یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷ - 24 June 2018
Home / روش شناسی / پل فایرابند و تامس کوهن

پل فایرابند و تامس کوهن

پل هوینینگن هون؛
پل فایرابند و تامس کوهن
_ مفهوم قیاس‎ناپذیری نزد کوهن حوزه‌ی وسیع‌تری نسبت به فایرابند دارد و دلیلش آن است که برای فایرابند تنها نظریه‎های جامع ۲۲ و نیز نظریاتی که تنها به روشی معین تفسیر می‌شوند، می‌توانند قیاس‎ناپذیر باشند.
نویسنده: پل هوینینگن هون

مترجم: محسن خادمی

در این قسمت می‌خواهم چندین جنبه از ارتباط میان «پل فایرابند» ۱ و «تامس کوهن» ۲ را مطرح کنم، [این جنبه‌های ارتباط] ۷ مورد هستند. بخش بعد، سوابق زندگینامه‌ای آن دو است، خصوصاً اینکه چه زمان و کجا و چگونه این دو متفکر به هم پیوسته‌اند. پس از آن، در بخش سوم قصد دارم جوانبی از نظرات کوهن و فایرابندکه نشان هویت ۳ آن‌ها شده را مطرح کنم. در کنار بحث و گفت‌وگو راجع به این موضوعات می‌توان مهم‌ترین تشابهات میان نظریات آن‌ها را مشاهده کرد. در بخش چهارم بر آنم تفاوت‌های بزرگی را که میان این دو متفکر در دهه‎ی ۱۹۶۰ به وجود آمد نشان دهم، [این تفاوت‌ها] در انتقادات جامعِ فایرابند از کتابِ ساختار انقلاب‌های علمی کوهن دیده می‌شود. نشان دادن این تفاوت‌ها مهم هستند؛ زیرا اغلب فایرابند و کوهن نشسته در یک قایق دیده می‌شوند و گویی نظراتشان در فلسفه‎ی علم هم‌صبغه هستند، به‌هرحال این مسئله‌ای نیست؛ زیرا آن‌ها نتوانستند در دهه‎ی ۱۹۶۰ تفاوت‌های ایدئولوژیکی برجسته‎ی خود را کنار نهند. در بخش پنجم نیز می‌خواهم انتقاد مستقیم فایرابند از کوهن -خصوصاً از آرای او درباره‌ی علم متعارف- را تحلیل کنم. در بخش ششم، نقادانه استدلال فایرابند علیه آرای کوهن را مطرح می‌کنم و در پایان می‌خواهم مختصراً نشان دهم که چگونه فایرابند در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ نظرش را درباره‌ی ارتباط فلسفی خود با کوهن تغییر داد.

برای اینکه این تفاوت‌ها را نشان دهم، علاوه بر آثار منتشرشده از آن‌ها، می‌خواهم از ۲ نامه استفاده کنم که فایرابند آن را در زمانی حول‌وحوشِ دهه‌ی ۱۹۶۰ یا ۱۹۶۱ به کوهن نوشت و در آن پیش‌نویسِ کتاب ساختار کوهن را مورد ارزیابی و نقادی قرار داد. این ۲ نامه واقعاً مفصلند و اخیراً چاپ شده‌اند. نامه‌ها شامل ۳۱ صفحه با سطور تک‌فاصله که در نَکلَس ۴فایرابند یافت شده‌اند، [این در حالی است که] خود او آن‌ها را فراموش کرده بود.

 

۱٫ملاحظات زندگینامه‌ای
پل فایرابند، متولد ۱۹۲۴، در سال ۱۹۵۸ به‌عنوان پروفسور مهمان دپارتمان فلسفه‎ی دانشگاه کالیفرنیا به برکلی رفت. وی یک سال بعد، پیش از اینکه در بریستول کار کند، سِمَت ثابتی یافت. تامس کوهن، متولد ۱۹۲۲، در سال ۱۹۵۶ به‌عنوان استادیار به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی رفت. وی بعداً، پیش از حضور در هاروارد عمدتاً استادتمامِ دپارتمان تاریخ علم بود. به قول خود فایرابند، وی اثر کوهن را ابتدا در سال ۱۹۵۹ خواند. سرانجام آن‌ها تا سال ۱۹۶۰ به‌خوبی با هم آشنا شده بودند و عمیق‌ترین تعاملات آن‌ها در طی سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱ بود. هنگامی که کوهن به پرینستون رفت، شغل سازمانی آن‌ها در سال ۱۹۶۴ در همان دانشگاه به پایان رسید. ازآن‌پس، آن‌ها تنها چند بار یکدیگر را ملاقات کردند. آخرین ملاقاتشان در ژوئن سال ۱۹۸۵ در زوریخ بود، هنگامی که کوهن در پاریس بود، فایرابند او را دعوت کرد تا ۳ روز را در زوریخ بگذرانند. آن روزها، روزهای مذاکرات فشرده‌ی علمی و شخصی بود. کوهن در ایی. تی. اچِ زوریخ ۵برای سالنی مملو از مستمع، سخنرانی‌ای ایراد کرد. در روز بعد آن‌ها با ۱۲ نفر از دوستان و آشنایان به گردش دریایی باصفایی در دریاچه‎ی زوریخ رفتند که غالباً فایرابند آن سفر را «علیه گردش دریایی فکری» ۶ می‌نامید.

فایرابند به‌طور چشمگیری، زودتر از کوهن مشهور شد. او نام خود را عمدتاً به‌عنوان فیلسوف فاضلِ فیزیک در اواخر دهه‌ی ۱۹۵۰ بلندآوازه ساخت، فیلسوفی که برخی آرای بحث‌انگیزی داشت که به روشنی تنظیم شده ۷ و آکنده از استدلال‌های سرراست و صریح ۸ بود.

فایرابند اغلب به مسافرت می‌رفت، سخنرانی می‌کرد و مباحثات زیادی داشت. در این زمان، کوهن تنها به‌واسطه‌ی حلقه‌ی داخلی ۹ مورخانِ علم معروف بود. این محفل، حلقه‎ی کوچکی بود؛ زیرا تاریخ‌نگاری علم در دهه‌ی ۱۹۵۰ به‌طور حرفه‌ای تنها در آمریکای شمالی تأسیس شده بود. فایرابند در اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ به‌طور قابل ملاحظه‌ای در دستگیری از کوهن برای شهرت بیشترش در میان فلاسفه مؤثر بود. او در چندین سخنرانی اشاره کرد که کتابی از کوهن در دست تهیه است، کتابی که آرای مترقی ۱۰فایرابند را به‌طور نظری از طریق نمونه‌های واقعیِ برگرفته از تاریخ علم مورد تقویت و حمایت قرار می‌دهد. بااین‌حال تا قبل از اینکه کوهن مشهور شود و حتی بعد از انتشار کتاب ساختار انقلاب‌های علمی در سال ۱۹۶۲ مدتی سپری شد. در دایره‌المعارف معروف فلسفه که در سال ۱۹۶۷ در ۸ مجلد منتشر شد و بی‌شک تا آن زمان اثر مرجعِ استانداردی در جهان انگلیسی‌زبان بوده است، [حتی] یک اثر از کوهن وجود نداشت. ازاین‌گذشته، گرچه بیش از ۲۴۰۰ صفحه‎ی دوستونیِ بزرگ در آن [دایره‌المعارف] بود، حتی یک مقاله‎ی مجزا راجع به تاریخ علم وجود نداشت. برخلاف [عدم شهرت کوهن]، پل فایرابند در مقاله‌ای تبعات فلسفی مکانیک کوانتوم را متذکر شد و [نیز] نویسنده‌ی ۴ مقاله راجع به فیزیک بولتزمن، هایزنبرگ، پلانک و شرودینگر بود.

اما چه چیزی فایرابند و کوهن را گرد هم آورد تا آنجا که غالباً از هر دوی آن‌ها توأمان یاد می‌شود؟ در آن روزها هر دویِ آن‌ها ملاحظاتی راجع به سنت فلسفی غالب در جهان آنگلوساکسون‌ها -یعنی تجربه‌گرایی منطقی- داشتند، نیز هر دو زمینه‎ی علمی قوی‌ای داشتند. فایرابند مدرک کارشناسی ارشدی در نجوم داشت، کوهن نیز در فیزیک نظری دکتری داشت (که استاد راهنمایش «جان ون ولک» ۱۱ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل در سال ۱۹۷۷ بود). فایرابند تمایلات انتقادی‌اش به سنت‌های نوپوزیتیویستی ۱۲ نه عمدتاً از تاریخ علم بلکه از مبحث مبنایی تجربی علم که اصطلاحاً مبحث «گزاره‌های پروتکل» ۱۳نامیده می‌شد و نیز از تحلیل تندش از پوپر را بیشتر کرد.

شک‌گرایی کوهن نسبت به سنت فلسفی، ریشه در تحلیل او از تاریخ علم داشت که در سال ۱۹۴۷ آغاز شد. برای کوهن معلوم شد که تاریخ واقعیِ علم، تناسب درستی با تصویر هنجاری ۱۴ از علم [آن‌چنان] که فلاسفه توسعه داده‌اند، ندارد. مهم‌ترین شباهت فلسفی کوهن و فایرابند دست‌کم به‌زعم خود آن‌ها این بود که هر دو هم‌زمان از سال ۱۹۶۲ در آثار بسیار مؤثرشان مفهوم جدیدی به فلسفه‎ی علم معرفی کردند؛ فایرابند در مقاله‎ی خود به نام «تبیین، تقلیل و تجربه‌گرایی» و کوهن در کتاب ساختار انقلاب‌های علمی. این مفهوم بلافاصله بعد از انتشار ۲ اثر مذکور، مرکز مباحثات فلسفی‌ای شد که حتی تا امروز هم دوام و قوام یافته است، بدون افت قوت و [البته] بدون امیدی به اجماع [راجع به آن] در آینده‌ای نزدیک. نزاع بر سر این مفهوم، امروزه بخش مسلمی از فلسفه‎ی علم را تشکیل می‌دهد؛ فی‌المثل در مباحثی راجع به عقلانیت و نسبی‌گرایی که کوهن و فایرابند آن را برانگیخته‌اند و یا اساساً تشدید کرده‌اند. این مفهوم بحث برانگیز، قیاس‎ناپذیری ۱۵ نامیده می‌شود.

 

قیاس‎ناپذیری

مفهوم قیاس‎ناپذیری به‌طور فوق‌العاده‌ای مشکل و بحث‌انگیز از آب درآمد. فایرابند آن را یک بار شبیه به این معنا بیان کرد: «ظاهراً کسی که در باتلاق این معضل وارد می‌شود، لجن بر سرش فرو می‌ریزد.» [با توجه به] آنچه که در ذیل می‌آید، من در تمام جزئیات مفهوم قیاس‎ناپذیری وارد نخواهم شد، بلکه تا حدی نمای کلی این طرح را (تحلیل‌های دقیق‌تر، مقالات خود را می‌طلبد) ارائه می‌کنم. اولاً می‌خواهم آنچه که به‌وسیله‌ی مفهوم قیاس‎ناپذیری معنا می‌شود را نشان دهم و اینکه چرا این مفهوم برای سنت پیشین در فلسفه‎ی علم آن‌قدر بحث برانگیز است، سپس می‌خواهم راجع به تفاوت میان مفهوم قیاس‎ناپذیری فایرابند و کوهن صحبت کنم.

نقطه‎ی مرکزی قیاس‎ناپذیری این است که نظریه‌هایی که به دنبال انقلاب‌های علمی جایگزین یکدیگر می‌شوند دقیقاً با مفاهیم یک‌سانی به کار نمی‌روند، به‌عبارت‌دیگر، نظریه‌ای جدید مفهوم جدیدی را جعل می‌کند و مفاهیم معین از نظریه‎ی سابق را کنار می‌نهد؛ برای مثال، در نظریه‎ی گرانش نیوتن مفهوم نیروی جاذبه مطرح می‌شود و در عوض مفهوم مرکز جهان که جزء ذاتی نظریه‎ی سابق بود به‌عنوان [مفاهیم] غیرضروری و بی‌فایده حذف می‌شود. اما جالب‌ترین موارد «قیاس‎ناپذیری» هنگامی است که مفهوم نظریه‎ی سابق به همان اندازه در نظریه‎ی لاحق هم به کار برده می‌شود، اما تا حدی با معنایی متفاوت. برای مثال مفهوم جرم هم در مکانیک نیوتن و هم در نظریه‌ی نسبیت به کار برده می‌شود، اما این مفهوم در هر ۲ نظریه دقیقاً به یک معنا نیست. این تغییرات مفاهیم، اغلب «تغییرات مفهومی» نامیده می‌شوند که منجر به ارتباط ویژه‌ای میان نظریه‎ی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب می‌شوند. این ارتباط بین دو نظریه همان است که مفهوم قیاس‌ناپذیری بدان راجع است.

همان‌طور که گفتیم، فایرابند و کوهن در چندین جنبه متفاوتند -که به‌زودی بدان بازمی‌گردیم- که در مفهوم قیاس‎ناپذیری مشخص می‌شود. در ابتدا مایلم ۴ ممیزه‌ی مرکزیِ ارتباط میان نظریه‌های قیاس‌ناپذیر را ذکر کنم که برای مفاهیم [دیگرِ] فایرابند و کوهن [نیز] مؤثرند.

۱- نظریه‌های قیاس‎ناپذیر ناسازگارند، اما قیاس‎ناپذیری آن‌ها نمی‌تواند تبدیل به تناقضی منطقی شود. شاید این [نکته] شما را چندان متعجب نکند، اما برای برنامه‎ی فلسفی نوپوزیتیویستیِ کنونی به‌طور فوق‌العاده‌ای تحریک‌آمیز بود. این برنامه [با این مطلب] که بینش فلسفی تنها می‌تواند با تحلیل منطقی صورت گیرد، مخالفت کرد، اما طبق نظر فایرابند و کوهن، قیاس‎ناپذیری نمی‌تواند کاملاً با ابزارهای منطقی توصیف شود -یا دست‌کم نه با ابزارهای منطقی موجود-. این مفهوم آن‌ها را به نقد تحلیل منطقی به‌عنوان ابزار منحصری برای فلسفه‎ی علم سوق می‌دهد و همچنین روش‌های هرمنوتیکی یا مردم‌شناسانه را برای فلسفه‎ی علم ترویج می‌کند.

۲- نظریه‌های قیاس‎ناپذیر راجع به آنچه در جهان وجود دارد و یا به‌صراحت بیشتر، درباره‌ی چیستی جهان، دعاوی متفاوتی دارند؛ لذا همان‌طور که فایرابند و کوهن نیز گفته‌اند، می‌توان گفت که جهان با انقلابی علمی تغییر می‌کند. اما اینکه این دقیقاً به چه معناست، سؤالی است که جواب آن دست‌کم محتاج مقاله‌ای جداگانه است.

۳- نظریه‌های قیاس‎ناپذیر به‌طور تحت‌الفظی قابل ترجمه به یکدیگر نیستند؛ این بدان معنی است که نمی‌توان با مفاهیم یک نظریه، نظریه‌ی دیگر را به‌طور کامل صورت‌بندی کرد؛ [یعنی] دست‌کم دسته‌ای از مفاهیمِ جاافتاده، به‌طور عجیب و مرموزی تغییر می‌کنند؛ لذا باید زبان جدیدی برای فهم نظریه‎ی جدید آموخت. به همین منظور برای داشتن رأی‌ای درست برای هر دو نظریه، مسلماً می‌بایست دوزبانه شویم.

[البته] حتی اگر کسی به این امر وفا کند، [باز هم] قادر به ترجمه‎ی یک نظریه به زبانِ نظریه‎ی دیگر نخواهد بود؛ چراکه دوزبانه بودن با توانایی داشتن برای ترجمه، یک‌سان نیست.

۴- مقایسه‎ی ۲ نظریه‎ی قیاس‎ناپذیر با ملاحظه‎ی قابلیت‌هایشان اساساً پیچیده‌تر از مقایسه‎ی نظریات قیاس‌پذیر است. آدمی پیش‌بینی‌های دو نظریه‎ی قیاس‌پذیر را که اساساً اسباب و لوازم یک‌سانی از مفاهیم را برمی‌گیرند، با توجه به دقّت و صحت تجربی‌شان با هم مقایسه می‌کند؛ زیرا پیش‌بینی‌های منفرد یک نظریه امر غامضی نیست؛ چراکه برای هر پیش‌بینی از نظریه‌ای، پیش‌بینی مشابهی از دیگر نظریه [هم] وجود دارد. معضلات صرفاً هنگامی ظاهر می‌شوند که نظریه‌ای در حوزه‌ای مشخص، بهتر از نظریه‎ی دیگر باشد، درحالی‌که آن نظریه‎ی دیگر در حوزه‌ی دیگری بهتر و برتر است. [البته] اگر نظریه‌ای حالت خاصی از نظریه‎ی دیگر باشد، این معضل پیش نمی‌آید و این [همان] فهم سابقِ چگونگی توالی نظریه‌ها در علم مدرن یا دست‌کم در فیزیک است. در نظریه‌های قیاس‎ناپذیر کسی نمی‌تواند آن‌ها را با اضافه شدنِ پیش‎بینی‌های منفرد مجزایشان مقایسه کند، به دلیل تفاوت در مفاهیم آن‌ها و نیز ترجمه‌ناپذیریِ دو نظریه؛ به‌بیان‌دیگر، به دلیل اینکه آن‌ها قلمرو یک‌سانی را کم‌وبیش به‌طور متفاوتی مفهوم‌سازی می‌کنند. این دلیلی است بر اینکه چرا دعاوی معینی از یک نظریه نمی‌تواند همتایی را در نظریه‎ی دیگر بیابد و اینکه آنچه از منظر نظریه‌ای، دستاوردی اساسی ارزیابی می‌شود از منظر نظریه‎ی دیگر واقعاً غیرقابل فهم است.

اجازه دهید این مورد را توضیح دهم. در نیمه‎ی اول قرن هجدهم در علم شیمی، احتراق به‌عنوان فرایندی فهمیده می‌شد که ماده‌ای معین به نام فلوژیستون [از جسم محترق] آزاد می‌شود؛ لذا [این تصور] آن‌قدر نامقبول نبود که کسی شعله‎ی شمعی را مشاهده می‌کرد و یا ملاحظه می‌کرد که خاکسترِ چوب بسیار سبک‌تر از چوبی است که آتش گرفته است. سؤالی که پیش آمد این بود که وزن فلوژیستون چقدر است؟ [لذا] روش‌های متفاوتی برای اندازه‌گیری آن پیشنهاد شد. پس از به‌اصطلاح انقلاب شیمی، احتراق به‌عنوان اکسیداسیون یعنی به‌عنوان فرایند ترکیب با اکسیژن فهمیده شد و بیان شد که فلوژیستون وجود ندارد. بدیهی است که پرسش از وزن فلوژیستون دیگر هیچ معنایی ندارد و نتایج کمیِ شیمی قدیم نیز درباره‌ی فلوژیستون هیچ معادلِ ۱۷ مستقیمی در شیمی جدید ندارد. از منظر شیمی جدید، تمام داده‌های راجع به وزن فلوژیستون واقعاً بی‌ربط هستند و اهمیتی ندارد که این داده‌ها تا چه حد دقیق و تکرارپذیر ۱۸ بودند.

همین‌طور بسیاری از دعاوی در مورد شیمی جدید هیچ قرین‌هایی در شیمی قدیم نداشت، گرچه چنین مدعیاتی می‌بایست نقشی در ارزیابی نظریه ایفا کند، اما آن‌ها نمی‌توانند مستقیماً با مدعیات متناظرِ نظریه‎ی دیگر رقابت کنند؛ این بدین معنی است که چگونگی مقایسه‎ی نظریه‌ها اساساً پیچیده‌تر می‌شود.

بخش معینی از مباحثات جنجال‌برانگیز راجع به مفهوم قیاس‎ناپذیری، ردپایی در این حقیقت دارد که کوهن و فایرابند غالباً خواهان انکار امکانِ مقایسه‎ی دستاورد-محورِ ۱۹ نظریه‌ها بودند. اما با این امر، تحول علم، امری دل‌بخواهی ۲۰ خواهد شد، همان‌گونه که فاقد روند عقلانی برای انتخاب نظریه است. اما این تفسیر متناسب با نیات فایرابند و کوهن نیست (ولو اینکه، خصوصاً فایرابند، این‌طور به نظر آید). آن‌ها اصولاً می‌خواستند علیه فهمِ پذیرفته‌شده و -به نظر آن‌ها- بسیار ساده‌انگارانه‌ی۲۱ ربط و نسبت نظریات جایگزین استدلال آورند، جایی که انتخاب نظریات منحصراً با مقایسه‎ی قابلیت‌های آن‌ها توسط ارزیابی تطبیقیِ پیش‌بینی‌های واحد انجام می‌شد.

اکنون به تفاوت‌های اصلی فایرابند و کوهن راجع به مفهوم قیاس‎ناپذیری توجه کنید. مفهوم قیاس‎ناپذیری نزد کوهن حوزه‌ی وسیع‌تری نسبت به فایرابند دارد و دلیلش آن است که برای فایرابند تنها نظریه‎های جامع ۲۲ و نیز نظریاتی که تنها به روشی معین تفسیر می‌شوند، می‌توانند قیاس‎ناپذیر باشند. مثال‌هایی از جفت نظریه‌هایی که از نظر فایرابند قیاس‎ناپذیرند [عبارتند از] : مکانیک کوانتوم و مکانیک کلاسیک یا فیزیک کلاسیک و فیزیک نسبیت، [البته] همه در تفسیری معین. چنین نظریات جامعی بخشی از ساختار اساسی اهداف آن‌هاست. اگر کسی نظریه‌ای را به کار گیرد که با نظریه‎ی جامع دیگری ناسازگار باشد، آن فرد اهداف متفاوتی را برگرفته و دیگر دعاوی دو نظریه نمی‌توانند مستقیماً با یکدیگر مقایسه شوند. در نتیجه‎ی تحدید تز قیاس‎ناپذیری فایرابند برای نظریات جامع، جفت نظریه‌هایی وجود دارند که برای کوهن قیاس‎ناپذیرند درحالی‌که برای فایرابند چنین نیستند. برای نمونه، نظریه‎های سیارات بطلمیوس و کپرنیک برای کوهن یکی از نمونه‌های استاندارد قیاس‎ناپذیری است، درحالی‌که فایرابند به وضوح آن را به‌عنوان نامزدی برای قیاس‎ناپذیری نمی‌پذیرد.

اکنون مناقشه‎ی میان فایرابند و کوهن راجع به [کتاب] ساختار انقلاب‌های علمی کوهن را مطرح می‌کنم.

 

.۲نقد کلی فایرابند از کتاب ساختار انقلاب‌های علمی کوهن

فایرابند برای کوهن احترام زیادی قائل بود، او واقعاً فروتن بود و علی‌رغم اینکه خود می‌توانست اثرگذار باشد، اما همواره فکر می‌کرد که کوهن از خودش مهم‌تر است. منتها فایرابند در سال ۱۹۷۰ مقاله‌ای تحت عنوان «تسلی خاطر متخصصان» نوشت که باعث شهرت بیشتر او شد. این مقاله در کتابی با ویرایش لاکاتوش و ماسگریو منتشر شد.۲۳ در [آغاز] این مقاله چنین نوشته است:

«در سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱ وقتی که کوهن یکی از اعضای دپارتمان فلسفه در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بود شانس خوبی برای مباحثه با او در زمینه‌های مختلف علم داشتم. من از این مباحثات، فوق‌العاده بهره‌مند شده‌ام و از آن زمان تاکنون به طریق تازه‌ای به علم نگریسته‌ام.» (Feyerabend 1970, p. 197)

بااین‌حال، فایرابند ملاحظات عمیقی در مورد کتاب ساختار انقلاب‌های علمی کوهن داشت. گرچه او اذعان می‌کرد که کوهن با معضلاتی مبارزه کرده (خصوصاً با مشکلات همه‌جایی ناهنجاری در علم)، اما غالباً با درمان نظری کوهن با این قبیل مسائل مخالف بود. من نمی‌توانم با بسیاری از ملاحظات انتقادی‌ای که فایرابند در ۲ نامه‌اش به کوهن نوشته مقابله کنم، اما در عوض بر نقطه‎ی مرکزی انتقادات فایرابند که در نامه‎ی اولش به کوهن نوشت متمرکز خواهم شد. فایرابند گمان می‌کند که اندیشه‎ی مبنایی کوهن، ایدئولوژی‌ای است که «تنها می‌تواند تسلی‌ای باشد برای تنگ‌نظرانه‌ترین و مغرورانه‌ترین نوع تخصص‌گرایی»؛ زیرا از نظر فایرابند «این ایدئولوژی تمایل دارد که به پیشرفت معرفت مهار زند» و نیز قرار است که «تمایلات ضد بشردوستانه علم را افزایش دهد». چنین ایدئولوژی‌ای برای فایرابند طبیعتاً هدف آشکاری را برای حمله باز می‌کرد. فایرابند از یک طرف خود را حریف سرسخت تمام گرایشات جزمی در علم، در فلسفه و نهایتاً در سیاست می‌بیند و از طرفی دیگر خود را به‌عنوان قهرمان ارزش‌های انسان‌دوستانه‌ای نظیر آزادی و حقی برای توسعه‎ی شخصیت آدمی می‌بیند؛ به همین خاطر او حریفی برای همه‌ی اَشکالِ سرکوب اقلیت‌ها و دیگر فرهنگ‌هاست.

با عطف توجه به علم، برای فایرابند مهم‌ترین پرسش از همگان «این است که تا چه حد سعادت تک‌تک افراد بشر و تا چه حد آزادی‌شان افزایش یافته است؟» این پرسش نتیجه‌ای از این اعتقاد راسخ اوست که «سعادت و ترقی کامل ۲۴ تک‌تک افراد بشر اکنون به‌عنوان بزرگ‌ترین ارزش ممکن است». [اما به راستی] چه اتفاقی افتاد که فایرابند به نقشه‎ی پنهان ۲۵کوهن و [نیز] به ایدئولوژی‌ای با گرایشات ضد بشردوستانه‌ی او مشکوک و بدگمان شد؟

این تهمت فایرابند در دقیق‌ترین بررسی ۳ مؤلفه دارد که من بر سبیل مقدمه قبل از آنکه [مفصل] بدان‌ها عطف توجه کنم، به اختصار آن‌ها را بیان می‌کنم. نخست اینکه کوهن، همان‌طور که مشهور است، تصویر معینی از علم را صورت‌بندی می‌کند، تصویری که علم چگونه در حوزه‌های مبنایی نوعاً تاریخی تحول می‌یابد. کتاب کوهن راجع به ساختار انقلاب‌های علمی، مدلی کلی از مراحل تحولات علم را که می‌بایست برای تحقق مبنایی معتبر باشد، صورت‌بندی می‌کند. به‌عبارت‌دیگر، قواعد معینی در جانشینی دوره‌های متفاوت علم وجود دارد. فایرابند ابتدا بر کفایت برخی جوانب مختلف طرح کلی کوهن از تحول علم شک می‌کند، سپس کوهن را در ملاحظه‌ای تاریخی (یا توصیفی) رد می‌کند. دوم اینکه، ورای این توصیفات، کوهن نقش اصلی‌ای که اجزای متفاوت علم برای پیشرفت علمی دارد را مطرح می‌کند؛ برای مثال، کوهن به‌اصطلاح «علم متعارف» را [چنین] توصیف می‌کند: شامل گرایشی جزمی و تبیین‌هایی است که چرا این گرایشات جزمی به‌طور پارادوکسیکال مانعی برای توسعه‌ی علم نیستند، بلکه برای آن سودمندند. بنابراین، کوهن جوانب معینی از علم را به‌طور ایجابی با تبیین عملکرد آن‌ها برای تحول بیشتر مورد ارزیابی قرار می‌دهد. دوم، فایرابند به ارزیابی کوهن از این اجزای علم شک می‌کند، سپس کوهن را در ملاحظات روش‌شناختی (یا ارزیابانه ۲۶ یا هنجاری ۲۷) تکذیب می‌کند. سوم اینکه در بیان کوهن از نظریه‌اش در کتاب ساختار انقلاب‌های علمی، جوانب توصیفی و ارزیابی به روشنی از هم مجزا نیستند و در اغلب موارد اجزای توصیفی و ارزیابی به جای هم به کار می‌روند. دلیلی برای این مورد از منظر کوهن این است که دست‌کم در نگاه به گذشته از سال ۱۹۶۹ و در عکس‌العمل اساسی به فایرابند تحت مفروضاتی معین، دعاویِ توصیفی ۲۸ راجع به تحول علم به‌طور غیرمستقیم بر دعاوی هنجاری عملکرد موفقیت‌آمیز علم دلالت ضمنی دارد. به‌عبارت‌دیگر، فایرابند در نحوه‌ی ارائه‌ی ۲۹ کوهن روش موذیانه‌ای می‌بیند که بدون [هیچ‌گونه] بعد انتقادی، خواننده را به ایدئولوژی خود وامی‌دارد؛ بنابراین، او با توجه به نحوه‌ی ارائه‌اش از کوهن انتقاد می‌کند، [پس] به‌طور خلاصه فایرابند در ۳ مورد از کوهن انتقاد می‌کند: توصیفی-تاریخی، ارزیابی-روش‌شناختی و نسبت به نحوه‌ی ارائه‌ی او.

بنابراین اکنون جزئیات ملموس [-ترِ این ماجرا] را بیان می‌کنم. در دل این انتقادات اصطلاحاً «علم متعارف» قرار دارد که کوهن آن را در این استدلال آورده است. علم متعارف، همان‌طور که کوهن آن را بیان نموده، مرحله‌ای است از تحول علم که با اجماع گسترده‌ای مشخص می‌شود، اجماعی که جامعه‎ی علمی نسبت به [ایجاد] پرسش‌های مبناییِ حوزه‌ی خود در آن سهیم هستند. این اجماع مبتنی است بر دستاوردهای علمی ملموسی که آن‌قدر متقاعدکننده‌اند و آن‌قدر واجد قوه‌ی راهنمونی هستند که پژوهش‌های بعدی در حوزه‌ی مربوطه می‌تواند توسط آن‌ها شکل گیرد و [حتی] مسائل و راه‌حل‌ها در قیاس با آن‌ها برگزیده می‌شوند. چنین الگوی حل مسئله‎ی علمیِ ملموس، توسط کوهن «پارادایم» نامیده شد. این فعالیت پژوهشی ملموس در علم متعارف با فعالیتی کاملاً متفاوت [یعنی] حلِ معما ۳۰ تشابهات معینی دارد. این ممیزه‌ی معین علم متعارف همچنین واجد چنین فرضی است که راجع به خصوصیت الگو بودن راه‌حل‌های مسائل پارادایمی هیچ شکی وجود ندارد، به بیانی قوی‌تر، پارادایم‌ها به‌طور جزمی اثرگذارند، آن‌ها به‌طور مؤثری جزمی‌اند؛ بدین معنا که نمی‌توان در جریان علم متعارف در آن‌ها تردید کرد؛ بنابراین، آن‌ها نباید توجیه شوند یا دائماً مورد آزمایش قرار گیرند. در عوض آدمی در روند علم متعارف مفروض می‌گیرد که آن‌ها معتبرند، اما برای کوهن، علم متعارف در جایی که الگوی معتبر راه‌حل‌های مسئله با نوع جدیدی جایگزین می‌شوند، همواره منجر به انقلاب می‌گردد. این مورد در مرحله‎ی علم فوق متعارف ۳۱ اتفاق می‌افتد، جایی که چندین نظریه‎ی متفاوت، نظریه‎ی قدیمی و گونه‌های اصلا‌ح‌شده‌ای از آن و به‌طورکلی گونه‌های جدید امتحان می‌شوند و مورد مقایسه قرار می‌گیرند.

ابتدا فایرابند شک می‌کند به اینکه علم متعارف یک واقعیت تاریخی است، در عوض او معتقد است که هیچ تمایز زمانی -آن‌طور که کوهن آن را بدین نام می‌خواند- از دوره‌های تکثیر و مونیسم ۳۲ نظریه وجود ندارد، بلکه آنچه وجود دارد شیوه‌های علم‌ورزی‌ای است که به‌طور هم‌زمان همزیستی دارند. دلیل فایرابند بر این مدعا خیلی متقاعدکننده نیست؛ او تنها یک مثال ارائه می‌دهد و گمان می‌کند که [با ارائه‌ی آن] همزیستیِ تکثیرِ نظریه و کار درون یک سنت را اثبات می‌کند، اما این مثال همچنان‌که در اغلب تاریخ علم [وجود دارد]، به‌صورت‌های مختلفی می‌تواند تفسیر شود. به گمان من، ضعف خاصی در استدلال فایرابند به نظر نمی‌رسد، بلکه تا حدی به نظر می‌رسد بیانی از دشواری توجیه یا ابطال احکام بنیاناً آماری راجع به قاعده‌مندی‌ها در تاریخ علم به دست مواد تاریخی است. من قصد ندارم نقد [نظریه‎ی] کوهن و مشکلات ذاتی آن را در اینجا دنبال کنم؛ زیرا با مقایسه آنچه که در نکات انتقادی دوم و سوم فایرابند در زیر خواهد آمد، آن مطلب، حاشیه‌ای [بیش] نیست.

نقد دوم فایرابند پیرامون ارزیابی علم متعارف است؛ به بیانی ساده، از نظر فایرابند، علم متعارف وحشت و بیزاری است، درست همان‌طور که برای دیگر عقل‌گرایانِ انتقادی دهه‎ی ۱۹۶۰ -خصوصاً پوپر و واتکینز۳۳ – [وحشت‌آور] است. من فایرابند را با عقل‌گرایان انتقادی دسته‌بندی کرده‌ام؛ زیرا وقتی که او ۲ نامه‎ی خود را به کوهن نوشت، بخشی اساسی از زرادخانه‎ی استدلالش در واقع برگرفته از اردوگاه عقل‌گرایان انتقادی بود. دلیل بیزاری او از علم متعارف کوهن، عناصر جزمی یا شبه‌جزمی‌اش بود، همان‌طور که خود کوهن آن را به‌صراحت بسط و توسعه داد. این عنصر جزمی از نظر کوهن هرگز با تضعیف و تنزل علم متعارف گره نخورده است، بلکه برای پیشرفت علم متعارف، [اصلی] کاربردی است. به‌عبارت‌دیگر، از نظر عقل‌گراییِ انتقادی، عنصری جزمی درون علم، مطلقاً غیرقابل قبول است؛ زیرا برای عقل‌گرایی انتقادی، علم در قلب انتقاد قرار دارد و می‌بایست [همین‌گونه نیز] باشد. علم شامل تولید فرضیه‌های بسیار ابطال‌پذیر و آزمایش این فرضیه‌ها با دقت زیاد و تا حد امکان است. یکی از اصول مرکزی عقل‌گرایی انتقادی آن است که اگر فردی تصمیم بگیرد که فرضیه‌های معینی را مورد آزمون قرار ندهد، در آن صورت آن فرد علم‌ورزی ۳۴ را متوقف خواهد کرد. اگر کوهن عنصر جزمیِ علم متعارف را به‌طور مثبت ۳۵ ارزیابی می‌کند، از منظر عقل‌گرایان انتقادی، او از اخلاق علمی تخطی کرده است؛ چراکه [می‌باید] انتقادی و غیرجزمی باشد. از نظر فایرابند روشن‌فکر نیز این تخطی ضد بشردوستانه است؛ زیرا [از نظر او] «پیشرفت همواره با تحقیق و تفحص در اَشکالی از زندگیِ به‌خوبی شکل‌یافته و به‌خوبی تثبیت‌شده، توأم با ارزش‌های غیرمشهور و بی‌اساس حاصل شده است، این یعنی اینکه چگونه مردم تدریجاً خود را از ظلم و استبداد سیستم‌های نیازموده رها کرده‌اند» (ibid.,pp. 209-210). این دلیلی است بر اینکه چرا فایرابند عنصر «متعارف» علم متعارف کوهن را به‌منزله‌ی [عنصری] محافظه‌کار و ضد بشردوستانه می‌شناسد. در بخش بعد جزئیات بیشتری را بیان می‌کنم.

اما آنچه که فایرابند را بیشتر غضبناک کرد نحوه‌ی ارائه‌ی کوهن بود، آن‌گونه که فایرابند آن را فهمید؛ یعنی در انتقاد اصلی سوم او. فایرابند تصدیق می‌کند که کوهن به دیدگاهی -یا آن‌طور که فایرابند برای آن [لفظ] «ایدئولوژی» به کار می‌برد- نیاز دارد و آن [دیدگاه] این است که پیش‌زمینه‌ای برای گزارشِ خود فراهم آورد به‌طوری‌که بر تفسیر واقعیات تاریخی تأثیر گذارد. بدون چنین دیدگاه تولید-تفسیری، ۳۶ هر بیان تاریخی، کسل‌کننده‌ترین و غیرجذاب‌ترین امور قابل تصور خواهد بود. به‌عبارت‌دیگر فایرابند دیدگاهی «روش-شناختی» یعنی دیدگاهی ارزیابانه ۳۷ را مجاز می‌داند، دیدگاهی که برطبق آن کوهن عناصر معینی از علم را به‌عنوان [عنصری] عقلانی و عناصرِ دیگری را غیرعقلانی ارزیابی می‌کند. فایرابند، خصوصاً ارزیابی مثبت کوهن از علم متعارف را در ذهن دارد، هرچند که او کوهن را متهم می‌کند که این دیدگاه ارزیابانه را به‌صراحت بیان نکرده است به‌طوری‌که خواننده بتواند متوجه شود که دیدگاه‌های بدیلی که می‌تواند منجر به ارزیابی‌های دیگری شوند نیز وجود دارد. در عوض، کوهن می‌بیند که انگار ارزیابی واقعیات تاریخی بلافاصله از خود این واقعیات منتج می‌شوند. فایرابند این جنبه از انتقاد خود را در اولین نامه‌اش به کوهن به‌طور مختصر [چنین] بیان می‌کند:

«آنچه شما می‌نویسید صرفاً تاریخ نیست، بلکه ایدئولوژی‌ای است که در عنوان تاریخ مستور است و این راه و روش فریبنده‌ای از ارائه است که بیشتر بدان معترضم، [و] این حقیقت دارد که شما خوانندگان خود را متقلبانه اغوا می‌کنید، به جای اینکه تلاش کنید آن‌ها را متقاعد کنید. شما در این نحوه‌ی ارائه با هگل و ویتگنشتاین شریکید.» فایرابند این جنبه از «ابهام» کوهن در بیان را چنین می‌نامد: نوسانی بین توصیف و تجویز. فایرابند تا آنجا پیش می‌رود که علناً ادعا می‌کند و در چاپ مقاله‌ی خود در سال ۱۹۷۰ [بیان می‌کند] که از ابهام [گوییِ] کوهن چنین فهمیده می‌شود.

من حدس می‌زنم که از ابهام [گویی] کوهن چنین فهمیده می‌شود که او می‌خواهد کاملاً از قوه‌های تبلیغاتی خویش سودجویی کند. از طرفی می‌خواهد حمایتی قوی، عینی و تاریخی به قضاوت‌های ارزشی دهد، قضاوت‌هایی که او درست همچون بسیاری از مردم آن را دل‌بخواهی ۳۸ و ذهنی می‌بیند و از طرفی می‌خواهد خود را با عقب‌نشینی در مسیر امنی قرار دهد: «کسانی که به اقتباسِ ضمنی ارزش‌ها از واقعیات تمایل ندارند همواره می‌توانند بگویند که هرگز چنین اقتباسی ایجاد نشده و این [نحوه‌ی] ارائه صرفاً توصیفی است.»

من نمی‌دانم که آیا فایرابند احساس خوبی راجع به این اتهام توهین‌آمیز بزرگ داشت یا نه؟ درهرصورت او در اولین نامه‌اش به کوهن در پایان یک شبه‌پاراگراف می‌پرسد: «آیا ممکن است که من به‌کلی [مطالب] شما را درست نفهمیده باشم؟» و در مقاله‌ی چاپ‌شده‌ای که در بالا ذکر آن رفت، فایرابند برای حمایت از تفسیر خود دفاع می‌کند؛ زیرا در عقیده‌اش راسخ می‌شود، «با این حقیقت که تقریباً هر خواننده‌ی کتاب ساختار انقلاب‌های علمی، آن‌طور که او آن را تفسیر کرده، تفسیر می‌کند و [نیز] اینکه گرایشات مشخصی در جامعه‌شناسی مدرن و روان‌شناسی مدرن هستند که دقیقاً نتیجه این نوع تفسیر می‌باشد.» این عبارت تعجب‌آور است؛ چراکه فایرابند فیلسوفی نیست که چندان از عقاید اکثریت متأثر شود و کسی نیست که این عقاید را برای مشروعیت بخشیدن به عقیده‌ی خود به کار برد. فایرابند کمی بعد در همان مقاله می‌پرسد که آیا خوانندگان، کوهن را بد تفسیر کرده‌اند؟ من فکر نمی‌کنم که برای فایرابند این سؤال صرفاً سؤالی لفّاظانه ۳۹ بوده است.

 

۳٫ نقد فایرابند بر ارزیابی علم متعارف کوهن

درهرصورت فایرابند این پرسش راجع به نحوه‌ی ارائه‌ی کوهن در کتاب ساختار را بی‌پاسخ رها می‌کند. اما عمیق‌ترین نقطه‎ی تفاوت این دو متفکر، ارزیابی علم متعارف است که اکنون در این بخش آن را بیان می‌کنم. چگونگی عمیق این تفاوت می‌تواند در این حقیقت دیده شود که فایرابند به وضوح قادر نیست حتی علم متعارف را بی‌طرفانه، یعنی بدون اصطلاحات غیرارزیابانه توصیف کند. در عبارتی که وی بر آن است که دیدگاه کوهن راجع به علم متعارف را بیان می‌کند، آن را چنین توصیف می‌کند «ملال‌آورترین و بی‌روح‌ترین بخش ماجرای علمی» و اینکه معطوف است به «معماهای خُرد» و نیز مبتنی شده است بر «علاقه‌ای دیوانه‌وار ۴۰ تنها به یک دیدگاه واحد».

و به‌طور خلاصه اینکه علم متعارف «حماقت حرفه‌ای» است. ضمناً متذکر می‌شوم که این توصیفات ۴۱ متضمن همان نقد فایرابند [بر کوهن] است؛ [یعنی] آن‌گونه که فایرابند کوهن را نقد کرده بود: خلط توصیفات با ارزیابی‌ها. چنین توصیفاتی قویاً توانایی فایرابند را در به‌کارگیری این عملکرد مثبت برای پیشرفت علم، [همان] پیشرفتی که کوهن به علم متعارف نسبت می‌دهد، بازمی‌دارد. اما سوای واکنش احساسی، فایرابند تلاش می‌کند که استدلال کوهن را در مورد قابلیت علم متعارف برای پیشرفت علمی با ضد استدلالی پیچیده رد کند. او استدلالش را با این بیان صورت‌بندی می‌کند، «سه اشکال» که با استدلال کارکردی کوهن برای علم متعارف مقابله می‌کند.

استدلال فایرابند علیه ارزیابی مثبت کوهن از علم متعارف واجد ساختاری است. اولاً او استدلال کارکردی کوهن را برای علم متعارف تشریح می‌کند، سپس نشان می‌دهد که استدلال کارکردی کوهن مبتنی بر ۲ پیش‌فرضی است که هر دو غیرقابل دفاعند و در پایان، وجود تاریخی علم متعارف را انکار می‌کند. بنابراین استدلال فایرابند علیه ارزیابی مثبت کوهن از علم متعارف در ۴ گام بازسازی می‌شود:

گام :۱ توصیف فایرابند از استدلال کارکردی کوهن از علم متعارف: «[کوهن] می‌گوید علم متعارف پیش‌فرض ضروری انقلاب‌هاست.» این توصیفی است کارکردی از علم متعارف که هدف آن تبیین این است که چرا علم متعارف چیز خوبی است: زیرا علم متعارف واجد عملکردی است که منجر به انقلاب‌ها می‌شود. پیش‌فرض این ممیزه‌ی کارکردی علم متعارف متکی بر ۲ فرض است، یکی اینکه «انقلاب‌ها مطلوبند» و [دوم] اینکه «مسیر خاصی که [طی آن] علم متعارف به انقلاب‌هایی منجر می‌شود نیز مطلوب است.» گام [های] ۲ و ۳ این دو پیش‌فرض را تحلیل می‌کنند.

گام ۲: تحلیل نخستین پیش‌فرض استدلالی کوهن؛ یعنی اینکه انقلاب‌ها مطلوبند. «نخستین اشکال استدلال کارکردی [کوهن] » که فایرابند تشخیص می‌دهد این است که مطلوبیت انقلاب‌ها نمی‌تواند در نظریه‌ی کوهن یافت شود. با توجه به این رأیِ فایرابند، برای کوهن ناممکن است که تغییراتی که به انقلابی منجر می‌شود را به‌منزله‌ی اصلاحات ارزیابی کند، به دلیل قیاس‎ناپذیری‌ای که کوهن خود آن را تصدیق می‌کند. اگر انقلابی علمی تنها موجب تغییری شود، نه بهبود و اصلاحی، در این صورت هیچ استدلالی برای مطلوبیت انقلاب‌ها وجود ندارد.

گام:۳ تحلیل دومین پیش‌فرض استدلال کارکردی کوهن؛ یعنی روش خاصی که طی آن علم متعارف به انقلاب‌هایی منجر می‌شود، همچنین مطلوب است. «اشکال دوم استدلال کارکردی [کوهن] » که فایرابند تشخیص می‌دهد این است که مسیر بهتری برای انقلاب‌ها نسبت به علم متعارف وجود دارد. فایرابند تصور می‌کند که به عقیده‌ی کوهن، دانشمندان به علم متعارف عمل می‌کنند «تا وقتی که انزجار، ناکامی و ملال، ادامه‎ی [مسیر] را برایشان ناممکن سازد، هنگامی که مسائل بسیار بزرگ شوند آن‌ها ناگهان [علم متعارف را] رها می‌کنند». فایرابند با این خط سیر برای انقلاب‌ها با یک بدیل مقابله می‌کند. طبق این بدیل، انقلاب‌ها باید به دنبال اصل تکثیر نظریات ۴۲ ایجاد شوند: ایجاد رقبایی برای نظریه‌ای معین. در پرتو نظریه‎های رقیب بر اشکالات نظریه‎ی سابق تأکید خواهد شد و به‌طور هم‌زمان اسبابی برای اصلاح و یا خلاص شدن از این مشکلات دیده می‌شود. از نظر فایرابند، این روند نیز منجر به انقلاب‌ها می‌شود، اما برخلاف دیدگاه کوهن، در مسیری عقلانی؛ بنابراین خط سیرِ علم متعارف کوهن [که] به انقلاب‌ها [منجر می‌شود] مطلوب نیست.

گام ۴: مشکل سوم استدلال کارکردی کوهن آن است که وجود تاریخی علم متعارف بیش [از حد] مشکوک است و این پایان ضد استدلال فایرابند علیه ارزیابی کوهن از علم متعارف است.

 

.۴ بحث انتقادی از استدلال فایرابند

اکنون اجازه دهید در بخش ششم، استدلال فایرابند از این لحاظ که تا چه حد متقاعدکننده‌اند را مورد ارزیابی قرار دهیم. من در این نوبت ۴ گام استدلال را بحث خواهم کرد.

گام :۱اول و مهم‌تر از همه بیان استدلال کارکردی کوهن برای علم متعارف اصلاً مناسب نیست. ارزیابی مثبت از علم متعارف توسط کوهن، همان‌طور که فایرابند ادعا کرد هرگز مشتق از این واقعیت که علم متعارف منجر به انقلاب‌ها می‌شود، نیست، بلکه منجر شدنش به انقلاب‌ها صرفاً این را قابل قبول می‌سازد که علم متعارف شامل عنصری شبه‌جزمی است. عملکرد اصلی علم متعارف آن است که نسبتاً در مسیری فوق‌العاده کارآمد، معرفت علمی تولید می‌کند و همچنین بخش معینی [از آن] در انقلاب آتی زنده می‌ماند.

گام:۲ «نخستین اشکال» فایرابند، استدلالی انتقادی-ذهنی ۴۳ است که مبتنی بر تفسیری مشخص از مفهوم قیاس‎ناپذیری کوهن است. با توجه به این تفسیر، قیاس‎ناپذیری دلالت ضمنی دارد بر اینکه دیگر کسی نمی‌تواند راجع به پیشرفت علمی از طریق انقلاب‌ها صحبت کند. اما حقیقت این است که این دلالت ضمنی، بخشی از نظریه‎ی کوهن نیست. از نظر کوهن قیاس‎ناپذیری هرگز مانع پیشرفت عملی نمی‌شود، بلکه تنها مانع مفاهیم خاصی از پیشرفت علمی می‌شود؛ یعنی به‌طور خاص، پیشرفت انباشتیِ معرفت که قصد تقرب به حقیقت را دارد. بنابراین اولین اشکالی که فایرابند متذکر می‌شود مبتنی بر سوءفهمی از مفهوم قیاس‎ناپذیری کوهن است و به همین خاطر بی‌ربط و نامربوط است. بدین طریق من این طنز عمیق را خاطرنشان می‌کنم که یکی از مبدعان قیاس‎ناپذیری، مفهوم مبدع دیگر را با توجه به جنبه‌ای بسیار اساسی بد می‌فهمد!

گام ۳: «اشکال دومی» که فایرابند متذکر می‌شود این است که او مسیری بسیار بهتر برای وقوع انقلاب‌های علمی نسبت به علم متعارف کوهن می‌بیند؛ یعنی تکثیر دائمی نظریه‌ها. در ابتدا [باید بگویم که] هیچ شکی نیست که گام ۳، چنانچه درست باشد، استدلالی نیست که مستقیماً به کوهن ضربه وارد کند، به دلیل سوءتوصیفی از استدلال کارکردی کوهن؛ اما حتی مستقلاً استدلال فایرابند مشکل‌آفرین است. زمینه‎ی این استدلال، این عقیده‌ی فایرابند است که گاهاً اعوجاجات ذاتی یک نظریه می‌تواند از منظر نظریه‎ی رقیب کشف شود. بنا بر نظر فایرابند از منظر نظریه‎ی اصلی، این ناهنجاری‌ها نامرئی‌ هستند. من این تز را تز ورود ناهنجاری ۴۴ می‌نامم. این تز [نیز] مشکلات خود را دارد، این مشکلات هنگامی آشکار می‌شوند که کسی بپرسد این ۲ نظریه در تز ورود ناهنجاری دقیقاً در چه نسبتی [با یکدیگر] قرار دارند. فرض کنیم که ۲ نظریه قیاس‌پذیرند، در این مورد یک نظریه می‌تواند اساساً با لغت دیگری بیان شود. تحت این شرایط، اشکالی که پیش می‌آید این است که چرا ناهنجاری‌های ذاتی یک نظریه از منظر خودش نامرئی است ولی از منظر نظریه‎ی دیگر مرئی و آشکار است. بیایید مسئله را به گونه‌ای دیگر در نظر بگیریم، فرض کنیم که نظریه‌ها قیاس‎ناپذیرند؛ بنابراین ما باید تبیین کنیم که چطور ممکن است که مدافعان نظریه‎ی دوم که اعوجاجی ذاتی برای نظریه‎ی اول می‌بینند، می‌توانند مدافعان نظریه‎ی اول را از این امر متقاعد کنند. به دلیل قیاس‎ناپذیری ۲ نظریه و در نتیجه‎ی آن اختلافات و ناهمخوانی‌های وجودی بین آن‌ها، طرف‌داران نظریه‎ی اول می‌توانند همواره ادعا کنند که اشکالات نظریه‎ی خودشان که از منظر نظریه‎ی دوم تشخیص داده می‌شوند بی‌ربط و نامربوطند. من ادعا نمی‌کنم که این اشکالات بر استدلال فایرابند برطرف‌نشدنی است، اما به‌هرحال آن‌ها چالشی برای موضع او ایجاد می‌کنند.

گام ۴: «مشکل سوم» استدلال کارکردی به این پرسش مربوط می‌شود که آیا علم متعارف واقعاً به‌طور تاریخی وجود دارد؟ اما حقیقتاً این اشکالی از استدلال کارکردی نیست (گرچه [بدین نحو] صورت‌بندی شده است)، بلکه واقعیت تاریخی علم متعارف پیش‌فرضی از این استدلال کارکردی است و صرفاً این پرسش را [به ذهن] متبادر می‌کند که چنانچه علم متعارف واقعاً وجود داشته باشد، آیا برای پیشرفت علمی [امری] کارکردی است یا نه؟ این استدلال کارکردی با عدم وجود علم متعارف مشکل‌آفرین نخواهد شد، اما زائد و غیرضروری ۴۵ خواهد شد. بنابراین با توجه به نظر فایرابند این «اشکال سوم» هیچ اشکالی بر استدلال کارکردی کوهن نیست، بلکه در نهایت اشکالی بر کل نظریه است. اما همان‌طور که در اوایل خاطرنشان کردم، استدلال تاریخی فایرابند علیه وجود علم متعارف خیلی متقاعدکننده نیست.

اجازه دهید مختصراً عبارتی راجع به دفاع خود کوهن از وجود علم متعارف در برابر فایرابند و پوپری‌های دیگر اضافه کنم. کوهن تلاش می‌کند تا نشان دهد که وجود علم متعارف ضرورتاً از وجود انقلاب‌های علمی متابعت می‌کند. این استدلال فرض می‌گیرد که انقلاب‌های علمی وجود دارند و این فرض، کوهن را با منتقدان پوپری‌اش سهیم می‌کند و لذا می‌تواند به‌طور غیرمسئله‌زایی در مفهوم معینی بکار گرفته شود. بنا به نظر کوهن انقلاب‌ها علم متعارف را از پیش‌فرض می‌گیرند؛ بدین معنی که می‌بایست مراحلی بین انقلاب‌ها و مراحل غیرانقلابی علم باشد اگر قرار باشد که صحبت از انقلاب و تحول علمی معنا داشته باشد.

به‌هرحال، کسی که قدرت استدلال‌های فایرابند علیه علم متعارف را ارزیابی می‌کند، [بدین نتیجه می‌رسد که] کوهن احساس می‌کند که از جانب فایرابند درباره‌ی موضوعات مسلمی بد فهمیده شده و [لذا] استدلال فایرابند را علیه علم متعارف [خود] کاملاً نارسا می‌یابد.

اولاً، خود فایرابند این را ابتدای مقاله‎ی خود در سال ۱۹۷۰ صادقانه گزارش می‌کند. بنا بر نظر فایرابند، کوهن اغلب این را در مذاکراتشان در سال ۱۹۶۰ به او گفته بود: «در همه‎ی این مطالب مذاکرات من با کوهن بی‌نتیجه و ناتمام باقی ماند. او بیش از یک بار سخن طولانی مرا قطع کرد و متذکر شد که من او را بد می‌فهمم، یا اینکه دیدگاه‌مان نزدیک‌تر از آن است که من [سابقاً] آن‌ها را مطرح کرده بودم» (ibid,p198). ثانیاً، در خیلی جاها [از جمله در] عکس‌العمل منتشرشده‌ی کوهن نسبت به مقاله‌ی فایرابند در سال ۱۹۷۰ آشکار بود که کوهن از این استدلال‌ها علیه نظریه‌اش مأیوس شده است. کوهن تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید این عکس‌العمل منتقدانش او را بر آن داشت که وجود ۲ توماس کوهن را لازم بداند. کوهنِ اول کتابی تحت عنوان ساختار انقلاب‌های علمی با تزهای معینی منتشر کرده بود. کوهن دوم کتاب کاملاً متفاوتی نوشت، اما با همان عنوان. به نظر کوهن این کتاب شامل تزهای بسیاری است که به‌کلی با تزهای کتاب نخست ناسازگار است. پس این انتقادات از کتاب دوم است که منتقدانش همچون فایرابند، اغلب از آن استفاده می‌کنند.

 

۵٫ مصالحه‎ی فایرابند با کوهن در اواخر سال ۱۹۸۰

وقتی که فایرابند مقاله‌اش را در دهه‎ی ۱۹۶۰ نوشت این عقیده‌اش را که وی کوهن را به‌درستی فهمیده، تغییر نداد. همچنین او در سال ۱۹۷۷ اعتقاد راسخ خود را در مورد اینکه وی ایده‌ی علم متعارف را از همان ابتدا مورد تردید و اعتراض قرار داده، تقویت کرد. اما ۱۰ سال بعد لحنش تغییر کرد، او پس از آنکه تز فوق دکتری‌ای ۴۶ راجع به کوهن خواند و در نسخه‎ی ویرایش‌شده‌ی انگلیسی کتاب علیه روش در سال ۱۹۸۸ نوشت: «با آگاهی از پیچیدگی‌های بسیارِ اندیشه‎ی کوهن هرگز مطمئن نیستم که تفاوت‌هایمان آن‌طور که می‌اندیشم آن‌قدر بزرگ باشد.» در مقاله‌ای که یک سال بعد بیرون آمد فایرابند حتی پیش‌تر رفت، وی در آنجا نوشت که «ایده‌های [در این مقاله] خیلی شبیه به و تقریباً همانند با فلسفه‌ی اخیر کوهن است». او این عقیده را در نسخه‌ی ویرایش‌شده‌ی انگلیسی کتاب علیه روش در سال ۱۹۹۳ تقویت کرد. در تجدیدنظری که در سال ۱۹۹۴ پس از مرگ فایرابند منتشر شد، وی بازسازی‌ای از نظریه‎ی کوهن تحت عنوان یک «سیستم منسجم شگفت‌انگیز و قدرتمند تفکر» مطرح کرد. بنابراین به نظر می‌رسد که فایرابند در سال‌های پایانی زندگیش با کوهن مصالحه می‌کند؛ [لذا] به طریقی طعن‌آمیز، این عقیده‌ی نسبتاً سطحی اما بسیار شایع این ۲ متفکر بسیار بانفوذ نیمه‎ی دوم قرن بیستم که واقعاً قرابت [هایی] در اندیشه‌های آن‌ها بود، به‌رغم انتظارات توجیه شد.

 

پی‌نوشت:

۱٫ از اریک اُبرهایم به خاطر ترجمه‎ی این مقاله از آلمانی [به انگلیسی] تشکر می‌کنم.

۲٫ ‘Two Letters of Paul Feyerabend to Thomas S. Kuhn on a draft of The Structure of Scientific Revolutions’,

Studies in History and Philosophy of Science, vol. 26, 1995, pp.353-387.

 

منبع و مأخذ:

P. K. Feyerabend (1970) “Consolations for the Specialist”, In I. Lakatos & A. Musgrave (eds.), Criticism and the

Growth of Knowledge, (Cambridge: Cambridge University Press), pp. 197-230.

یادداشت مترجم:

لازم می‌دانم از دوست ارجمند جناب آقای «محمدامین ربیع‌نیا» تشکر بسیار نمایم که زحمت ویرایش ترجمه را به عهده گرفتند و آن را از کژی‌ها و کاستی‌ها پیراستند.

۱ Paul Feyerabend
۲ Thomas Kuhn
۳ trademarks
۴٫Nachlass واژه‌ای آلمانی است مرکب از ۲ واژه nach به معنای «درگذشتن». این واژه در فضای دانشگاهی به معنای مجموعه دست‌نوشته‌ها، جزوات و مکاتبات منتشرنشده‌ای است که پس از مرگ یک استاد بر جای می‌ماند. [مترجم]

۵ ETH Zurich
۶ intellectual cruise
۷ clearly formulated
۸ sharp arguments
۹ inner circle
۱۰ developed
۱۱ John Van Vleck
۱۲ neopositivist
۱۳ protocol sentence
۱۴ normative
۱۵ incommensurability
۱۶ conceptual shifts
۱۷ counterpart
۱۸ reproducible
۱۹ achievement-oriented
۲۰ arbitrary
۲۱ oversimplified
۲۲ comprehensive
۲۳ Lakatos and Musgrave, (1970) , Criticism and the Growth of Knowledge, Cambridge University Press.
۲۴ full development
۲۵ hidden agenda
۲۶ evaluative
۲۷ normative
۲۸ descriptive claims
۲۹ mode of presentation
۳۰ puzzle-solving
۳۱ extraordinary science
۳۲ monism
۳۳ Watkins
۳۴ to do science
۳۵ positively
۳۶ interpretation-generating
۳۷ evaluative
۳۸ arbitrary
۳۹ rhetorical question
۴۰ monomaniac
۴۱ characterizations
۴۲ principle of the proliferation of theories
۴۳ immanent-critical
۴۴ anomaly importation thesis
۴۵ superfluous
:Habilitation 46 سطحی از صلاحیت علمی در کشورهای اروپایی است. این اصطلاح معادل «فوق دکتری» است. [مترجم]

منبع: ترجمان

برگرفته از سایت فرهنگ امروز