پنج شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ - 18 January 2018
Home / پیشنهاد سردبیر / مارکس، شاعری ویرانگر

مارکس، شاعری ویرانگر

گاهی به اخلاق و روحیات مارکس؛ مارکس، شاعری ویرانگر

 

مارکس در خیلی از مواقع از مصادره‌ی جملات شعارگونه و کوتاه و کوبنده دیگران به نفع خود ابایی نداشت. این عبارت بسیار رایج که «رویدادها و شخصیت‏‌های بزرگ تاریخ جهان دو بار به صحنه می‌‏آیند، یک‏بار به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی» که مارکس به هگل نسبت می‌‏دهد در واقع از آن انگلس است.

جامعه ایرانی به نقل از فرهنگ امروز / غلامحسین میرزاصالح؛

 

گر آگوستین جدیدالمسیحی به منظور تشریح آراء و عقایدش در باب حال و آینده‌ی بندگان پروردگارش، سیزده سال از عمر خویش را صرف نگارش «شهرخدا» کرد و امت مسیحی به پاداش آن زحمات به مقام آموزگارِ آباء کلیسا  مفتخرش کردند و قدیسش دانستند و ذُکرانش را گرامی داشته و می‌‏دارند، مارکس جدیدالمسیحی نیز سالیان دراز از عمر خویش را صرف انتشار جلد اول و جمع‏‏ آوری اطلاعات برای مجلدهای بعدی «سرمایه» کرد که آن هم مانند «شهر خدا» در باب حال و آینده‌ی جوامع انسانی بود. مارکس نیز آموزگار امتی محسوب می‌‏شد با جایگاهی فراتر از قدیسان. نشانه‌های اقتصادی«روبنا» و «زیربنای» اجتماعی مارکس مشابه «شهرخدا» و «شهرانسان» آگوستین است. اگر به گفته‌ی آن مجتهد آفریقایی، «شهرخدا» به انسان‏‌هایی چون هابیل‏ تعلق دارد و «شهرانسان» به کسانی چون قابیل‏، روبنای مارکس هم از آن بورژوازی زالوصفت است و زیربنای آن متعلق به پرولتاریای چون پرومته در زنجیر. یکی چون لویاتان و دیگری مانند بهیموت. یکی popolo marge و دیگری popolo grasso روبنا در برابر پراکسیس که عامل حرکت و کار انسان در تاریخ است. اما عصر موعظه‌های آگوستین، ده سال قبل از مرگش به دست آلاریک و ویرانی و فروپاشی حاکمیت روم غربی به پایان رسید و آموزه‌های مارکس که در ظهور جهان مدرن نقش داشت، با بالیدن «بچه‏‌های ژیواگو».

مارکس در مقام چهره و نماد یک دوران تاریخی بیش از پیش از ما دور شده است؛ دورانی که شاهد انقلاب فرانسه، فلسفه‌ی هگل، سال‏‌های نخست صنعتی شدن بریتانیا و اقتصاد سیاسی بود. مارکس در مقام یک متفکر سده‌ی نوزدهم درگیر عقاید و حوادث زمانه‌ی خود بود. نگاه به او از این منظر نشان می‌‌‏دهد بسیاری از مناقشاتی که در باب میراثش در سده‌ی بیستم رخ‌ داد، بی‏حاصل و حتی بی‏ربط بود. این ادعا که مارکس از پاره‌‏ای جهات «به لحاظ فکری مسئول» کمونیسم در سده‌ی بیستم شناخته شود کاملاً گمراه‌کننده است. همین‏طور به عنوان یک دموکرات رادیکال، چرا که هر دو تلقی به مباحثات سده‌ی نوزدهم  و ایام متأخر آن باز می‌‌‏گردد.

 

تصور باطل علمی بودن مارکسیسم

مارکس قطعاً از جنبه‏‌های بحرانی و خطیر کاپیتالیسم آگاهی داشت، اما کاپیتالیسم مورد نظر مارکس به دهه‌های اولیه‌ی سده‌ی نوزدهم باز می‌‌‌‏گشت. وقتی از نوع جدیدی از جامعه که پس از فروپاشی نظام سرمایه‌‏داری یاد می‌‌‌‏کند، مفهوم روشن و دقیقی از آن به دست نمی‌‌‌‏دهد، هرچند که فلسفه‌ی خود را برای دور کردن از مقولات فکری دیگر به غلط «علمی» می‌‌‌‏خواند و تصور می‌‌‌‏کرد در مورد زندگی اجتماعی انسان‏‌ها به معادل‌ه‏ای شبیه نظریه‌ی تکامل داروین دست یافته است. این تصور باطل که مارکسیسم، برخلاف تمام فلسفه‌ها یک علم است، باعث شد سلسله‌‏ای از  افراد «روشنفکر سرخود» و فرصت‌طلب از این به اصطلاح علم در رشته‌های اقتصاد، تاریخ، جامعه‌شناسی و جز آن برای خودنمایی و کسب نوعی برتری بر این و آن  و به‏ خصوص فریفتن اشخاص ناآگاه بهره ‏برداری کنند. پدیده‏ای که در «محافل روشنفکری» کشورهای واپس‌مانده به عنوان یکی از مدل‏های توسعه و ترقی مطرح و سال‏‌هاست در باب آن درازنفسی می‌‌‌‏شود.

 

میراثِ تلمودی مارکس

مارکس پژوهشگری بود به شیوه‌ی محققان تلمودی. عملکردی که نسل‏‌ها در خانواده‏اش رواج داشت و مرسوم بود. پدر حقوقدانش هیرشل لوی مارکس و پدربزرگ (الیزر هالوی) و جدش (یهودا مینتز) از خاخامان پژوهشگر تلمودی بودند و مادرش هنریتا پرسبورک دختر و از نوادگان خاخامانی مشهور در  باب تلمودپژوهی. پس از صدور فرمان دولت پروس که یهودیان را از تحصیل در کلاس‏های تخصصی در رشته‌ی حقوق و پزشکی منع می‌‌‏کرد، پدر مارکس با شش فرزندی که از نه اولاد برایش مانده بود، الزاماً تن به غسل تعمید داد. مارکس پس از آموزش ابتدایی در مدرس‌ه‏ای یسوعی، نخست در دانشگاه بن و سپس در دانشگاه برلین به تحصیل پرداخت، هرچند که موفق به دریافت مدرک دکتری از آن دانشگاه معتبر نشد و به‏ناچار برای اخذ چنین درجهای به دانشگاه کم‌اهمیت‏تر ینا  رفت، جایی که هگل هفده سال پیش از تولد مارکس در آن تدریس می‌‌‏کرد. مارکس یک سال پس از شکست انقلاب‏‌های ۱۸۴۸ اروپا و انتشار «مانیفست حزب کمونیست» و هفت سال دیرتر از فریدریش انگلس به لندن رفت و تا آخر عمر در آنجا اقامت گزید. زندگی سی و چهار ساله‌‏اش در آن شهر باعث تغییر هیچ یک از خصلت‏های به اصطلاح تلمودی او نشد و همچنان برای سایر محققان ارزشی قایل نبود و نقد آثار آنان بن‌مایه‌ی آثارش بود.

 

روزنامه ‏نگاری شاعرمسلک

عالم و دانشمند نبود، محققِ روزنامه ‏نگاری بود شاعرمسلک با نثری جذاب و در پاره‏‌ای مواقع قابل قیاس با ادوارد گیبون. اشعاری که تا هفت سال قبل از مانیفست حزب کمونیست برای ینی فون وستفالن سروده و همچنین تراژدی اولانن زیبا است و خواندنی. سروده‌هایی که در نشریات چاپ می‌‌‏کرد آکنده از مضامینی در باب ویرانی جهان، بدبینی به انسان،خشونت و الفت با مفیستوفلس بود و این‌که هرچه هست سزاوار نابودی است. نویسنده‌‏ای آخرالزمانی بود، از آغاز تا به آخر. در متنی انتقادی، اما شعرگونه از او می‌‌‏خوانیم: رستگاری خواهد آمد و زمین چون آسمان و آسمان چون زمین خواهد شد. آنگاه طنین ازلی و ابدی نغمه‌ی شاد ملکوتی به گوش خواهد رسید …آنگاه که در روز رستاخیز تصویر شهرهای سوخته در افلاک دیده می‌‌‏شود…آنگاه که سرود‏های آسمانی مارسیز و کارمانیول همراه با غرش بی‏وقفه‌ی توپ‏ها طنین ‏افکن می‌‌‏شود و مردمان برافروخته در وقفه‌ی کوتاه تیغه‌ی گیوتین، فریاد برمی‌‌‏آورند ça Ira. در کتابی دیگر می‌‌‏نویسد: هیچ سیرسه‏ای، چون آن زن جادوگری که همراهان اودیسه را تبدیل به خوک کرد هم نمی‌‌‏توانست با جادوی خود شاهکار جمهوری بورژوایی را به مصیبتی این‌چنین دچار سازد و آن را به هیولایی بدل کند…یک نوک نیزه کافی است که حجاب آن دریده شود و همگان چهره‌ی واقعی هیولا را ببینند.

 

انتحال به شیوۀ مارکسیستی

مارکس در خیلی از مواقع از مصادره‌ی جملات شعارگونه و کوتاه و کوبنده دیگران به نفع خود ابایی نداشت. این عبارت بسیار رایج که «رویدادها و شخصیت‏‌های بزرگ تاریخ جهان دو بار به صحنه می‌‌‏آیند، یک‏بار به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی» که مارکس به هگل نسبت می‌‌‏دهد در واقع از آن انگلس است. جملاتی چون «کارگران میهنی ندارند» و «پرولتاریا جز زنجیرهای‏شان چیزی ندارند که از دست بدهند» در اصل از گفته‌های دکتر ژان پُل مارا انقلابی معروف است. «از هر کس به اندازه‌ی استعدادش و به هر کس به اندازه‌ی احتیاجش» نه به مارکس بلکه متعلق به لوئی بلان سوسیالیست و نویسنده‌ی کتاب سازمان کار است. عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا» را نخستین بار اوگوست بلانکی سیاستمدار انقلابی که ۳۳ سال در زندان به‏سر برد ابداع کرد. عبارت «مذهب افیون توده‌ها است» از آن هاینریش هاینه شاعر رومانتیک و شاگرد هگل است. «کارگران جهان متحد شوید» که سنگ قبر مارکس مزین به آن است به کارل شاپر سوسیالیست و از نخستین رهبران جنبش کارگری در آلمان تعلق دارد.

هنر مارکس درآمیختن و برجسته کردن خوانده‌هایی است که چون «ماشین… بلعیده» بود. بند آخر مانیفست کمونیست که پلخانف مدیر «ایسکرا» آن را به روسی ترجمه کرد، همان مشهورترین اثر سیاسی جهان، نمونه‏ای از این ابتکار او است: کمونیست‏ها…از پنهان کردن آمالشان عار دارند…بنابراین آشکارا اعلام می‌‌‏کنند که هدفشان، با توسل به زور، واژگون کردن تمام نظام‏های موجود است. بگذارید طبقات حاکم بر خود بلرزند. پرولتاریا چیزی جز زنجیرهایش از دست نمی‌‌‏دهد، اما جهان را از آن خود می‌‌‏سازد. پرولتاریای جهان متحد شوید!

 

مارکس به عنوان یک فعال سیاسی

انتظار از مارکس برای توصیف آینده‌ی انسان، همان‌قدر نادرست است که او را مقصر گذشته‌ی خود بدانیم. مطالعه‌ی چاپ تازه‌ی آثار مارکس و انگلس و حواشی آن تصویر دیگر و کاملاً متفاوتی در اختیار ما می‌‌‏گذارد که با روایت‏های کلاسیک پیشین متفاوت است. مواضع برگزیده از سوی مارکس به ندرت در احکام نظری سابق در مورد کاپیتالیسم و کمونیسم مطرح شده بود. نگرش مارکس به عنوان یک فعال سیاسی بیشتر تحت تأثیر دولت‏های حاکم در اروپا و اختلافات، توطئه‌ها و رقابت‏های آن‏ها بود. دشمنی گاه و بی‏گاه مارکس با رژیم‏های ضدانقلابی اروپا باعث گرایش عجیب او به افراط ‏گرایی شد. ضدیت شدید مارکس با حکومت خودکامه‌ی «روسیه‌ی وحشی» و کوشش او در راه‏اندازی یک مبارزه‌ی انقلابی در ۴۹- ۱۸۴۸ در آن کشور سبب هراس بریتانیا در کنترل جنگی بی‏سرانجام در کریمه شد. مارکس در راستای متهم کردن رهبران جناح رادیکال بریتانیا به جنگ‌طلبی، مدعی گردید که علت سیاست خارجی ضعیف و متزلزل بریتانیا آن است که نخست‌وزیر لرد پالمرستون مأمور و مزدور تزار روسیه است، یعنی یکی از سلسله خیانت‏کارانی که به مدت یکصد سال بر کرسی صدارت در انگلستان تکیه زده است. اتهامی که سال‏ها تکرار شد و به صورت سلسله مقالاتی تحت عنوان دیپلماسی در سده‌ی هیجدهم به وسیله‌ی دخترش الئانور در روزنامه به چاپ رسید. از سوی دیگر مبارزه‌ی مارکس با میخائیل باکونین برسر مدیریت و کنترل سازمان بین‏المللی زحمت‏کشان باعث انزجار او از رژیم سلطنتی پروس شد، تا جایی که با بدگمانی تصور می‌‌‏کرد باکونین، اسلاو‌پَرستی است که با تزار رابطه‌ی محرمانه دارد. دشمنی مارکس با آنارشیسم منسوب به باکونین تا به این حد نبود. در واقع زندگی سیاسی مارکس در سده‌ی نوزدهم صرف این قبیل احساسات افراطی و خصومت‏ورزی‏ها می‌‌‏شد تا تضادهای مسلکی از آن گونه که در دوران جنگ سرد رواج داشت.

 

تذبذب میان لطافت و  خشونت

مارکس می‌‌گفت: این «آدمیان هستند که تاریخ خود را می‌‌‏سازند، ولی نه آن گونه که دلشان می‌‌‏خواهد.» چراکه «بار سنت همه‌ی نسل‏های گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگینی می‌‌‏کند» و سبب می‌‌‏شود تا «با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد جویند» اینچنین است که در هر نوآوری انقلابی  «نام‏های آنان را به عاریت می‌‌‏گیرند و شعارها و لباس‏هایشان…تا بر صحنه‌ی جدید تاریخ ظاهر شوند. به همین ترتیب بود که لوتر نقاب پولس حواری را به چهره زد. انقلاب ۱۷۸۹ تا ۱۸۱۴ به تناوب یک بار جامه‌ی جمهوری روم و بار دیگر رخت امپراتوری روم  را برتن کرد و انقلاب ۱۸۴۸ هم کاری بهتر از این نیافت که گاه ادای انقلاب ۱۷۸۹ را درآورد و گاه ادای رویدادهای انقلابی ۱۷۹۳ تا ۱۷۹۵ را.» جملات و عباراتی زیبا و فریبنده از زبان شاعری درمانده که میان استعداد ذاتی و لطیف خویش و میل به اعمال خشونت و سردمداری انقلابی ویران‌گر در جهان سرگردان بود.

 

به کمونیسم پایبند نبود

در حال حاضر همانند سراسر سده‌ی بیستم مارکس و ایده‌ی کمونیسم در هم تنیده‏اند، هرچند که او خود چندان پایبند آن نبود. مارکس پس از تصدی سردبیری نشریه‌ی «راینلند نیوز» در سال ۱۸۴۲ در نخستین مقاله‏اش، به خاطر انتشار مطلبی در دفاع از کمونیسم در روزنامه‌ی معروف «آوگسبورگ نیوز» حمله‌ی تندی به آن نشریه می‌‏کند. مبنای بحث او در این نقد غیر عملی بودن کمونیسم نبود، بلکه حمله به اصل ایده‌ی کمونیسم بود. مارکس از این گله داشت که چرا: «شهرهای ما که از قِبل داد و ستد شکوفا شده بودند دیگر رونقی ندارند.» می‌‏گفت: رواج ایده‌های کمونیستی «عقل و هوش ما را زایل می‌‏سازد و بر احساسات‏مان چیره می‌‏شود.» فراگردی مکارانه که علاج شناخته‌شده‏ای ندارد. برعکس هر اهتمامی برای درک کمونیسم می‌‏تواند به آسانی به وسیله‌ی نیروی اسلحه ابتر بماند. امکان دارد کوشش عملی برای معرفی کمونیسم، حتی در سطحی گسترده و عمومی، با توپ پاسخ داده شود. مارکس که قرار بود پنج سال بعد مانیفست حزب کمونیست را بنویسد، اینک از سرکوب قیام کارگران کمونیست با استفاده از نیروی نظامی حمایت می‌‏کرد. تنها این یک مورد نبود. در سخنرانی برای جامعه‌ی دموکراتیک کلن در اوت ۱۸۴۸ با دیکتاتوری انقلابی از طرف یک طبقه مخالفت ورزید و آن را «احمقانه» دانست. اعتقادی که کاملاً بر خلاف نظریاتی بود که شش ماه بعد در مانیفست حزب کمونیست اعلام کرد. البته ویراستاران مارکسیست ـ لنینیست، آن سخنرانی‏ را معتبر ندانستند. مارکس متجاوز از بیست سال بعد، در آستانه‌ی جنگ فرانسه و پروس از «احمقانه» خواندن کمون پاریس سرباز زد. البته مارکسِ ضدکمونیست چهره‌ی چندان آشنایی نیست. او در مواقع مقتضی با دیدگاه لیبرال‏های هم‌عصر خود هم‏صدا می‌‏شد و می‌‏گفت کمونیسم به‏ رغم همه‌ی دستاوردهایش برای پیشرفت بشر زیان‏بار است. اینک می‌‏دانیم که این نمونه‏ای از یک واقعیت کلی است.

 

مانع اصلی نظریه‏ پردازی مارکس، ماهیت التقاطی افکارش بود

به ‏رغم آمال مارکس و مساعی نسل‏هایی از مریدانش، از انگلس به بعد ایده‌های او تبدیل به یک نظام منسجم نشد. یک دلیل آن خصلت از‌هم‌گسیخته و آشفته‌ی فعالیت‏های مارکس در دوران زندگیش بود. ما تصور می‌‏کنیم که مارکس به عنوان یک نظریه‏‌پرداز بیشتر اوقات در کتابخانه‌ی موزه‌ی بریتانیا به ‏سر می‌‏برده است، اما نظریه‌‏پردازی حرفه‌ی اصلی او محسوب نمی‌‏شد. معمولاً پرداختن به مسایل نظری تحت تأثیر امور دیگری قرار می‌‏گرفت از جمله تبعیدهای سیاسی، امور مربوط به سازمان بین‏‌المللی زحمت‏کشان، فرار از دست طلبکاران، ابتلاء به بیماری پوستی مهلکی که از سال ۱۸۶۳ همسر و فرزندانش را نیز تهدید می‌‏کرد و به‏ خصوص روزنامه‌‏نگاری. مارکس طی ده سال، به ازای هر مقاله یک لیره، حدود پانصد مطلب برای روزنامه‌ی نیویورک‌دیلی‌تریبیون فرستاد. بنابراین تحقیقات نظری مارکس معمولاً ما‏ه‌ها دچار وقفه می‌‏شد و یا در ساعات دیروقت شب صورت می‌‏گرفت. هرچند شرایط زندگی مارکس تناسبی با کار مورد نیاز برای خلق یک نظام فکری نداشت، اما مانع اصلی ماهیت التقاطی افکارش بود. البته این‌که او از آراء و عقاید دیگران استفاده می‌‏کرد از نظر علمی‌ امری عادی محسوب می‌‏شد.

 

آرمان‏های مشترک

با این‏که از پاره‌‏ای جهات پوزیتیویسم چندان مورد توجه مورخان قرار نگرفت، اما ایده‌های برگرفته از آن غیرقابل انکار بود. هانری دو سن سیمون سوسیالیست در این مقوله نقش انکارناپذیری داشت. اوگوست کنت نیز که می‌‏کوشید به جامعه‌شناسی اعتبار بخشد با استفاده از فرصت نه‌چندان طولانی که سمت منشیگری سن سیمون را به عهده داشت، جامعه‌شناسی پوزیتیویستی را بنیان نهاد که تا به امروز معتبر شناخته می‌‏شود. جدایی از سن سیمون باعث گردید که کنت در مقام یک اصلاح ‏طلب به راه خود ادامه دهد. کنت به آینده می‌‏نگریست، به زمانی که مذاهب سنتی و طبقات اجتماعی از یادها رفته باشد و اینداستریالیسم (اصطلاحی که سن سیمون باب کرد) براساس اندیشه‏‌ای سنجیده سازماندهی شود. این استحاله که در یک سلسله مراتب تکاملی رخ می‌‏دهد  به آنچه دانشمندان در جهان طبیعی به دست می‌‏آورند شباهت داشت. کنت نظام خود را اثبات‏‌گرایی و روشش را اثباتی می‌‏خواند و آن را در تضاد با عصر مابعدالطبیعه می‌‏دانست. به اعتقاد او «رشد و تکامل…از سه مرحله‌ی تخیلی، مابعدالطبیعه و علمی‌ یا اثباتی می‌‏گذرد». مارکس در واکنش به نظام فلسفی کنت آن را گُه پوزیتیویستی خواند. احتمالاً ادعاهایی چون این‌که پنج کشور معتبر اروپایی تا پایان سده به هفتاد جمهوری تقسیم می‌‏شود و جهان به پانصد دولت کوچک، بهانه‏‌ای شد برای  ناسزاگویی مارکس. با این وصف میان دیدگاه مارکس در باب تاریخ و جامعه و پوزیتیویست‏ها شباهت‏های زیادی وجود دارد. هر دو اعتقاد داشتند که مسیر دگرگونی تابع قوانین است. کنت معتقد بود که حکومت پوزیتیو یا اثباتی آخرین مرحله‌ی تکامل انسان است. روایت مارکس در زمینه‌ی تکامل و پیشرفت انسان به آراء هربرت اسپنسر نیز شباهت داشت، کسی که به عوض داروین اصطلاح «بقاء اصلح» را مطرح نمود و از آن برای دفاع از کاپیتالیسم لسه‏فر استفاده کرد. جوامع انسانی تحت تأثیر کنت و اسپنسر به دو تیپ ستیزه‌‏جو و صنعتی تقسیم می‏شدند. ستیزه‏‌جویان در مرحله‌ی ماقبل صنعتی و علمی بودند و جوامع صنعتی سمبل عصر نو در تاریخ جهان. دنیای جدید اسپنسر در کاپیتالیسم اوایل دوران ویکتوریا تجسم می‏یابد، حال آن‌که عصر مدرن مارکس ظاهراً پس از فروپاشی کاپیتالیسم پدیدار می‏شود. با این حال هردو چشم‌به‌راه ظهور پدیده‏ای بودند، یعنی فرا‌رسیدن عصر علمی جدید؛ عصری که با روزگار گذشته‌ی انسان تفاوت داشت. این روزها کسی که به گورستان‌ های‏گیت در شمال لندن می‏رود می‌‏تواند سری هم به محل دفن کارل مارکس و هربرت اسپنسر بزند و ببیند که به رغم اندیشه‌های متفاوت، آن دو متفکر رو‏به‌‏روی هم در گور خویش آرمیده‏‌اند. اتفاقی که چندان بی‌‏ربط به نظر نمی‏‌رسد.

فقط نظریه‌ی تاریخ و پروسه‌ی تکامل در یک تمدن علمی نبود که مارکس از پوزیتیویست‌‏ها وام گرفت، بلکه عناصری از نظریاتشان در مورد تیپ‏‌های نژادی را هم از آنان آموخت. این که مارکس چنین نظریاتی را جدی گرفته باشد حیرت‏‌انگیز است. اما گفتنی است که متفکران برجسته‌ی سده‌ی نوزدهم، به‏‌خصوص اسپنسر، از طرفداران جمجمه‏ شناسی بودند. پوزیتیویست‏ها مدت‏ها باور داشتند که تفکر اجتماعی برای نیل به مراتب عالی علمی اساساً می‏بایست متکی بر فیزیولوژی باشد. کنت نیز معتقد بود که علم جدید جمجمه‏ شناسی او را متقاعد کرده است که یک عنصر نوع‏دوستی در مغز انسان وجود دارد که امیال خودپرستانه را کنترل می‏کند. کنت نژاد و البته آب و هوا را از جمله عناصر موثر طبیعی در حیات اجتماعی تلقی می‏کرد. در واقع ایده‌ی اصلی رساله‌ی کنت ژوزف آرتور دو گوبینو در باب عدم تساوی نژادهای انسان که دوستی با واگنر و نیچه را برایش به ارمغان آورد و دو دهه‌ی بعد از بانیان پان‌ژرمنیسم شناخته شد، برگرفته از کنت بود. مارکس با لحنی تحقیرآمیز نسبت به رساله‌ی گوبینو واکنش نشان داد و مدعی شد در روابط خویش با دامادش پل لافارگ که تبار کوبایی ـ آفریقایی داشت به هیچ وجه احساس برتری نمی‏کند. در حقیقت مخالفت اصلی مارکس با آن ازدواج ناچیز بودن درآمد لافارگ بود، نه بن‏مایه‌ی نژادی او. میدانیم که در همین زمان مارکس در مورد فردیناند لاسال سوسیالیست یهودی جان‌باختۀ عشقی حرام  تلقی دیگری دارد: «رانده‌شده‏ای بی‌سرو‌پا… حالا دیگر برایم آشکار شده که لاسال با بررسی شکل سر و رشد موها‏یش از تبار کاکا‌سیاهانی است که به هنگام خروج موسی از مصر به او پیوستند. امکان دارد که مادرش و یا مادر‌بزرگش از طرف پدری با کاکاسیاهی هم‏بستر شده باشد. حالا این ترکیب تخم و ترکه‌ی یهودی آلمانی کاکاسیاهی باید نسل جدیدی بپروراند. سماجت این جوانک نیز به کاکا‌سیاهان شباهت دارد.» ظاهراً این قضاوت تند نشان‌دهنده‌ی درک غیرنژادی مارکس نسبت به یهودیان است. ترکیب یهودیت و آلمانی‏گرایی که مارکس در لاسال آن «بارون جهود» تشخیص می‏دهد جنبه‌ی فرهنگی و سیاسی داشت و نه بیولوژیکی. او همچنین به انواع نژادی اشاره می‏کند و می‏گوید این گونه‌ها وابسته به تبار بیولوژیکی هستند. مارکس در ستایش از تحقیقات قومی و زمین‌شناسی  پیر ترمو در باب نقش ژئولوژی در تکامل انسان و حیوان می‏گوید: نظریات او به خاطر ارائه‌ی «بنیاد طبیعی برای ملیت و بیان این که نسل موجود رو به زوال  سیاهان نوع پیشرفته‌ی آن است» مهمتر و غنی‏تر از داروین است.

 

مارکس و داروین

ستایش داروین از طرف مارکس بر کسی پوشیده نیست. معروف بود که مارکس می‏خواست کتاب سرمایه را به داروین تقدیم کند. البته کسانی این شایعه را افسانه‌‏ای تکراری می‏دانند که پایانی ندارد. در واقع این ادوار ایولینگ عاشق الئانور دختر مارکس بود که به نزد داروین رفت و از او خواهش کرد که کتاب عامه‌پسندی در‌باره‌ی تکامل به مارکس تقدیم کند. به هر صورت تردیدی وجود ندارد که مارکس از اثر داروین استقبال کرد و آن را در راستای ماتریالیسم دانست و ضربه‌ی روشنفکرانه‌ی دیگری بر پیکر خداشناسی. آنچه از آن کمتر اطلاع داریم تفاوت عمیق مارکس و داروین است. مارکس پژوهش پیر ترمو را به این علت «تحولی مهم در نظریه‌ی داروین می‏دانست» که «تکامل در نظر داروین کاملاً اتفاقی تلقی می‏شد، حال آن که از نگاه ترمو ادوار تکامل و پیشرفت، خاص موجود خاکی بود.» در واقع همه‌ی پیروان معاصر داروین اعتقاد داشتند که او برهانی علمی در باب تکامل طبیعت ارائه داده است، هرچند که او در پاره‏ای مواقع در مورد نظریه‌ی بنیادی خود دچار تردید می‏شد.

همان گونه که لچک کولاکوفسکی گفته است «مارکس یک فیلسوف آلمانی است». تفسیر مارکس از تاریخ مبنای علمی نداشت، بلکه برگرفته از روایت متافیزیکی هگل و تز تجلی روح در جهان بود. مارکس با تأکید بر اساسِ مادی حوزه‌ی عقاید و آراء به شکل ماهرانه‏‌ای آن را سروته کرد، اما در جریان این وارونه کردن، این اعتقاد هگل که تاریخ اساساً یک پروسه‌ی عقلانی است، مورد بهره‏‌برداری مارکس قرار گرفت و آن را تسلسل دگرگونی‏های انقلابی و مترقیانه برشمرد. این پروسه که مطلقاً از نظر مارکس گریزناپذیر بود جایگزین بربریتی می‏شد همیشه مستدام. از نگاه مارکس اوج اعتلای انسان نقطه‌ی پایان تاریخ است. آنچه مارکس و پیروانش از تئوری تکامل انتظار داشتند ایجاد بن‏‌مایه‏‌ای استوار برای اعتقاداتشان در جهت نیل به دنیای بهتر بود. اما پژوهش داروین نشان می‏داد که چگونه تکامل بدون توسل به یک نقشه‌ی راه و پایان وضعیتی، به پیش می‏رود. مارکس در مقابل به تئوری ساختگی ترمو متوسل شد که اینک به دست فراموشی سپرده شده است.

 

قطعیت متافیزیکی و علوم جعلی مارکسیستی

آراء و عقاید مارکس نقشی در جنایات کمونیسم نداشت. ریشه‌ی گولاگ نه در مارکس، بلکه در لنین بود. او هیچ‏گاه در اندیشه‌ی ایجاد تشکیلاتی شبیه دولت توتالیتر چون اتحاد شوروی سوسیالیستی نبود. در واقع ظهور چنین کشوری برایش غیرقابل‌تصور بود. هیچ‏گاه فکر نمی‏کرد بر خرابه‌های کاپیتالیسم نظامی مانند اتحاد شوروی سربرآورد. مارکس در اواخر عمر در منظری یوتوپیایی به فکر باطل شمردن بیزاری و جدایی کارگران از دیگرانی افتاد که خود را وقف فعالیت‏‌های هنری و علمی می‏کردند. او حقیقتاً باور داشت پس از فروپاشی کاپیتالیسم دنیایی متفاوت و بی‌‏بدیل و بهتری جانشین آن می‏شود. اساس چنین باوری بر عدم انسجام فلسفه‌ی ایده‏‌آلیستی، اندیشه‌های تکاملی مشکوک و نگاه پوزیتیویستی به تاریخ استوار بود. نمی‏توان منکر شد که لنین به قصد بیان روایت جدیدی از همین ایمان، قدم به قدم به تعقیب مارکس پرداخت. کولاکوفسکی هم‌صدا با دیگران می‏گوید ترکیب مصیبت‏‌بار قطعیت متافیزیکی و علوم جعلی که لنین از مارکس آموخته بود، نقشی اساسی در ظهور توتالیتر کمونیستی داشت. پیروان لنینیست مارکس در تحقق بخشیدن به آمال غیر قابل فهم او برای نابود کردن نظام‏‌های کاپیتالیستی و ایجاد جامعه‌‏ای هماهنگ، دولتی سرکوب‏گر و غیرانسانی تأسیس کردند که در نهایت به عوض درهم شکستن حاکمیت‏های مبتنی بر شیوه‌ی کاپیتالیستی، خود به بایگانی تاریخ پیوستند. هرچند مارکس را نمی‏توان از پاره‌‏ای جنایات هولناک اواخر سده‌ی گذشته مبری دانست، اما به هرحال بعضی از تضادهای جاری را برملا ساخت. برای اثبات این قضیه می‏توان به بخشی از فصل اول مانیفست حزب کمونیست نوشته‌ی مارکس و انگلس اشاره کرد: آنچه قرص و محکم است باد هوا می‏شود. آنچه که مقدس است از قداست خویش عاری می‏شود و سرانجام انسان‏ها ناگزیر می‏شوند به وضع  زندگی خود و  هم‏نوعشان با دیدگانی هشیار بنگرند.

 

شهرت مجدد مارکس، یک حادثه‌ی تاریخی

به ‏رغم این که ناسیونالیسم و مذهب بر خلاف پیش‏بینی مارکس از بین نرفت، اما وقتی دریافت که چگونه کاپیتالیسم زندگی بورژوازی را متزلزل می‏سازد، متوسل به حقیقتی حیاتی شد. البته این به معنی آن نیست که او توانسته راه خروجی برای مشکلات اقتصادی مطرح سازد. در آثار مینارد کینز و یا هایمن مینسکی، در قیاس با مارکس، بینش و بصیرت بیشتری در گرایش به کاپیتالیسم برای تحمل صدمات از بحران‏های متناوب به چشم می‏خورد. ایده‌ی کمونیستی فارغ و به دور از هرگونه شرایط اجتماعی واقعی یا تخیلی، که به اهتمام کسانی چون آلن بادیو و به نعل و به میخ زدن‏های مضحک اسلاوی ژیژک نیمه جانی گرفته، هم‌تراز است با بازار آزاد موهومی که در جناح راست احیا شده است که در آن نظام سرمایه‏‌داری در رقابت با سیستم اقتصادی دیگر موفق‏تر بوده است. هدف این قبیل نظریه‌های نئومارکسیستی و نئولیبرالی با درازنفسی، تداوم بخشیدن به قدرت ایده‌هایی است که وعده‌ی خوش رهایی جاودانی به بشر می‏دهد. اعتبار و شهرت مجدد مارکس در واقع مدیون چند حادثه‌ی تاریخی گریز پذیر است. اگر جنگ بزرگ رخ نداده بود و رژیم تزاری با کودتای بلشویک‌ها ساقط نشده بود و اگر جهان شاهد اتفاقات ناشی از این وقایع نبود، اینک کسی از مارکس یاد نمی‏کرد.

 

فیلسوف خشمگین!

مارکس را تنها «فیلسوفی» دانسته‌اند که افزون بر توهین لفظی، از برخورد فیزیکی با دیگران ابایی نداشت. به هنگام خشم مشتی گره‌کرده داشت برای کوبیدن به سر و روی حریف.  بهانه‏‌اش آن بود که «گرگ‏‌های در پوست میش‏ را باید رسواکرد.» یک بار به هنگام تحصیل در دانشگاه بن به خاطر حمل سلاح کمری بازداشت شد. در انجام دوئل با رقیبانش گوی سبقت از پوشکین و گریبایدف و لاسال ربود و زخم چشم چپش یادگار نخستین دوئل او بود. در همان سال انتشار مانیفست به اتهام کمک مالی برای تحریک کارگران بلژیکی به برپایی تظاهرات  دستگیر و زندانی شد. برخورد او با همسر و پدر ومادرش تفاوتی با  رویارویی با دشمنانش نداشت. مصرف دایمی مشروبات الکلی در تشدید خشونت ذاتی او بی‌تأثیر نبود.

شرح‌حال‌نویسانش می‏گویند قدی کوتاه داشت و مویی بلند و سیاه و ریشی انبوه. درشت‌‌استخوان بود و هیکلش پرمو. کثیف بود و نامرتب و بسیار بدلباس و در جوانی هرزه. خشن بود و خشونت را ترویج و تبلیغ می‏کرد. از نثار فحش به تروریستی که نتوانسته بود امپراتور ویلهلم اول را به خونش آغشته سازد خودداری نورزید. بلندپروازی بود بی‌‏بال و پر و مغرور به آنچه می‏دانست. وصف باکونین از او راست است، هرچند که از زبان دشمنش بود: «به خود می‏بالد…قلبش نه از عشق، بلکه از نفرت سرشار است.»

 

بر باد دادن میراث پدری و مادری

معاصرانش میگفتند مارکس تنها فیلسوفی است که به‏ جز حق‏‌القلمِ اکثراً مختصری که بابت مقالاتش از جراید دریافت می‏کرد درآمدی نداشت. هرگز نه در نهاد و تشکیلاتی به کار پرداخت و نه دانشگاهی از او برای تدریس دعوت کرد. پدر و مادرش از کمک به او و همسر و فرزندانش دریغ نداشتند، هرچند به ‏زودی از ولخرجی‏‌های او به ستوه آمدند و آرزو کردند که ای کاش پسرشان به عوض نوشتن درباره‌ی «سرمایه» اندکی از آن را جمع می‏کرد تا یک عمر سربار دیگران نباشد. کسب ارث و میراث هم گرهی از مشکلات او نگشود. در واقع میراث پدری را برای مسلح کردن کارگران بلژیکی بر باد داد و سهم زیادی از ارث مادری را بابت پرداخت بدهی خود به عمویش فیلیپس، صاحب کمپانی معروف فیلیپس، حواله نمود. مارکس از سر استیصال دست کمک به سوی انگلس، دوست سرمایه‌‏دارش دراز کرد و با ارسال نامه‌های سوزناک، ضمن گلایه‌ی طلبکارانه از روزگار نامهربان، از او درخواست کمک کرد: «تیره‌روزی و فلاکتی که در آن گرفتارم به حدی است که آرزو می‏کنم نصیب سرسخت‏ترین دشمنانم هم نشود. وقتی که می‏بینم تمام استعدادهایم در یک چنین فقر وحشتناک و نفرت‌انگیزی تباه می‏شود دلم به درد می‌‏آید و خشم سراپای وجودم را فرا می‏گیرد…واقعاً می‏گویم که دیناری در بساط ندارم.» یک‏بار به هنگام اقامت در ناحیه‌ی چلسی صاحب خانه‏‌اش به خاطر عدم دریافت مال‏‌الاجاره‌های عقب‌افتاده، مارکس و ینی و چهار فرزند، از جمله کودک نوزادشان را از خانه بیرون کرد و اثاثیه‌ی آنان را به خیابان ریخت. مارکس پس از فروش اسباب و وسایل زندگی خود و خانواده‌‏اش به منظور تسویه حساب با بقال و قصاب و شیرفروش محله، در پانسیون حقیری اقامت گزید.

 

رازی که انگلس فاش کرد

همسر مارکس که تبار اشرافی داشت و پدرش از بارون‌‏های عضو دولت پروس بود و در دوران زندگی با مارکس، حتی ظروف نقره‌ی جهیزیه و جواهرات خود را برای تأمین مخارج زندگی از دست داده بود از این که شوهرش از سر خودخواهی و غرور بی‏جا از ایفای نقش خویش به عنوان سرپرست و به اصطلاح نان‏‌آور خانواده غفلت می‏ورزد در رنج بود، اما آنچه سبب بیزاریش از مارکس شد تجاوز شوهرش به دختر جوانی بود به نام هلن دیمیوت که بارونس آمالیا وستفالن به نزد دخترش فرستاد تا در اداره‌ی امور خانه به ینی کمک کند. «مدافع کارگران جهان» نه‌تنها تا پایان عمر اجرتی به این زن کارگر پرداخت نکرد، بلکه از قبول مسئولیت پدری نسبت به پسر نامشروع خود از آن زن بی‏کس بی‏نوا سرباز زد. هلن دمیوث در ۲۳ ژوئن ۱۸۵۱ طفلش را به دنیا آورد و پسرش را هنری فردریک نامید و اسم خانوادگی خویش را به او بخشید. مارکس نخست بی‏‌میل نبود که کودک به یتیم‌‏خانه سپرده شود، کاری که روسو در گذشته و انیشتن در آینده مرتکب شدند. عدم موافقت هلن با این اقدام باعث گردید که مارکس مثل همیشه به  انگلس متوسل شود و از او بخواهد که  هنری فردریک را پسر خود اعلام کند. انگلس که شیفته‌ی شعر و شکار روباه بود با زنی پرخاشجو و بنیادگرا به نام مری برنز می‏زیست و هردو مخالف  ازدواج رسمی و تشکیل نهاد خانواده بودند. انگلس تا دوازده سال پس از مرگ مارکس از افشاء آن راز خودداری ورزید، اما اندکی پیش از پنجم اوت ۱۸۹۵ وقتی دریافت سرطان گلو که تکلم را از او سلب کرده به‏ زودی جانش را خواهد ستاند، روی لوحی که برای بیان مقصود به دیگران از آن استفاده می‏کرد راز زندگی هنری فردریک را فاش کرد و روی آن لوح نوشت که او  فرزند مارکس است. آن پسر نامشروع که  مارکس هرگز تن به دیدارش نداد و حتی برای یکبار سخنی با او نگفت تا ژانویه‌ی ۱۹۲۹ زنده بود.

 

سیمای رقت‌انگیز خانوادۀ مارکس

ینی آن زن خوش‌چهره و چشم‌آبی، زیبا‌روترین دختر تریر که پیش از ازدواج با مارکس در نوزدهم ژوئن ۱۸۴۳ هفت سال نامزد او بود، پس از ابتلاء به بیماری آبله و از‌دست‌رفتن زیبایی‏اش با بی‏مهری‏ شوهر انقلابی هوس‏رانش روبه‏رو شد. درد و رنجی توام با عذاب ناشی از بیماری سرطان را بالاخره در دوم دسامبر ۱۸۸۱ با خود به گور برد. آن بانوی وفادار که زمانی فریفته‌ی دفتر اشعار مارکس در وصف خویش شده بود، به خاطر همگامی با همسرش، هم‏زندان شدن با فاحشگان و شرکت در انواع بلواها وتظاهرات را به جان خرید. در واقع زندگی غم‏انگیز و سیمای رقت‌انگیز ینی را باید یکی از «نخستین نماد‏های تاریخ سوسیالیسم» دانست.

جینی کرولاین اولین دختر مارکس در اول ماه مه ۱۸۴۴ چشم به جهان گشود و در ۱۱ ژانویه‌ی ۱۸۸۳ به علت ابتلاء به بیماری سرطان مثانه درگذشت. جینی در ۱۸۷۲ با چارلز لانگیت که سوسیالیستی پرجوش و خروش بود ازدواج کرد. لورا دومین فرزند مارکس در ۲۶ سپتامبر ۱۸۴۵ به دنیا آمد. او در ۱۸۶۸ با روزنامه‏‌نگار مارکسیست و انقلابی کوبایی‏‌الاصل مقیم فرانسه به نام پل لافارگ (۱۹۱۱- ۱۸۴۲) عقد ازدواج بست. لافارگ مترجم آثار مارکس به زبان فرانسه بود. لورا و لافارگ در ۲۶ نوامبر ۱۹۱۱ با هم دست به خودکشی زدند. پل لافارگ یادداشتی از خود برجای گذاشت که در آن آمده بود: «چون نمی‏خواستم شاهد ضعف و فتور خود باشم و به خاطر پیری چشم بر لذت و خوشی بربندم و سربار دیگران شوم و همچنین سال‏ها پیش به خودم قول داده بودم بیش از هفتاد سال عمر نکنم اینک به زندگی خودم پایان می‏بخشم. زنده‌باد کمونیسم! زنده‌باد انترناسیونالیسم دوم!» لنین که در مراسم خاکسپاری شرکت داشت، بعداً به کروپسکایا گفته بود: «اگر کسی نتواند به حزب خدمت کند باید مانند لافارگ دست از زندگی بشوید.» چارلز لوئیس هنری ادگار سومین فرزند و نخستین پسر که مارکس موش (گنجشک کوچولو) خطابش می‏کرد، در سوم فوریه‌ی ۱۸۴۷ زاده شد و در شش ماه مه ۱۸۵۵ از بیماری ورم روده در هشت‌سالگی درگذشت. هنری ادوارد گای چهارمین فرزند و دومین پسر مارکس در پنجم سپتامبر ۱۸۴۹ به دنیا آمد و  عمر کوتاهش در ۱۹ نوامبر ۱۸۵۰ به آخر رسید. جولیا الئانور که در ۱۶ ژانویه‌ی ۱۸۵۵ زاده شد و در ۳۱ مارس از دنیا رخت بربست سوسیالیست فعالی بود.  به‏ رغم علاقه‌ی زیادی که جولیا به پدرش داشت، از این رفتارش که او و خواهرانش را مجبور به ماندن در خانه می‏کند و از آنان می‏خواهد که مانند دختران افراد ثروتمند و اشرافی خود را با نواختن پیانو و نقاشی سرگرم کنند ناخشنود بود. الئانور نیز مانند سایر افراد خانواده‌ی مارکس سرانجام درد‏ناکی داشت. او در چهل و سه‌سالگی وقتی فهمید دوست‌پسرش ادوارد اولینگ در خفا با هنر‌پیشه‌ی جوانی به نام فرای ازدواج کرده است با اسید پروسیک خودکشی کرد. مارکس در شش ژوئیه‌ی ۱۸۵۷ صاحب فرزند بی‏نام دیگری هم شد که پس از تولد چشم از دنیا بست.

مارکس به این شعار خود که «انسان‏ها برای فکر کردن به غذا احتیاج دارند» اعتقاد فراوانی داشت، اما خود برای تهیه‌ی پول لازم برای برآوردن چنین نیازی، از هر کسی که می‏شناخت پول قرض می‌کرد و یا یکی از زیورآلات همسرش را به گرو می‏گذاشت و یا به ثمن بخس می‏فروخت. مارکس در آن روزگار فلاکت و تنگ‌دستی، مثل همیشه در عالم رویا به سر می‏برد و همه جا از این سخن می‏گفت که فوران عظیم آتشفشان انقلابی تا این حد قریب‏الوقوع نبوده است. سخن لاطائلی که بعدها ورد زبان وارثانش از لنین تا برژنف و «رفقای» دیگرشان در اقصی‌نقاط شد. انگلس که از قِبل همکاری با مارکس نام و نشانی یافته بود، هیچ‌گاه از کمک به او سرباز نمی‌زد و به یاریش می‌شتافت. انگلس با فروش بنگاه تجاری خود و داشتن اموالی به ارزش چهار میلیون و هشت‏صد هزار دلار، مقرری منظمی در اختیار مارکس گذاشت که به عمری مفت‏خواری عادت کرده بود. به ‏رغم آن که انگلس تصور می‏کرد با این کار ممری ثابت  برای تأمین معاش مارکس و خانواده‏‌اش فراهم آورده است، اما مسایل و مشکلات مارکس تنها در این قضیه خلاصه نمی‏شد. مارکس خود به خاطر افراط در مصرف مشروبات الکلی کبد ناسالمی داشت و ضمناً مانند ژان پل مارا از نوعی بیماری پوستی رنج می‏برد. جوش‌‏های ریز و درشتی بدنش را فرا می‏گرفت که از نظر تعداد در جاهایی چون گونه‌ها، احلیل و نشیمنگاهش بیشتر بود.

 

ترهات انگلس درباره‌ی مارکس

مارکس در پانزده ماه آخر عمرش ‏کوشید تا خود را از چنگال بیماری برونشیت بواسیر نجات دهد، اما مقهور آن شد و در ۱۴ مارس ۱۸۸۳ رخت از جهان بربست. مراسم خاک سپاریش در سه روز بعد جلوه‏ای نداشت. حدود نُه نفر از افراد خانواده و دوستانش در گورستان های‏ گیت حضور یافتند. ویلهلم لیبکنشت (پدر) از بنیان‏گذاران حزب سوسیال‌دموکرات آلمان که بعد در ۱۹۲۸ خانه‌ی محل تولد مارکس در تریر را خریداری و به موزه تبدیل کرد و انگلس سخنانی ایراد کردند. انگلس گفت: «یک ربع به ساعت سه بعد‌از‌ظهر بزرگترین اندیشمند زمان از تفکر بازماند. وقتی پس از تقریباً دو دقیقه که تنهایش گذاشته بودیم به اتاق بازگشتیم، دیدیم روی صندلی دسته‌‏دارش نشسته و به خوابی آرام فرو رفته است، به خوابی ابدی.» انگلس که گروندریسه را ندیده و نخوانده بود با رطب و یابس بافتن مدعی شد که: «هدفش سرنگون کردن امپریالیسم بود و آزادسازی پرولتاریا…میلیون‏ها کارگر، از سیبریه گرفته تا کالیفرنیا، در سوکش نشسته ‏اند…» ادعایی که آیزایا برلین آن را ترهاتی بیش ندا‏نست: «عامه‌ی مردم اعتنایی به فقدان مارکس نکردند…مارکس هرگز به قدر معاصرانش، چون استوارت میل، کارلایل و به‏ خصوص هرتسن مورد توجه قرار نگرفت.» لورا و الئانور دختران مارکس به همراه شوهرانشان چارلز لانگیت و پل لافارگ هم در مراسم حضور یافتند. پس از خواندن متن دو تلگراف از طرف احزاب کارگری فرانسه و اسپانیا مراسم خاکسپاری کارل مارکس به پایان رسید.

بر روی سنگ قبر و ستون عمود بر آن آخرین جمله‌ی اقتباسی مانیفست حزب کمونیست «کارگران جهان متحد شوید» و یازدهمین بند از تزهای لودویک فویرباخ: «فیلسوفان تا کنون جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‏‌اند، اما نکته‌ی اصلی تغییر آن است» نقر شده است. سنگ قبر و ستون آن و همچنین چهره‌ی سنگی مارکس، ساخته‌ی لارنس بردشاو  در سال ۱۹۵۴ به اهتمام حزب کمونیست بریتانیا جایگزین سنگ و ستون قبلی شد. کسی اعتنایی به ینی فون وستفالن نکرد که در کنار همسرش خفته بود.

 

منبع: سایت دایره المعارف بزرگ اسلامی

 

 

 

نظرات

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ستاره دار ضروری است *

*