استعمار غربی مجهز به شناخت دقیق و روشمند علمی و دیگر ابزار و تجهیزات لازم همراه با هوشیاری، دوراندیشی و نقشه یا نقشه های بسایر دقیق و حساب شده و در دیگر سو ایران است با کاستی های فراوان که از آن میان شاید مهم ترنداشتن یا دست کم ضعف آگاهی و دانشی و شناخت بسنده نسبت به نقشه ها و برنامه ها وروش های طرف مقابل باشد. با اینحال، اگر چه موقع خطیر و خطر بزرگ و بنیان کن است، جای امیدواری هست. با وقوع انقلاب و پیدایش نظام جمهوری اسلامی برای نخستین بار در سراسر تاریخ ایران بخش رسمی و غیر رسمی جامعه ایران در چارچوب یک حکومت دموکراسی به گونه ای بی مانند و بی سابقه یگانه ومتحد شدند. این یگانگی و انسجام نقطه قوت بی مانندی بوده و هست که زمینه ها و شرایط پیشرفت و تعالی ایران را فراهم آورد. این یگانگی ملی خود از ثمرات استعداد ملت ایران در «با همجوری» بود که برای نخستین بار به عنوان نیرویی در برابر نقشه های نفوذ و سلطه استعمار غربی در جنبش تنباکو به نمایش درآمد . اینک استعمار غربی همه کوشش و توان خود را به کار گرفته تا از بروز و ظهور کارکردهای مثبت «باهمجوری» در جامعه و سیاست و فرهنگ ایران جلوگیری کند و زمینه های بروز و کارکردهای منفی آن را فراهم آورد. دشمن امیدوار است از این راه بتواند جامعه رسمی و غیر رسمی را با ر دیگر ازهم جدا کرده و رو در روی یکدیگر قرار دهد و به کام خود برسد. این نقشه ای بود که برای شکست نهضت ملی و سرنگونی مصدق نیز بکار گرفته شد و با توجه به غفلت و ناآگاهی رهبر آن نهضت نسبت به جامعه غیر رسمی، به آسانی به نتجه رسید.
به باور نویسنده سرنوشت نهضت ملی و دولت مصدق درس های مهمی برای ایران امروز و سران حکومت داد. او تحلیل خود از شکست مصدق و نهضت ملی را بر پایه «نداشتن شناخت علمی کافی» استوار می کند و با طرح یک «اگر» (شرطی خلاف واقع) می کوشد درس مهم و سرنوشت مصدق و نهضت ملی را پیش روی زمامداران امروزبگذارد. «اگر مصدق فرصت تفکر و تعمق یا یک گروه فکری قوی با مدل های متفکرانه می داشت و نقش مذهب و ارتباطات آن را درست محاسبه کرده بود»، به احتمال زیاد می توانست نقشه انگلیس و آمریکا را نقش بر آب کند …امروز نیز اگر بخش غیر رسمی و رسمی جامعه ایران همسو شوند، دشمن (استعمار غربی ) به هیچ روی توانایی چیرگی بر ایران را نخواهد داشت و ایران قدرتی شکست ناپذیر خواهد شد. از این رو نویسنده بارها به تناسب بحث به ضرورت و فوریت بر پایی یک مرکز فکری و طراحی مدل های متفکرانه و تشکیل گروه فکری قوی و … تاکید کرده است. مدلی که در این کتاب ارائه کرده است گویا همان مدل متفکرانه مورد نظر اوست که با پیروی از آن می توان در این جنگ پیروز شد و رخنه ها، شکاف ها و کاستی ها و … را پر کرد و راه را بر دشمن (استعمار غربی ) بست. دشمن می کوشد تا ما را ویران کند و به نابودی کشاند اما از آن مهم تر این است که می کوشد تا ما نسبت به نقش های بسیار دقیق و حساب شده خود نا آگاه و غافل و بی خبرنگاه دارد. غرورمسئولان و مقامات و ناخشنودی شان از شنیدن انتقاد ها و به ویژه غفلت و بی خبری شان نسبت به قدرت دانش به دشمنان و تحقق نقشه ها و اهداف آنان یاری می رساند.
آنچه که در بالا ارائه شد زبده دیدگاهی های اساسی نویسنده «دریغ است ایران که ویران شود» است که در جای جای کتاب به تاکید و تکرار درج شده اند. کتاب در ده فصل (نه فصل اصلی و یک فصل به عنوان نتیجه گیری و سخن پایانی ) نوشته شده است. مباحث اصلی و عمده کتاب که در فصول جداگانه به بحث گذاشته شده اند عبارتند از: جایگاه ایران در نظام استعماری، کوشش دشمن استعمارگر در تخریب نظام فکری و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی، نظام مذهبی و حکومت اسلامی و شرح امتیازات و الزامات و تناقضات آن.
دو چارچوب مفهومی و نظری عمده و اصلی در این کتاب طرح شده است و اساس بسیاری از تحلیل های نویسنده قرار گرفته است که عبارتند از: نظریه جامعه غیررسمی؛ با همجوری و کارکردهای مثبت و منفی آن. فصل سوم کتاب عمدتا به شرح نظریه جامعه غیر رسمی اختصاص یافته است. در جایی از کتاب از« نظریه ساختار کارکردی» و «نقش شبکه روابط جامعه» نیزسخن به میان آمده است. هر سه مورد را می توان نوعی نظریه نما یا شبه نظریه به شمار آورد که جز بازی با لغات اثر دیگری برای ژرفایابی دیدگاه ها و تحلیل های نویسنده به بار نیاورده اند. به دیگر سخن میتوان گفت کتاب – علی رغم ظواهر آن- به کلی فاقد چارجوب نظری و روشی و مفهومی کارامد است . نظریه نمایی جامعه غیررسمی ناظر به همان بحث ساده و قدیمی و شناخته شده مناسبات جامعه /مردم با حکومت و حکومت گران است که در مورد ایران عمدتا بر تجربه شکاف و جدایی و تضاد استوار بوده است. مفهوم «با همجوری» نیز که به میل افراد به همانند و هماهنگی با دیگران اشاره دارد، کارایی چندانی در تحلیل هایی که نویسنده ارائه داده ، نشان نداده است. اینکه نویسنده به استناد یکی دیگر از پژوهش های خود، مردم ایران را در قیاس با مردمان دیگر کشورها دارای بالاترین درجه از گرایش به «با همجوری» اعلام می کند، از اساس قابل تردید است. اگر ایرانیان را در قیاس با مردمان کشورهایی مانند چین، کره و ژاپن در نظر بگیریم احتمالا به نتیجه خلاف آنچه که نویسنده ادعا کرده خواهیم رسید. به هر حال نویسنده در یک تحلیل کلی گرایش به رفتار با همجور یا هنجاری را از پایه های مهم فرهنگ ایرانی می شناسد و براین باور است که دشمن استعمارگر نخستین بار در جنبش تنباکو به آن پی برد و از آن پس کوشید تا از آن برای به شکست کشاندن جنبش های ملی ایرانیان بهره بگیرد. در سرنگونی مصدق از همین ویژگی بهره بردند و …
مهم ترین نقدی که بر کتاب دریغ است ایران …. می شود وارد کرد زمان پریشی یا آناکرونیسم است مفروضات و مفاهیم اساسی این کتاب به روشنی از مشکل زمان پریشی حکایت می کند یک نمونه را مورد اشاره قرار می دهیم:
استعمار یک پدیده مدرن است و تاریخ پیدایش و گسترش آن به عصر رنسانس و اکتشافات جغرافیایی باز می گردد. گسترش این پدیده از نظر تاریخی با پیدایش ملت – دولت های جدید اروپایی و بین المللی شدن روابط میان دولت ها و کشورها ملازمت و پیوستگی داشته است. پس نباید و نمی توان دیگر کنش ها و کوشش های به ظاهر مشابه در اعصار و ادوار قبل و به ویژه عصر باستان را با آن خلط کرد و یکی گرفت. نویسنده کتاب در فصل نخست که به تعریف استعمار و شرح تاریخ آن اختصاص دارد درباره یورش اسکندر به ایران چنین می نویسد: از دوره هخامنشیان … تضاد بین ایران و غرب (ابتدا یونان) آغاز شد… اسکندر برای انتقام گیری، ایران را تسخیر و برای نزدیک به دویست سال به یک مستعمره یونان تبدیل نمود. بعد از آزادی ایران توسط اشکانیان و سقوط یونان توسط رومیان … یک دوره جدید از تضاد ها با غرب یعنی «جنگ های ایران و روم»… آغاز شد. پیداست حرکت یونانیان و اسکندر را نه میتوان یک حرکت استعماری تلقی کرد و نه شکست ایران را می توان به عنوان مستعمره شدن تعبیر کرد. از آن مهم تر اینکه جنگ های ایران با یونان و سپس روم را نباید و نمی توان به جنگ و کشمکش و تضاد شرق وغرب تعبیرو تفسیر کرد. پاره ای از شرق شناسان همچون نولد که، گیرشمن و … با ذهنیت شرق شناسانه چنین کرده اند اما بر ماست که از اسارت در دام ذهنیت و روایت شرق شناسانه و اروپا مدارانه خود را خلاص کنیم و مفهوم « شرق و غرب» را که از دوقلوهای مفهومی پدیدارشده در شرایط تاریخی عصر جدید هستند برای تفسیر و تحلیل تاریخ عصر باستان به کار نگیریم.
با پیدایش و گسترش استعمار غربی در عصر جدید سرشت رویدادها و تحولات تاریخی کشورهایی چون ایران دیگر شد و استعمار به مثابه یک عامل بیرونی در آن نقش آفرینی کرد. در باره ایران به طور مشخص از اوایل عصر قاجاریه به این سوی بود که نقش آفرینی و اثرگذاری این عامل بیرونی روندی افزاینده پیدا کرد. جریان اصلاحات و نوگرایی ایرانی نیز که از همان اوان پدیدار شد همواره یکی از آرمان ها و اهداف خود را حفظ استقلال ملی و سد کردن راه نفوذ و سلطه اجانب (استعمارگران) اعلام کرد. با این حال نباید از نظر دور داشت که شرایط و موقعیت ناشی از روند بین المللی شدن مناسبات که در سده های ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ میلادی بر اوضاع و احوال کشورهایی مثل ایران اثر می گذاشت از میانه سده ۲۰ و به طور مشخص پس از جنگ جهانی دوم دچار دگرگونی های بزرگ و بنیادینی شد. روند بین المللی شدن جای خود را بر روند جهانی شدن و جهانی سازی داد. آثار و پیامدهای ناشی از این جابه جایی در تغییر شرایط و موقعیت کشورهایی مثل ایران بسیار زیاد بوده است. این نکته بسیار مهمی است که نویسنده کتاب «دریغ است ایران …» نسبت به آن غفلت اساسی دارد. در شرایط روزگار کنونی دیگر نمی توان با مفهوم و تعبیر استعمار و نظام استعماری به تحلیل شرایط کشورهایی چون ایران پرداخت. حتی تکیه یکسویه مفاهیمی چون نظام سلطه، قدرت های غربی و … نیزمی توانند به درجاتی فریبنده باشند. امروزه به جز قدرت های غربی که دیگر نمیشود با مفهوم/تعبیرهایی چون استعمار و استعمارگر و امپریالیست و … از آنها یاد کرد – حوزه های دیگری چون روسیه، چین، عربستان و دیگر قدرتهای نوظهور و یا درحال ظهور وجود دارند که بسته به شرایط ما و آنها می توانند چالش انگیز و خطر آفرین باشند و غفلت از آنها – چنانچه نزد نویسنده این کتاب به گونه ای بسیار پررنگ دیده می شود- می تواند بسیار آسیب زا باشد. افزون بر کشورها و دولت ها می بایست به اتحادیه های منطقه ای و جهانی، کارتل ها، شرکت های چند ملیتی، و نیز به جریان ها و گروه هایی چون داعش، القاعده، طالبان و حتی الشباب و بوکوحرام و … نیز به عنوان منابع بالفعل یا بالقوه چالش آفرین توجه داشت. به ویژه با توجه به شرایط سیاسی و فرهنگی ویژه ایران بنابراین در کنار مفهوم «تضاد دینی» به مفهوم «تضاد مذهبی» و … نیز می بایست توجه و تکیه داشت. در شرایط ویژه ایران، با عطف توجه به نظام اسلامی / شیعی مبتنی بر ولایت فقیه از یکسو و وجود و حضور اقلیت های دینی و مذهبی و قومی از سوی دیگر به نظر می رسد که تعریف کردن بازی تضاد به گونه ای که دو طرف آن ایران و غرب (استعمار غربی) باشند بسیار ساده بینانه است و ورود به جزییات این مبحث پیچیده در این مجال کوتاه شدنی نیست.
یک نمونه دیگر از ضعف ها ومشکلات مفهومی کتاب آن است که در به کار گیری فئودال و فئودالیته نمودار شده است. به نظر می رسد که نویسنده محترم این واژه را عمدتا مترادف با اشرافیت و اشرافی گری به کار برده است. مانند دیگر موارد، در اینجا نیز ما با نوعی در هم آمیختگی و آشفتگی مفهومی آزاردهنده روبه روییم. برای نمونه وقتی که خواننده آگاه با عنوانی چون «فرهنگ استبداد؛ اولین پیامد فئودالیته» روبه رو می شود می تواند به آسانی دریابد که آنچه به عنوان شرح ذیل آن درج شده است، نمی تواند از حدکلی گویی کلیشه ای فراتر رفته باشد. کسی که با مفهوم / نظریه هایی مثل «استبداد شرقی»، «استبداد ایرانی»، «شیوه تولید آسیایی» و … و آثار و آراء مربوطه اندک آشنایی داشته باشد می داند که به کارگیری مفهوم فئودال از فئودالیته برای تحلیل مسائل تاریخی ایران، از گذشته تا کنون، با چه مسائل و دشواری هایی روبه روست. نویسنده تا آنجا بر بکار گیری این مفهوم اصرار دارد که حتی درباره ایران امروز براین باور است که دشمن استعمارگر همه کوشش خود را به کار گرفته است تا فرهنگ و اخلاقیات فئودالی را در ایران رواج دهد و از این راه «جامعه غیر رسمی» و «جامعه رسمی» را از یکدیگر جدا کرده و زمینه های براندازی نظام را فراهم آورد. حتی مصرفگرایی شدید در ایران امروز را نشانه ای از عمق تاثیر گذاری فرهنگ فئودالی اعلام می کند! و خواننده درمی ماند که مگر نه این است که مصرفگرایی بیمارگونه از خصوصیات جامعه سرمایه داری است؟!! شرحی که نویسنده درباره استبداد و انواع مشروع و نامشروع آن نوشته است به همین قیاس می تواند به بحث و نقد نهاده شود.
ضعف دانش و نگاه تاریخی باعث شده است تا در بسیاری موارد تحلیل های نوسینده از حد سخنان کلی کلیشه ای و تکراری فراتر نرود. برای نمونه در جایی از کتاب به این نکته اشاره می شود که کشورداری کاری است پیچیده و دشوار که نیاز به دانش، بینش، نیروی فهم و ادراک ویژه دارد. اهداف دشمن / دشمنان این است که ابتدا ادراک را از بین ببرد؛ وسپس قدرت تفکر را از میان بردارد و تفکر ما را به دست خودمان تخریب کند. برای توضیح اهمیت این موضوع نویسنده به سه نکته اشاره می کند:
۱- در سراسر تاریخ ایران وزیران دانشمند و اندیشه گری چون بزرگمهر، برمکیان، نظام الملک، خواجه نصیر طوسی، خواجه رشید الدین فضل الله همدانی، قائم مقام فراهانی و امیرکبیر و …. در برپاماندن ایران نقشی بسزا داشته اند.
۲- همه یا بیشتر این وزیران بر اثر غرور و حسادت شاهان نابود شدند.
۳- در نظام های استبدادی ایران هیچ گاه یک دستگاه نظام مند مولد فکر کارامد در کنار رهبران وجود نداشته است. بر عکس ما، حریف / دشمن خارجی از یک دستگاه فکری منظم و کارامد برخوردار بوده و هست که نه تنها تخریب نشده که همواره روبه رشد بوده و تخریب شده است. ( صص ۱۸۸-۱۸۷)

سه نکته بالا به فراوانی در دیگر نوشته های مشابه تکرار شده اند. درباره تضاد تاریخی نهاد سلطنت و نهاد وزارت در ایران که پیدایش و پایایی «سنت وزیرکشی» از پیامدهای ناخجسته آن بوده است پاره ای از پژوهشگران و صاحبنظران به تامل نشسته اند. آنچه که اهمیت دارد توضیح و تبیین مسئله / مسائل یاد شده است نه تنها طرح و تکرار آنها. به دیگر سخن آنچه که بایستی مورد توجه محققان معاصر قرار گیرد این است که چرا نظام حکومتی ومدیریتی ایران همواره شخص محور بود و ماند و از نهاد گرایی فروماند؟ دیگر اینکه زمینه ها، علل، عوامل و نتایج و آثار پیدایش و ماندگاری سنت وزیرکشی چه بود؟ پیداست که برخلاف نقد و تحلیل نویسنده آن را تنها نمیتوان به حسد و غرور شاهان فروکاست و در تبیین آن می بایست به علل و عوامل ساختاری نیز توجه کرد. چیرگی نظام قبیله ای و فروافتادن نظام خاندانی – مدنی از عهده عوامل نقش آفرینی در این قضیه بوده اند. از روزگار سلجوقیان به بعد با چیرگی نظام قبیله ای، توازن قوا در صحنه سیاست ایران به سود قبایل به هم خورد و خاندان های اشرافی کهن و ریشه دار برافتادند. بی ثباتی و ناپایداری حکومت ها و تعارض دایمی میان نهاد وزارت و به طور کلی دیوانسالاری ایرانی با سلطنت – که خاستگاه قبیله ای داشت- از ویژگی های سیاست و حکومت ایران شد و وزیرکشی که پیش از آن نیز سابقه داشت- اما استثنا بود- به قاعده و سنت تبدیل شد. یکی از آثار چیرگی نظام قبیله ای در نظام اداری و دیوانی ایران پیدایش و پایداری و رشد پدیده ای بود که از آن – در روزگاران بعد- به «ابوالمشاغل» تعبیر می شد. شایسته سالاری که پیش از آن قاعده نظام اداری ایرانی بود رخت بربست. طایفه ای و دارودسته ای شدن سیاست و مدیریت از پیامدهای چیرگی نظام قبیله ای بود. در روزگار معاصر نیز جامعه ایران همچنان میراث دار مسائل و مشکلات ساختاری در حوزه های گوناگون بوده و هست که از دوران قبیله ای بر جای مانده اند. بنابراین به باور راقم این سطور در هرگونه کوششی برای کشف و شناخت و تحلیل مسائل و معضلات ایران، شرط اول قدم داشتن رویکرد و روش و بینش و دانش تاریخی است. اگر بپذیریم که جهان آدمی، جهانی تاریخی است در آن صورت در این باره که مسائل و پدیده های این جهان را نمی شود و نباید بطور غیر تاریخی درک کرد بحث و مناقشه ای نخواهیم داشت. آنچه که ایران امروز به شدت نیازمند آن است، داشتن درکی تاریخی از مسائل و معضلات جامعه ایرانی است. نبود یا کمبود چنین ادراکی است که کار ما را سخت به گره انداخته است. این کمبود در آثاری از قبیل «دریغ است ایران …» به روشن ترین شکل ممکن را در پنج حوزه کلان به شرح ذیل صورت بندی کرد: عقلانیت/معرفت؛ مدیریت/سیاست؛ معیشت/اقتصادیات و اجتماعیات؛ منش و شخصیت و اخلاق؛ هویت. هریک از این پنج حوزه کلان را می شود به شاخه های خردتر تقسیم بندی کرد. آنچه که اهمیت دارد این است که در تحقیق و تفکر و تامل درباره مسائل و معضلات هر حوزه بطور مکانیکی و جداجدا کار نکنیم. رابطه این حوزه ها با یکدیگر رابطه تعامل وتلازم و تقارن است و نه رابطه تقدم و تاخر یا اول و دوم و یا زیربنا و وروبنا. در جهان تاریخی آدمی رابطه علت و معلول یکسویه در میان هیچ یک از پدیده ها و حوزه ها وجود ندارد. چنانچه این نکته را مغفول بگذاریم، چه بسا گرفتار افسون علت العلل و سفسطه مرغ و تخم مرغ شویم. رویکرد و بینش ژرف تاریخی ما را درغلتیدن به چنین ورطه هایی بازخواهد داشت.
این نکته را نیز باید خاطرنشان ساخت که نوینسده اگر چه سخت به «ذهنیت توطئه» پای بند است مکرر از نقشه و دسیسه شوم دشمن استعمارگر سخن می گوید اما در عین حال سران کشور را به بازاندیشی در سیاست ها و روش های خود فرا می خواند. و امید آن دارد که ایران(حکومت ایران) بتواند به بازی تضادی که با وقوع انقلاب اسلامی و استقرار جمهوری اسلامی آغاز شده است پایان دهد.
برای تحقق این هدف جز توصیه هایی کلی و تکراری برای داشتن نقشه ای جامع و متفکرانه، بازاندیشی در اهداف و … چیز دیگری در این کتاب یافت نمیشود. این مسئله نیز به کلی مغفول نهاده می شود که در این بازی تضاد چگونه می شود اراده و تضاد، سلیقه، هدف و برنامه طرف مقابل را تغییرداد ؟ به عبارت دیگر آنچه که به سادگی فراموش شده این است که در این بازی ایران و حکومت اسلامی یک طرف قضیه است. گیریم که از این سوی توصیه ها و اندرزهای نویسنده به گوش جان شنیده شد اما چه تضمینی هست که طرف مقابل – دشمن استعمارگر- نیز به همان اندازه آماده دست برداشتن از جنگ و تضاد و دشمنی و گام برداشتن در راه صلح و دوستی باشد؟ چگونه می شود به مسیر کاهش تضاد رفت وقتی که اراده و نقشه و هدف طرف مقابل (دشمن) در این باره یاری گر نباشد؟ وانگهی مگر میشود همه ماجرای این تضاد را به اراده ها و سلیقه ها و کنش خود آگاه اشخاص و دولت ها فروکاست؟ به نظر می رسد قضیه بسیار پیچیده تر از آن است که نویسنده کتاب روایت کرده است.
یک نمونه دیگر از این نوع ساده سازی ها در توصیه کلی نویسنده برای رسیدن به یک توافق کامل درباره اسلام و قرآن و … نمودار شده است. می نویسند: «از مقدم ترین اقدامات باید آن باشد که مسئله حکومت اسلامی با نظام مذهبی حل شود. این کلید موفقیت جمهوری اسلامی است. باید توافق نظر کامل در مورد برداشت از اسلام از قرآن کریم و محکمات آن، از یک حکومت اسلامی در کل و جزئیات عملیاتی و اجرایی در حدی که مورد پذیرش مردم باشد، به دست آید.»(صص ۸۹۴-۸۹۵)
به نویسنده از قول حضرت حافظ یادآور می شویم که: نگر تا حلقه اقبال ناممکن بجنبانی
کتاب آکنده است از اینگونه توصیه ها، هشدارها و پند و اندرزهای کلی. بسامد واژه های باید و نباید و نظایر آن در کتاب بالااست. مخاطب اصلی کتاب هم سران کشور و مقامات و مسئولان حکومتی هستند. نویسنده بارها به تناسب بحث ضرورت توجه بزرگان کشور به انتقادها و نصایح خالی از غرض اشاره دارد و نسبت به میدان دادن به متملقان و فرصت طلبان هشدار می دهد. در این باره تعبیر «تورم شخصیتی» را برای بیان بیماری و توهمی که در ارباب قدرت را گرفتار می شاد به کار می برد. کسی که به چنین آفتی دچار شد گوش شنیدن انتقادها را نخواهد داشت و راه را برای گردآمدن فرصت طلبان و چاپلوسان بر گرد خود باز و هموار می کند و این همان است که دشمن بیگانه ( استعمار) می خواهد. در چنین اوضاع و احوالی ناصحان امین و دلسوز طرد و مغضوب می شوند. نتیجه آنکه کشور و خدمتگزاران از دانش و بینش و آگاهی و تجربه آنان محروم می شوند و نه درک درستی از مسائل و دسیسه های دشمن آگاه و هشیار خواهند داشت و نه نسبت به نقشه ها و دسیسه های دشمن آگاه و هشیار خواهند شد. بدیهی است که چنانچه این وضعیت ادامه یابد چیزی جز فروپاشی جامعه و حکومت به دست نخواهد آمد. نویسنده جای جای کتاب از هر فرصتی برای طبع اینگونه هشدارها و اندرزها بهره برده است.
با توجه به همه آنچه که به کوتاهی مورد اشاره قرار گرفت، می توان کتاب «دریغ است ایران …» را یک اندرزنامه نوین به شمار اورد. اگر به کار بردن این تعبیر درباره کتاب استاد رفیع پور درست باشد و در آن صورت یکی از مهم ترین نقدهایی که می توان بر آن وارد کرد به حجم آن برمی گردد. همه هشدارها و پند و اندرزهای مطرح شده درکتاب در قالب یک کتاب کوچک چند صفحه ای قابل ارائه و عرضه بودند. در آن صورت چه بسا خوانندگان و مخاطبان اصلی مورد انتظار این کتاب رغبت بیشتری به تورق آن پیدا می کردند. از اهالی قدرت و سیاست بگذریم، در روزگاری به سر می بریم که حتی بسیاری از دانشگاهیان نیز از کتاب های حجیم می رمند و رغبتی به خواندن شان نشان نمی دهند اگر زبان اثر و طرز نگارش نیز خالی از جذابیت باشد مشکل مضاعف خواهد شد.
نکته آخر به کتابشناسی باز می گردد. درباره مسائل و معضلات حوزه های گوناگون جامعه ایرانی در سال های اخیر کتاب های درخور توجه و مقالات نسبتا پرشمار نوشته و منتشر شده است. پایان نامه ها و رساله های دانشگاهی منتشر نشده رانیز میتوان به این فهرست افزود. کتاب « دریغ است ایران و …» توجه چندانی به روزآمد کردن منابع خود نداشته است. فهرست بیست صفحه ای منابع لاتین کتاب نیز در این زمینه دردی را دوا نمی کند و شاید تنها سودش !!! این باشد که به سهم خود بر حجم کتاب افزوده است!!!

نظرات

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ستاره دار ضروری است *

*