دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷ - 10 December 2018
Home / روش شناسی / مسئله شناخت ( مادلن گراویتس)

مسئله شناخت ( مادلن گراویتس)

مسئله شناخت ( مادلن گراویتس)

برگرفته از سایت انسان شناسی و فرهنگ

ترجمه فاطمه پدرام

“در فلسفه، بسیار مهم است که همیشه هوشمند نباشیم” ویتگنشتاین
“[اما]در علوم اجتماعی، این امری ضروری است.” مادلن گراویتس
شرایط حقیقت : منطق
منطق و شناخت :
۱-سوژه و ابژه (ذهن و عین): نقطه شروع علم در ارده فرد در این امر نهفته که به کمک منطق خود بتواند طبیعت را درک کرده و آن را کنترل نماید. اولین مسئله مطرح شده توسط علم اینست که چگونه این کار امکان پذیر است؟ چگونه امر واقعی می تواند با تحقیقات ما کنار بیاید؟ چگونه سوژه، می تواند ابژه را بیابد و بشناسد؟ بخش مهمی از تاریخ فلسفه، تلاشی برای پاسخ به این سوالات است. دراین واقعیت زیسته شده: خود شناخت ، اندیشه، سوژه شناسانده را از ابژه شناخت متمایز کرده است، رابطه آنها را به موضوعی برای تحلیل بدل کرده ست. پاسخ بنا بر اینکه به چه واژه ای اولویت بدهیم، تغییر می کند: ایا اولویت را به ابژه شناخت می دهیم یا به سوژه شناسنده ، موجود یا اندیشه، ماده یا روح، ماده یا شناخت. تاکیدی که بر این یا آن وجه شده است دو جریان بزرگ در فلسه را از یکدیگر جدا کرده: ماتریالیسم و ایده آلیسم.

به هرکدام از این دو اولویت بدهیم؛ سوژه یا ابژه، حال نقطه حرکتمان از هرکدام به دیگری باشد، همیشه از خلال اندیشه است که به شناخت دست می یابیم؛ به همین دلیل اقدام منطقی عقل معمولاٌ به منزله مطالعه شرایط حقیقت تعریف شده است و یا به قول سن اوگوستن به مثابه «علم علوم».
از نظر کانت منطق نیز مانند همه علوم از فلسفه بوجود آمده و نه آنکه «به صورت چیزی تمام و کمال از مغز ارسطو نشات گرفته باشد»(۳۸۲-۳۲۲). ما باید منتظر پیشرفتهای منطق جدید می ماندیم، تا می توانسیتم اهمیت پیشینیان ارسطو (تالس دو میله Thales de Milet 640-546، فیثاغورثPythagore 570-496، زنون دلهZenon d’Elee 427-347 و افلاطون قرن پنجم قبل از میلاد) و جانشینانش : رواقیون و بالاخره قانونگذاران قرون وسطارا می فهمیدیم.
همانطور که دیدیم تعقل پایه شناخت بوده و به رابطه خاصی بین یک ابژه و یک سوژه اشاره دارد. گفتن اینکه سقراط یک مرداست اولا وجود یک ابژه و یک مفهوم را ایجاب می کند(نام سقراط)، ثانیا فعالیت یا قضاوتی از سوژه را می رساند : [او] “یک مرد است”(طبقه بندی، ارتباط دادن)و ثالثا گویای استدلالی استدلالی است که ساختار یا شکلی را ایجاب می کند، رابطه ای بین سوژه که طبقه بندی می کند و ابژه که طبقه بندی شده یا به شمارش در می آید.
در اینجا به دو مانع برمی خوریم: ابتدا،عدم امکان اینکه بدانیم آیا این ساختارها یا اشکال به ابژه تعلق دارند یا به سوژه، یا به هر دو آنها یا به رابطه آنها؛ و بدینترتیب عدم به اعتبار این رابطه (نزاع ایده آلیسم و ماتریالیسم) اما از این هم مهمتر مساله خود اندیشیدن یعنی اعتبار منطق مطرح می شود. به همین ترتیب، در ریاضیات ک.گودل(K.Gödel) (1906) در سال ۱۹۳۲ ثابت کرد که نمی توان با ابزارهای خود ریاضیات عدم وجود تناقض در این علم را به اثبات رساند.
برای پرهیز از این مشکلات حل ناشدنی و بغرنج ، ارسطو تنها به ساختارهای استدلالی و اعتبارشان پناه می برد، بدون آنکه به به محتوای درست یا نادرست گزاره هایی بشردازند که اغلب جای آنها را به حروف a, b, c می داد.
همانطور که دستورزبان شناس بدون پرداختن به محتوا فقط به رعایت مقررات و دستورات زبان علاقمند است و منطق دان نیز تنها به قواعد انسجامی که بر اندیشه حکم می رانند، می پردازد و بدین ترتیب منطق را به مطالعه ای بر شرایط صوری حقیقت تقلیل می دهد.

منبع:

Grawitz, Madeleine, 1993, Méthodes des sciences sociales, Paris, Dalloz, pp : 3-4

////////////////////////////////////////
منطق صوری/منطق عینی
۲-شکل و محتوا
مندرجات تجربی شناخت خاص و قابل اجراست، در حالیکه خواسته ای عمومی نوع خاصی از فرمالیسم را ضرورت می بخشد. بنابرای منطق صوری عملیات روشنفکرانه ای مستقل از محتوا و از هر تائید عینی را مشخص می سازد. اما با حذف مندرجاتی هدفمند، تاریخی، عملی و اجتماعی از شناخت؛ منطق صوری به اندیشه فرمالیست یا صورتگرائی تبدیل می گردد.
واسط بین منطق صوری و جستجوی مربوط به محتوا “پروبلماتیک” نامیده میشود که به نیاز به پیوستگی منطقی پاسخ می گوید و مجموعه ای از مسائلی را بکار می برد که به تحقیق مجموعه ادراکات جهت می دهد که مستقیم یا غیر مستقیم به فرضیاتی ختم می شوند که محصول محتوای پر تنش و متضادی می باشد.
درواقع، شکل و محتوا نمی توانند کاملاٌ جدا شوند و منطق، حتی صوری معنائی عینی بهمراه دارد که موجب کتمان نادرست مسئله اصلی می شود: چگونه شکل و محتوا را پیوند بزنیم، از وجود اندیشمند به موجود برسیم؟ در این سوال، اندیشه غربی بیهوده در پی پاسخ خواهد بود. دوئالیسم کانتی با تفکیک شکل و محتوا، اندیشه و موضوع شناخت فی نفسه (!) نزاعها را پیچیده تر می کند. با اینهمه، کانت به قصد ترکیب و گشودن راه منطق جدید در پی آشتی دادن قطعیت فرمالیسم و خلاقیت عینیت است. برخلاف تصور دیگران در مورد شناخت تناقض، این هگل بود که با سومین اصطلاح همانطور که خواهیم دید امکان حل کردن مسئله تناقض را حداقل هنگام بکارگیری آن میسر ساخت.

۳-دیالکتیک:
هگل (۱۸۳۱-۱۷۷۰) : اندیشه هگل مبهم و روشش مشکل است. در اینجا به ارائه دستورالعملهائی گریز ناپذیر و ضروری برای فهم مطالب بعدی بخصوص در مارکسیسم اکتفا می کنیم. هگل منطق صوری را انکار نمی کند. او می خواهد اصل هویت و همانندی را با نقطه مقابلش وفق دهد. منطق صوری با تائیداتش و نیز با قطعیتش محدود شده است : A، A است. این منطق دنیائی تسهیل شده ، انتزاعی، مسلم، غیرقابل تجربه حرکت، شدن، تضاد همراه با اشیاء است.
منطق دیالکتیک نمی گوید A، A نیست، چیزی که نامعقول خواهد بود، اما اگر A مطابق با واقعیتی- تکرار بیهوده بدون معنائی باشد- A حداقل مالک خودش است: A ، A است، اما بیشتر از A است.” همانطوریکه منطق صوری اثبات می کند که یک موضوع باید درست یا غلط باشد، منطق دیالکتیک اذعان می دارد که همه موضوعات که محتوای واقعی دارند، در آن واحد درست و غلط هستند. درست در جائیکه قدیمی است؛ غلط، اگر بصورت مطلق و کلی خود را به اثبات برساند”.
“هیچ چیزی بر روی زمین و در آسمان نیست که در خود سرچشمه وجود و زایش را نداشته باشد”.” وجود یک شی محدود به تمام معانی به دربرگفتن موجودی درونی مانند جرثومه نابودی است . زمان تولد همان زمان مرگش است”.(منطق کبیر جلد دو ۱۳۹۰) با اولین اصطلاح مستقیم و بلاواسطه تائید، مفهوم دومی در همان سطح جایگزین می شودکه آنرا با انکار کامل می کند. دو مفهوم یکی بر دیگری عمل کرده و عکس العمل نشان می دهند […] سومی با انکار دومی به اولی برگشته و از آنها درمی گذرد و بهمین ترتیب وحدانیت دنیا در اصل همانندی عینی و با پیروزی بر تضادها ملموس و جاوید ابراز می گردد.
دیالکتیک هگل راهی را باز می کند که امکان گذر از منطق صوری را مهیا می سازد، اما تا جائیکه ایده الیسم به پیش می برد، به نتیجه ای نمی رسد. همانطور که مارکس به جایگزینی همه واقعیات انسانی با آگاهی شناخته شده انتقاد می کند. زمانیکه او محتوا را با شکل مقابل هم قرار می دهد این به همان محتوای پرشور مربوط نمی شود، اما افکاری است که با هم تناقض دارند. پدیده شناسی اعلام می دارد که مندرجات بدقت مشخص شده… ذهنی که خودش را بررسی و به مثابه ذهن بررسی می شود. بهمین ترتیب فصل پایانی منطق کبیر تائید می کند که مفهوم دیگر بیرون از محتوا نیست. “فکر منطقی همانند شکل بی نهایت مندرجات خودش را دارد”.
این مباحثات در خصوص منطق نباید همچون سرگرمی برای فلاسفه درنظر گرفته شود. آنها مسئله دلیل و برهان، سپس قطعیت علم و امکانات شناخت را برای ما میسر می سازد. راه حلهای تطبیقی رفتارها را دربرابر دانش و جهان قرار می دهد. مارکس و لنین، دو عضو تحلیل تاریخی و علمی زندگی عینی، اینگونه مسائل فلسفی را برای پایه ریزی ماتریالیسم دیالکتیک دوباره بکارگرفته اند.
گرچه فلاسفه بطور مبهم در مورد قوانین بهتر اندیشیدن، بدون استغنای دانش بحث می کردند، علوم با ساختن روشهای تحقیقاتی خاص خود پیشرفت می کردند. در کل، خطر تکذیب منطق، در ریزه کاریهای منطق خاص بایستی افزایش یابد. همانطور که باشلار نگاشته: (۱۹۶۸)” برای این مسئله بایستی در کنار منطق صوری که قطعی ، پیوسته، عقلائی، جهانشمول می باشد، منطق عینی نیز باید رعایت شود که در درونش روشهای مختلف علوم تشریح شده است، درضمن بین آنها یک ارتباط بوجود آید. این قوانین منطقی مانند ابزاری تحلیلی و تحقیقی برای قوانین کلی طبیعت درنظر گرفته می شود که تئوری عملی شناخت را می سازند”.