یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ - 18 November 2018
Home / اسلایدشو / دکتر مهری بهار: ماهیت مطالعات فرهنگی ذاتا انتقادی و افشاگر است و ماهیت آن با توجه به شرایط خاص جامعه ایران خیلی متفاوت است

دکتر مهری بهار: ماهیت مطالعات فرهنگی ذاتا انتقادی و افشاگر است و ماهیت آن با توجه به شرایط خاص جامعه ایران خیلی متفاوت است

جامعه ایرانی / هادی  آقا جانزاده: با توجه به اهمیت رشته  مطالعات فرهنگی  و چگونگی تاسیس آن در ایران پای صحبت های خانم دکتر مهری بهار استادیار گروه ارتباطات  اجتماعی  دانشگاه تهران  نشستیم.

خانم بهار خیلی ممنون از اینکه دعوت ما را پذیرفتید. اگر اجازه بدهید در واقع با تجربه مواجهه شخصی شما با مطالعات فرهنگی آغاز کنیم. این مواجهه به چه شکلی پیش آمد و چگونه بود که شما با مطالعات فرهنگی آشنا شدید؟
بسم الله الرحمن الرحیم . من هم خیلی خوشحال هستم که در خدمت تان هستم.  قبل از اینکه به ایران بیایم در فرانسه در دوره دکتری با فضای رشته و مباحث آن آشنا بودم. فضای فکری و علمی مطالعات فرهنگی در حاشیه مارکسیسم و نقد ادبی و پست مدرنیسم فرانسوی بود. اما در همین زمان در ایران  مطالعات فرهنگی  به عنوان فضایی جدید آنهم در حاشیه و گمنام و با نامی متفاوت تحت عنوان “مدیریت فرهنگی” در دانشگاه علامه طباطبایی در مقطع کارشناسی ارشد شروع شد. اینکه می گویم در این دانشگاه مدیریت فرهنگی بود نه مطالعات فرهنگی اسناد آن هست و اصلا کسی داعیه مطالعات فرهنگی نداشت. بعدها فکر می کنم از سر اتفاق این حوزه شروع شد. البته این رشته در دنیا خیلی زودتر ایجاد شده بود و ادبیاتی هم داشت و به این دلیل که  رشته ام مطالعات فرهنگی بود، از این ادبیات اطلاع داشتم. دلایل متعددی می توان برای دیرکرد مطالعات فرهنگی در ایران برشمرد: از جمله برخی معتقدند که رشته مطالعات فرهنگی در ایران رشد خوبی نکرده است به دلیل  زمان کم و بروز همراه با تاخیرتربیت نیروهایی  که در این حوزه می اندیشیدند؛ کمبود کتاب و تحقیقات علمی در این زمینه  در مقایسه با کشورهای دیگر ؛  و بالاخره کم رنگ بودن گفتگوهایی در این راستا که به دلیل ماهیت انتقادی این رشته در سطح اکادمیک اجازه بروزو ظهور پیدا نکردند. همه این ها مانع  رشد این رشته  در همان سالهای اولیه بوده است.  در مقابل برخی افراد با توجه به  وجود اساتید٬ محققین٬ کتاب ها و مقالات نوشته شده در این زمینه، موقعیت ویژه ای برای مطالعات فرهنگی متصور شده اند. به هر حال مطالعات فرهنگی در ایران رشته جوانی است و با شرایط و ویژگی های خاص ایران٬ شرایط ویژه ای نیز پیدا کرده است. گاه شکل نقد و گاهی دفاع پیدا کرده است. البته در نقد آن از یک سو رشته هایی مثل جامعه شناسی٬ مردم شناسی مهم بوده اند چراکه از نظر عده ای ورود مطالعات فرهنگی را می توان به مثابه مرگ جامعه شناسی خواند. از سوی دیگرنقد آن به ویژگی چند معنایی و چند روشی بودن آن بر می گردد که اغلب به سردرگمی این رشته و بعضا به داوری افراط و تفریط گرایانه در این رشته دامن زده است .
مواجهه بنده با این رشته به به سال های ۱۳۷۸ یعنی زمانی که دانشجوی مطالعات فرهنگی بودم بر می گردد. در همین سالها بود که باگروهی از دانشجویان و دانش آموختگانی که در دانشکده علوم اجتماعی در رشته هایی  مثل جامعه شناسی نظری- فرهنگی مشغول به تحصیل بودند آشنا شدم.
ورود شما به رشته مطالعات فرهنگی  امری اتفاقی بود یا انتخابی؟
هر دو. هم اتفاق بود و هم انتخاب. اتفاق بود چون وقتی در دکتری کارم را شروع کردم دانشگاه سوربن بیشتر با حضور مردم شناسان و جامعه شناسان شناخته شده بود اما در حاشیه آن  فضای مطالعات فرهنگی در حال رشد بود و سمینارهایی که شرکت می کردم اینگونه طراحی شده بود و این خودش به معنی اتفاق بود. اما به دلیل اینکه قصد داشتم در حوزه دین و زندگی روزمره ایرانی کار کنم، رابطه بین دین و فرهنگ و مصرف کالاهای دینی و مراسم عزاداری را انتخاب کرده بودم بالاجبار از مطالعه دینی به شکل سنتی آن که بیشتر مردم شناسی بود فاصله گرفتم. مسئله بنده صرفا مطالعه مراسم دینی نبود بلکه رابطه بین مراسم دینی آنهم به طور خاص  عزاداری حسینی و قدرت و مراسم دینی و زندگی روزمره در نظرم مهم جلوه کرد. فهم این رابطه کمی مطالعه ام را متفاوت از کارهایی کرد که مردم شناسان انجام می دادند. البته اطرافم اغلب مردم شناس بودند ولی با کار بیشتر از آنها فاصله گرفتم. در همین ایام در فرانسه  ضمن مطالعه و تحقیق در زمینه موضوع رساله خود، در ایران  با دانشجویان دکتری نظری– فرهنگی دانشکده علوم اجتماعی  مثل دکتر کاظمی٬ دکتر لاجوردی٬ دکتر پرستش و دکتر امیری آشنا شدم . این آشنایی برای من   فرصت مناسبی فراهم ساخت تا در جریان شکل گیری و توسعه مطالعات فرهنگی قرار گیرم. یکی از این فرصت ها  تصمیم گیری درباره ورود رشته نوپای مطالعات فرهنگی در دانشکده علوم اجتماعی بود. به من پیشنهاد شد که در ترجمه مقاله برای چاپ در مجله ارغنون شرکت کنم که به دلیل تمرکز بر تحقیق و نگارش پایان نامه این امکان پیش نیامده هر چند  گفتگو و حضور در بعضی از جلساتی که با این افراد داشتم خیلی مفید بود.  در شکل گیری و توسعه رشته مطالعات فرهنگی خیلی امور می تواند موثر باشد:  یکی از اصل ترین آنها ترجمه مقالات مربوط به مطالعات انتقادی و مطالعات فرهنگی در مجله ارغنون است. کارهای به چاپ رسیده در این مجله شاید اولین گام برای طرح این رشته در حوزه اکادمیک باشد؛ دومین اقدام تلاش برای تاسیس رشته در دانشکده علوم اجتماعی بود. با تشکیل جلساتی در این حوزه توسط دکتر آزاد، دکتر پاینده و دکتر اباذری، گام دوم دراین راستا برداشته شد؛  سومین گام کار مشترک دانشجویان علاقه مند به این رشته بود. حرکت این دانشجویان در سالهای ۱۳۷۸-۸۳ ۱۳و مطالعه حول فرهنگ برای طرح رشته مطالعات فرهنگی در دانشکده علوم اجتماعی ساعتها و روزها و وقت گذاشتن آنها بر سر سرفصلهای این رشته مطابق با سرفصلهای این رشته در سطح جهان، در نهایت منجر به آن شدکه گروه ارتباطات به تاسیس رشته ای با عنوان مطالعات فرهنگی و رسانه اقدام کند.
می توانیم اینجا کمی مکث کنیم؟
خواهش می کنم.
اشاره کردید به دانشجویان دکتری جامعه شناسی نظری ـ فرهنگی که همان حدود سال۷۸ وارد دانشگاه تهران شدند٬ به هر حال عنوان این رشته جامعه شناسی نظری ـ فرهنگی است. چه شد که از دل آن داستان مطالعات فرهنگی بیرون آمد؟ شما احتمالا از نزدیک در جریان این مسئله بودید،  چه فعل و انفعالاتی باعث این مسئله شد؟
بحث تاسیس مطالعات فرهنگی در ابتدا مطرح نبود. غالب بحثها در حوزه جامعه شناسی انتقادی مطرح می شد. ارائه سیمای مکتب فرانکفورت و مطالعات انتقادی به تاسیس آن کمک فراوانی کرد. این عوامل ورود این رشته را به حوزه اکادمیک تسهیل کردند : وجود مجله ارغنون؛ سرفصلهای دروس جامعه شناسی نظری-فرهنگی؛ وجود اساتید جامعه شناسی فرهنگ و دغدغه آنها برای ایجاد این رشته؛ ورود بحث هایی از انسان شناسی فرهنگ و ادبیات؛  نقد فیلم و اهمیت بحث هایی مثل بحث زنان، حاشیه ها؛ اهمیت رسانه  که ورود به آن شاید تا آن زمان در بحث های اکادمیک مرسوم نبود؛ بحث از مهندسی فرهنگی و مدیریت فرهنگی و نزدیکی این بحث ها به جامعه شناسی فرهنگ . نسل اولی ها مثل دکتر آزاد و دکتر اباذری  و دکتر پاینده پیشگام در این قضیه بودند که ازجامعه شناسی انتقادی و مطالعات فرهنگی شروع کردند.
یعنی در ارغنون به نظر شما آنچه که ارائه می شد ذیل آن چیزی به عنوان دانش نهادی مطالعات فرهنگی می گنجید؟ یا نه آنها مجموعه گسترده تری از ماجراها را در بر می گرفت ؟ چون به نظر می رسد وقتی ما ارغنون و شماره های مختلف ارغنون را نگاه می کنیم بحث هایی راجع به فرهنگ و راجع به زندگی روزمره وجود دارد. ولی اگر آنها را مستقیما با بحث های رشته ای مطالعات فرهنگی به معنای بیرمنگامی کلمه منطبق کنیم  خیلی به نظر نمی رسد که این انطباق وجود داشته باشد.
آن زمان ترجمه برخی مقالات در مجله ارغنون به عنوان منبعی مهم ، جهت گیری مطالعات فرهنگی را به لحاظ محتوایی مشخص کرده بود. این ترجمه ها ایده هایی را معرفی کردند که اسمش مطالعات فرهنگی نبود بلکه به نام جامعه شناسی انتقادی شناخته می شد. در کنار این ها ورود رشته ای به نام مدیریت فرهنگی در دانشگاه علامه طباطبایی اهمیت داشت، جهاد دانشگاهی نیز در همان سالها مطالبی را تحت عنوان فرهنگ منتشر می کرد. شروع از جامعه شناسی و مطالعات انتقادی و نقد ادبی بود ولی تمرکز کار در حوزه مطالعات فرهنگی شد این امر شکل گیری این رشته را ممکن کرد و به طور ناخواسته این رشته شکل گرفت و کسانی که موثر بودند بعدها در این رشته نماندند. هر یکی از آنها به راهی متفاوت رفتند. بیشتر به حوزه جامعه شناسی برگشتند تا اینکه در حوزه مطالعات فرهنگی ورد پیدا کنند.
چه شد که در واقع ضرورت شکل گیری رشته ای به نام مطالعات فرهنگی و رسانه به وجود آمد؟ آیا در ابتدا رسانه بودنش مطرح بود؟ یا نه بعد در فعل و انفعالاتی صورت گرفت؟
در گروه ارتباطات اولین بار بحث مطالعات فرهنگی مطرح شد و با ملاحظه رسانه، مطالعات فرهنگی نیز پسوند رسانه را به یدک کشید. البته این امر مقداری ماهیت مطالعات فرهنگی را خدشه دار کرد چون مطالعات رسانه ای بیشتر برجسته شد تا مطالعات فرهنگی . اکثر پایان نامه هایی که در رشته مطالعات فرهنگی در  دانشکده علوم اجتماعی نوشته می شد و تا به حال نوشته می شود با ملاحظه رسانه است بر خلاف آنچه  در دانشگاه علم و فرهنگ صورت می گرفت.
در سیلابس هایی که آن موقع نوشته می شد مد نظر شما بیشتر ملاحظات مربوط به رسانه بود  یا نه بیشتر نگاه تان به همان ملاحظات خاص نهادی رشته ای مطالعات فرهنگی بود؟
غیر از این امر ، نگاه برتری جویانه و سلطه گرایانه  ارتباطات بر این درس ها آن زمان هم سایه افکنده بود. به همین دلیل سیلابس درس ها نمی توانست مستقل از ارتباطات و رسانه نوشته شود بخصوص که سیلابس مطالعات فرهنگی و رسانه در دانشگاه کالیفرنیا دقیقا با ملاحظه رسانه وجود داشت وهمچنین   به دلیل اینکه اولا زیرمجموعه ارتباطات بود و در عین حال ملاحظه اینکه این سیلابس ها در دنیا هم وجود دارد ما را سوق داد به اینکه خب اشکالی ندارد مطالعات فرهنگی و رسانه هم می تواند کار خودش را در دانشکده علوم اجتماعی شروع کند بنابراین در دانشگاه تهران با کارشناسی ارشد و پیش تر در علامه طباطبایی با مقطع کار شناسی شروع به کار کرد.
درست است. بیاییم مقداری راجع به تفسیر خود شما از مطالعات فرهنگی صحبت کنیم. به هر حال هر کسی که با قلمرویی از دانش مواجه می شود آن را با یک سری از مفاهیم با حساسیت های خاصی که شاید خودش دارد و همینطور یکسری کلید واژه ها و موضوعات و قلمروهای خاصی می شناسد٬ برای شما این مواجه چگونه شکل گرفت؟ چه چیزی در مطالعات فرهنگی برای شما جذاب بود که در واقع شما را به سمت مطالعات فرهنگی سوق داد؟ و این اگر به زندگی خود شما برگردیم چه چیزی در خود شما بود که در مواجه شما با آن موضوعات در نظرتان  جذاب آمد و باعث جذب شما به سمت آن شد؟
علاقه من به مسئله مطالعات دینی و ملاحظه دین و رابطه اش با زندگی روزمره مردم تهران بود. تاکیدی که بر دین عامه پسند و دین مراسمی داشتم مرا به حوزه مطالعات فرهنگی رسانید. من قصد نداشتم تا به بیان سیمای مراسمی دین در ایران آنطور که مردم شناسان توجه دارند بپردازم هرچند این کار را هم انجام داده ام ولی بیشتر به نحوه مصرف دینی و تجلی دین در زندگی روزمره و حوزه مقاومتی دینی در مقابل فضای رسمی دینی را مورد توجه قرار دادم. نگاه انتقادی به دین و فرهنگ و زیست دینی مردم و زندگی روزمره آنها  برایم حائز اهمیت بود، کلید واژه هایی را که من دنبالش می گشتم در مطالعات فرهنگی وجود داشت مثل بحث فرهنگ٬ بحث نقد به عملکرد ایدئولوژی٬ بحث عامه پسند بودن دین و مراسم دینی و بحث سبک زندگی دینی در مجموع مرا به مطالعه مطالعات فرهنگی تشویق  کرد. چیزی که در جامعه شناسی مطرح می شد نه نگاه استقلالی به فرهنگ بلکه  مطالعه فرهنگ با سازمان ها و  نهادها مطرح می شود و در مردم شناسی هم وجه مراسمی دین اهمیت داشت که هردو مورد علاقه من نبودند.
می بینیم بسیاری از کسانی که درحوزه  مطالعات فرهنگی فعال بودند و حضور دارند مردان هستند دست کم در نسل دوم و در واقع تعداد زنان فعال  در نسل دوم خیلی زیاد نیستند. حساسیت های خاص شما به عنوان یک زن در مواجهه این امر با داستان مطالعات فرهنگی چه بود؟ آیا فکر می کنید با این اوضاع مثلا وقتی بدون توجه به این حساسیت ها به این مسئله نگاه می شد چیزهایی از قلم می افتاد؟  از این منظر شما چطور داستان مطالعات فرهنگی را می دیدید؟
می دانستم که مطالعات فرهنگی ذاتا و ماهیتا یک علم مناقشه برانگیز است و به همین دلیل آن ساحت انتقادی و افشاگری و پرداختن به موضوعاتی که مورد غفلت دیگران قرار گرفته است برای من نیز مهم بود. هر چند گاهی شرایط اجتماعی، امکان طرح و افشای  برخی از آنها را سلب کرده بود. آنچه مطالعات فرهنگی را خاص کرده و آن را از انسان شناسی -که فرهنگ را به عنوان یک امر عام و عادی و کلی و یک نگاه  و برش تک خطی تایلری می خواند- متمایز ساخته بود ، همین نگاه و توجه به این از قلم افتاده ها بود. پیچیدگی مفهوم فرهنگ٬ از یک سو و زیست روزمره مردم یعنی نحوه شکل گیری فرهنگ در مطالعات فرهنگی از سوی دیگر  باعث جذابیت مطالعات فرهنگی  با وجود تمام مشکلات و موانع می شود.  مطالعات فرهنگی ماهیتا قرار است به مطالعه صداهایی را که بی صدا بودند مانند خرده فرهنگ هایی که نقشی را  تا قبل از آن نداشتند و حاشیه نشین هایی مثل متکدیان٬ جوانان٬ حتی زنان٬ مهاجرین بپردازد. درواقع آن وجه و ساحتی که جامعه شناسی به آن نپرداخته بود٬ آنها را می خواهد برجسته کند.  در نتیجه مطالعه زنان، بحث جوانان٬ ٬ سیاه پوستان٬ حاشیه نشینان٬ خرده فرهنگ ها نیز اهمیت پیدا می کند. من نیز متاثر از این شرایط بحث زنان و نذر در مراسم عزاداری را انتخاب کردم ، بحث ابژه های عزاداری که صورت مادی مراسم می باشد  و قرار است در حاشیه مراسم مطرح شوند .  اینها بحث هایی است که در مطالعات فرهنگی به آن علاقمند بودم. مطالعات فرهنگی در ایران در مطرح کردن “حاشیه ها از طریق کتاب ها٬ مقالات٬ بخصوص پایان نامه های دانشجویان نقش به سزایی داشته است.
موضوع پایان نامه های دختران دانشجویی که وارد رشته مطالعات فرهنگی شدند در مورد همین حوزه جنسیت و مطالعات زنان می باشد؟
دقیقا، حتی  در زمینه  سعی می کنند تا این موضوعات را با اساتید زن بردارند. موضوع دیگر پایان نامه هایی است تحت عنوان “مدیریت بدن” که بخش مهم آن در مورد اینکه زنان  چگونه به بدن خود نگاه و آن را مدیریت می کنندمی باشد. بحث ایروبیک ، آرایش و مد در ذیل این بحثها می گنجد. طرح این مسائل به نظر من امکانی را به وجود آورده تا این حاشیه ها اهمیت پیدا کنند. به نظر من این فرصت بسیار خوبی بود که در مطالعات فرهنگی پیش آمد.
اشاره کردید به اینکه در حوزه مطالعات فرهنگی  همین گروه های حاشیه ای مطالعه می شوند و صدای آنها در واقع منعکس شود٬ اما مطالعه گروه های حاشیه ای در نهایت قرار است به چه چیزی منجر شود؟ شما در کتابی که راجع به مطالعات فرهنگی در ایران نوشتید اشاره می کنید که مطالعات فرهنگی در ایران را نمی توان به پیشنهاد میلر نوعی مداخله سیاسی در رشته های دانشگاهی دانست و بعد اشاره می کنید که بر این اساس مطالعات فرهنگی را نمی توان از یک سو حریف یا دشمن جامعه شناسی دانست و از سوی دیگر نمی توان تنها سویه سیاسی آن را برجسته کرد و یا به گفته دورینگ تحلیل های مطالعات فرهنگی را تحلیل همراه با تعهد سیاسی تعبیر نمود. البته من دقیقا متوجه نشدم که وقتی شما می گویید نمی توان تحلیلی همراه با تعهد سیاسی برشمرد منظور شما چیست؟ آیا در واقع فاقد تعهد سیاسی است؟ یا این تعهد سیاسی وجود دارد و باید همراه با چیزهای دیگری بشود؟ از این جهت این پرسش را مطرح می کنم که به هر حال پس از مطالعه گروه های حاشیه ای باید ببینیم که هدف ما از مطالعه گروه های حاشیه ای چیست؟ هدف ایجابی که برای مطالعه این گروه ها شما مدنظر می گیرید چیست؟
اولا در این کتاب بحث من در حقیقت  ادعای مطالعات فرهنگی است. چون مطالعات فرهنگی متعهد است و تعهدش نیز تعهد سیاسی است . یعنی از ماهیت مطالعات فرهنگی بحث قدرت٬ سلطه٬ هژمونی٬ بحث مقاومت و نزاع ها و آن عرصه های فرهنگی که در حقیقت درآن نزاع های فرهنگی صورت می گیرد بیرون میاید. به همین دلیل هست که مطالعات فرهنگی از جامعه شناسی جدا می شود. مطالعات فرهنگی به عکس جامعه شناسی درباره چگونگی فرهنگ زیسته مردم داوری می کند. قدرت در مفهوم مطالعات فرهنگی به قول فیسک دستکاری می شود . این قدرت دستکاری می شود و بی قدرتان حتی به طفره رفتن از آن نیز اکتفا می کنند. البته این امر  الزاما به خراب کردن و بی نظم کردن دولت و قدرت منجر نمی شود، بلکه در حد پشت پا زدن به نظم و ارزش های سنتی است در هر صورت این ماهیت مطالعات فرهنگی است. اما اینکه مطالعات فرهنگی در ایران بتواند چنین مناقشه ای را ایجاد کند و همچین تعهدی را  دنبال داشته باشد٬ مقداری مورد بحث است به دلیل اینکه در ایران اگرچه نقد قدرت بحث  می شود اما به نقد دولت نمی تواند بیانجامد. چون اگر نقد دولت باشد آن موقع آن بحث هایی که مطالعات فرهنگی آمده  و مناقشه ایجاد کرده است٬ چون  انتقادی است  ، افشا گر است٬ خیلی در هم برهم و سردرگم است. به نظر من در ایران این جریان هست اما نقدهای سیاسی به صورت پنهان و با ملاحظه مطرح می شود. تونی بنت  راه حل تداوم مطالعات فرهنگی و فایده مند بودن آن را زمانی می داند که بتوان آن را  به سیاست گذاری فرهنگی نزدیک نمود.
حالا اشاره ای شد که ما را به بحث راجع به همین سیاست گذاری فرهنگی در مطالعات فرهنگی می تواند نزدیک می کند٬ بنابراین شما معتقد هستید که باید تعهد سیاسی در مطالعات فرهنگی با نوعی از درک سیاست گذارانه همراه باشد؟
با توجه به جامعه و شرایط فعلی ایران بله اینطور است. یعنی مطالعات فرهنگی باید بتواند خودش را تثبیت کند. اگرچه ماهیتش سیاسی است امابرای تثبیت خودش  باید به صورت پنهان  نهادینه کند. این نهادینه کردن هم الزاما با در افتادن با قدرت به دست نمی آید.
نهادینه کردن هم در فضای آکادمیک و هم بیرون از آن؟
به نظر من حوزه آکادمیک خیلی می تواند موثرتر باشد می تواند در اولین گام باشد و بعد بیرون از حوزه آکادمیک.
پس فکر می کنید این اتفاق نیفتاده است هنوز؟ یا ….
این اتفاق به صورت پنهان در ایران اتفاق افتاده است. یعنی ما موضوعاتی که در پایان نامه ها داریم٬ همه شان به نوعی  بیان کننده مقاومت و نزاع درونی بین ارزش های سنتی و ارزش های عامه است ولی به صورت خیلی پنهان. این است که مطالعات فرهنگی انتقادی هست٬ ضد قدرت و افشاگر نیزهست٬ ولی ماهیتش با داشتن شرایط خاص جامعه ایرانی خیلی متفاوت است .
این پنهان ماندن و یا در حقیقت کسوف مطالعات فرهنگی در فضای نهادی ما فکر می کنید تا کی باید ادامه پیدا کند؟ این یک تاکتیک است ولی این تاکتیک تا کی درواقع بایستی وجود داشته باشد؟
بله این یک تاکتیک است یعنی باید اول از همه باید مطالعات فرهنگی خودش را تثبیت کند. یعنی مطالعات فرهنگی باید اولین گامی که بر می دارد این باشد که مستقل از جامعه شناسی ومردم شناسی چه به لحاظ روشی و چه به لحاظ محتوا خودش را  مطرح کند که البته خیلی ها مدعی اند که یک طیفش جامعه شناسی است و یک طیفش مطالعات فرهنگی است و یا بعضی ها می گویند این دو تا با هم سنخیتی ندارند و یا بعضی ها می گویند مطالعات فرهنگی زیرمجموعه جامعه شناسی است٬ از این ها بگذریم ولی در هر صورت اولین گام آن استقلالش است.
فکر می کنید این امر واقعا امکان پذیر است؟
بله. امکانپذیر بودن آن را مدافعان آن تعریف می کنند. یعنی اگر در گروه مطالعات فرهنگی مدافع٬ موافق و حتی مخالف  محکمی وجود داشته باشد حتما این اتفاق می افتد. تا زمانی که مدافعان محکمی بود٬ نه آن کسانی که فقط در حد درس دادن و مرور سرفصل های مطالعات فرهنگی را دارند٬ نه٬ مدافعان محکم٬ اگر این اتفاق بیفتد حتما مطالعات فرهنگی تثبیت می شود و آینده بسیار خوبی را می توانیم برایش رقم بزنیم.
ولی در طی سال اخیر می بینیم که عملا این اتفاق نیفتاده است. چه در مورد دانشگاه علامه که می بینیم مطالعات فرهنگی منحل می شود در آنجا٬ یا متوقف می شود٬ یا در مورد همین دانشگاه تهران که سویه رسانه ای و ارتباطاتی اش بر سویه مطالعات فرهنگی اش می چربد  به نظر می رسد که مطالعات فرهنگی حتی در این وضعیت کنونی اش که در واقع خودش را پنهان داشته٬ یا در واقع به کسوف رفته٬ ولی نتوانسته خودش را چندان در فضای آکادمیک بیش از آنچه که در گذشته بوده است تثبیت کند.
البته این نگرش صریح درباره مطالعات فرهنگی درست نیست. این به دلیل جوان بودن وکم تجربه بودن اندیشمندان این رشته است. در دانشگاه تهران  به دلیل پیوستگی به علم ارتباطات سنت غالبی وجودندارد با این وصف، ده سال٬ مدتی نیست که شما بتوانید آینده مطالعات فرهنگی را پیش بینی کنید اما می شود گفت که وضعیت بسیار خوبی پیدا کرده است. وجود پایان نامه ها که در ایران اغلب متن محور بوده و موضوعات آن به زندگی روزمره  و نقد ادبی نزدیک است٬ کتاب ها٬ مقالات و ترجمه مقالات گام های مثبتی در این رابطه بوده اند. مسائل مورد غفلت قرار گرفته مثل مسائل زنان در این سالها توانسته مناقشه و دردسر ایجاد کند اما از سوی دیگر ملاحظات فرهنگ و خرده فرهنگها را نیز توانسته برجسته سازد. خیلی از موضوعات توانسته اند در این پایان نامه ها  برجسته شوند. نقد فیلم ها٬ چالش برانگیز است که این اتفاق در ده سال پیش ممکن نبود اتفاق  بیافتد٬ یعنی کسی جرات نمی کرد که این مسائل را عنوان کند. ما نمی توانیم بگوییم که مطالعات فرهنگی رشد نکرده است. مطالعات فرهنگی مستقل از رشته های دیگر رشد کرده و حد و مرزهای مستقل از دیدگاه سوسوری و فیسکی، واقعیات زندگی را برجسته نموده و توانسته خور را به سطح سیاستگذاری نزدیک کند.
بحث تعهد سیاسی اش چطور؟ به هر حال واقعیت اینست که تا یک حدی مجبور است خودش را پنهان کند و منویات خودش را چندان آشکار نکند. ولی در کشوری مثل ایران در هر حال مواجهه با چیزی به نام دولت که بسیار گسترده است و همه شغل و زندگی آدم ها را به نوعی شاید در بر می گیرد ناگزیربه پنهان  است. این تعهد سیاسی چگونه می تواند در برابر دولت تعریف شود به طوریکه باعث آسیب رساندن به دانش نهادی مطالعات فرهنگی نشود. شما اشاره کردید به سیاست گذاری فرهنگی و اگر موافق باشید قدری این مسئله را باز کنیم و راجع به این صحبت کنیم که چگونه تعهد سیاسی به نحوی  می تواند با مطالعات سیاست گذاری فرهنگی پیوند بخورد که درواقع ماهیت انتقادی بودن مطالعات فرهنگی آسیب نبیند؟
تعهد سیاسی و ماهیت انتقادی داشتن  در ذات مطالعات فرهنگی است.  شرایط ویژه جامعه ایران شاید نتواند این را به مسائلی که در مطالعات فرهنگی و ذات مطالعات فرهنگی است پیوند زند. به عنوان مثال از یک سو طرح مسائل و موضوعات دیده نشده در جامعه ایران، روحیه مطالعات فرهنگی را ضد قدرت و افشاگرایانه و رادیکال می سازد  البته نه به صورت آشکار و اعتراض گونه مثل مطالعه زیست روزمره مردم و مسائل پیرامون آنها، مسائلی درباره مد٬ آرایش٬ نوع اجرای مراسم عزاداری که یک جورهایی بیشتر با فرهنگ عامه مردم و با دین عامه پیوند می خورد، از سوی دیگر انتظار می رود طرح این مسائل نه به گونه ای ایجابی و دستوری  بلکه بر اساس سیاست گذاری درست انجام شود، اما باید اذعان داشت که مسائل این چنینی درست است که سیاستگذاری درستی می خواهد اما ساختنی نیستند٬ بلکه تولید شدنی اند. شکستن این سدها و مطرح کردن بحث هایی که قبلا مطرح نبوده است ٬ اولا نوعی افشاگری در این مسائل است ودر ثانی بستگی به شرایط جامعه و فهم دقیق اندیشمندان در این زمینه دارد . آوردن حاشیه ها به محور و جایگزین مسائل محوری کردن ٬ به نظر من مقداری زمان می خواهد و مدیریت. زمانش همانطور که گفته شد الزاما این نیست که یک امردستوری و ایجابی باشد٬ باید در شرایط خوب و مناسب تولید شود .
شما اشاره کردید به زندگی روزمره در مطالعات فرهنگی. مطالعات فرهنگی در ایران خیلی بر روی بحث زندگی روزمره٬ مناسبات زندگی روزمره و بحث جزء نگری متمرکز شده است. فکر می کنید چرا این اتفاق افتاده است؟ آیا تعمدی در این بود؟ به هر حال چون مطالعات فرهنگی را شاید بتوان از منظر درک کل نگرانه تر و یا از منظری توتالیته هم خواند٬ چرا این اتفاق افتاد و آیا اساسا ضرورتی احساس می کنید که در واقع مطالعات تاریخی٬ مطالعاتی که به هر حال متضمن درکی از کلیت اجتماعی باز با ملاحظات خاص مطالعات فرهنگی است در نظر گرفته شود؟ چرا مطالعات فرهنگی این اندازه  به سمت مطالعه زندگی روزمره حرکت کرد؟ مسائلی از قبیل مصرف٬ مد٬ و …؟
اگر بخواهیم در مورد جامعه خودمان سخن بگوییم ،جامعه ایران جامعه مدرنی است و حوزه عمومی برای آن مهم است. در عین حال رسانه نیز اهمیت دارد. رسانه ها در تولید جامعه مصرفی نقش به سزایی دارند. اهمیت یافتن حوزه عمومی و زندگی روزمره از یک طرف و اصراری که رسانه رسمی در یکسان سازی می کند و قصد دارد تا ساحت رسمی بر ساحت فرهنگ روزمره حاکم شود، اساس ظهور مطالعات فرهنگی در ایران شده است. در همین فضاست که مسائلی که دیده نمی شد و حاشیه ای بود و افراد و گروههای حاشیه ای مهم شدند.  پس شفاف شدن مسائل حاشیه ای  و اهمیت حوزه عمومی  و مطالعه آن بخش دور افتاده از مطالعاتی که در رشته های دیگر و در حوزه های دیگر مطرح نشده است٬ به جذابیت مطالعات فرهنگی می افزاید . حساسیت مطالعات فرهنگی ایرانی و گرایشش به زندگی روزمره از این منظر قابل اعتنا است. طرح دین عامه٬ موسیقی پاپ٬  مداحی پاپ٬ شاید به این بر می گردد که در رشته های دیگر  یا مطرح نشده و یا با این دید مطرح نشده اند. مطالعات فرهنگی  گامی جلوتر از جامعه شناسی٬ انسان شناسی و حتی مطالعات رسانه ای برداشته است که به همه امورتنها یک سویه می نگریسته و یک فرهنگ عام و کلی را برای عموم مردم تصور می کرده است. توجه به نیازهای زیستی، توجه به نگاه خطی به فرهنگ به جای مطالعه تنوع فرهنگها ، از انسان شناسی تنها این را طلب می کند که فرهنگ را تنها به انسان بودن اطلاق دهد. یا در نگاه جامعه شناسی که نگاه استقلالی به فرهنگ را زیر سوال می برد و فرهنگ را تنها در رابطه با سیاست و اقتصاد تعریف می کند، که در این صورت فرهنگ، تنها فرهنگ ابژکتیو است که با نگاه مطالعات فرهنگی که زیست و علاقه اش را در فرهنگ دنبال می کند و فرهنگ امری مستقل و اثر گذار می داند   که در عین حال نقاد است، متفاوت می شود. بازبینی در فرهنگ و توصیف فرهنگ توده و عامه با ظهور مطالعات فرهنگی است که آغاز می شود. با توجه به مدعیان و نسل دومی آن و موضوعات مورد مطالعه می توان ادعا کرد که مطالعات فرهنگی بیشتر از جامعه شناسی متاثر بوده است تا از رشته های دیگرالبته در شکل گیری آن از نقد ادبی گرفته تا انسان شناسی و علوم سیاسی و فلسفه نیز تاثیر داشته است . سویه سیاسی مطالعات فرهنگی با داوری بی طرفانه جامعه شناس و مطالعه سازمانها تا خود فرهنگ متفاوت است.  این امر دورافتاده و نپرداخته به آن،  همان زیست روزمره مردم است که مطالعات فرهنگی به آن می پردازد.  هوگارد به بحث طبقه کارگر علاقمند است، بحث مکتب شیکاگو نحوه زیست و مطابقت آنها با محیط تازه گام برداشته آنها است. ورود بحث هایی مثل مطالعه خرده فرهنگ و حتی ضدفرهنگها در مطالعات فرهنگی اهمیت پیدا می کند به دلیل اینکه اصلا قرار است که در این دانش آن بخش بی صدا مطالعه شود.
اگر در واقع از همین زاویه بخواهیم برگردیم به بحث مطالعات بازنمایی که شما اشاره کردید٬ این همه تاکید روی بحث رسانه ها٬ بحث مصرف٬ بحث زندگی روزمره٬ این درواقع یک جوری به مطالعات بازنمایی دامن زده است و در واقع به اینکه دانشجویان مطالعات فرهنگی صرفا بر اساس رویکردهای متن محور با مسئله روبرو شوند. همانطور که اشاره کردید در این دپارتمان در واقع در دپارتمان مطالعات فرهنگی و رسانه هم خیلی پررنگ تر دارد خودش را نشان می دهد. چرا این اتفاق دارد می افتد؟ صرفا به این دلیل است که این عنوان «و رسانه» اینجا الصاق شده است؟ به خاطر ضعف تدریس روش های کیفی است؟ به چه علتی در واقع ما این همه داریم در مورد مطالعات بازنمایی متن ها و پایان نامه هایی را در این گروه می بینیم؟
اولین عامل بر می گردد به مشکل محتوایی ،از جمله به انتخاب موضوع پایان نامه ها که دو سوم پایان نامه های دانشگاهها به خصوص دانشگاه تهران “بازنمایی” و”زندگی روزمره” است. در این سالها ، متن رسانه ها اهمیت بیشتری پیدا کرده است. بخشی از مشکل به آن بر می گردد که تفاوت تنها در تفاوتهای صوری بین مطالعات فرهنگی و رشته ارتباطات است (لااقل در دانشکده علوم اجتماعی ) که الزاما پایان نامه ها را شبیه به هم می سازد. این باعث می شود تا سمت و سوی پایان نامه ها را خیلی کلیشه ای و قالبی کرده است به همین دلیل به نتایج بسیارمشابهی در پایان نامه ها می رسیم. بررسی سینما بیش از بررسی رادیو و یا مطبوعات و مطالعات جنسیت  و جوانان بیش از قومیت  مورد توجه قرار می گیرد. مخاطبان بیشتر مورد مطالعه قرار می گیرند تا بحث تولید و توزیع برنامه ها. حتی این اتفاق در مقالات و در بحث هایی که محصول پایان نامه ها هستند می افتد. مشکل دیگر در ساختار این گروه است که متاسفانه یا خوشبختانه نگاه غالبی در گروه مطالعات فرهنگی و رسانه در دانشکده علوم اجتماعی به یدک کشیدن پسوند رسانه است که اجبارا بر این رشته حمل شده است . این امر باعث شده تا مطالعات رسانه ای بیشتر برجسته شود تا مطالعات فرهنگی،به همین دلیل، رویکردها، روشها و متخصصین بیشتر از ارتباطات متاثر است تا از مطالعات فرهنگی . عامل دیگر به نحوه عملکرد رسانه ها در این چند سال اخیر  برمی گردد که به نحوه زیست مردم بیشتر بها داده است به گونه ای که بیشتر فیلم ها بازنمایی از زیست مردم عادی است تا طبقه خاصی مورد نظر باشد. از سوی دیگر ماهیت مطالعات فرهنگی نسبت به رشته های دیگر چپ تر، انتقادی تر و جزئی تر است و بحث قدرت و ایدئولوژی در آن اهمیت دارد و با مفهوم بازنمایی که در ارتباط با سلطه قرار می گیرد سازگار است. کلام دیگر آنکه در سالهای اخیردر ایران توجه به گروههای بی صدا و پر مقاومت  مثل قومیت ها ، زنان و حاشیه ها که نحوه بازنمایی طریق بیان آنها است اهمیت پیدا کرده است .
الزاما هم مطالعات رسانه فقط مطالعات بازنمایی هم نیست ولی باز اینجا می بینیم که وجه بازنمایی اش خیلی پررنگ می شود.
بله متاسفانه درباره روش انجام کار نیز  همین اتفاق می افتد. روش ها کلیشه ای می شوند اغلب تحلیل محتوا  و یانشانه شناسی است. در مطالعات فرهنگی امکان استفاده از روشهای تحلیل هرمنوتیک، تحلیل گفتمان٬ تحلیل تفسیری وجود دارد اما در اکثر پایان نامه ها به نشانه شناسی و تحلیل محتوا محدود می شود. یعنی این امر در حوزه روش شناسی هم اتفاق می افتد. اشکال دیگر مطالعات فرهنگی پرداختن به بحثهای تئوریک و غفلت از کارهای کیفی  است. که شاید نقص آن در ارائه روشهای مناسب این علم است.
به هر حال این یک مشکلی است که احتمالا شناخته شده است. یعنی احتمالا در جلسات گروه هم به آن پرداخته می شود. چرا علی رغم اینکه این مشکل کمابیش شناسایی شده ولی هنوز هم درواقع همین روال هست؟ آیا راهی وجود دارد برای اینکه تغییری در این وضعیت ایجاد کرد؟
راه که مسلما وجود دارد ولی اینکه چرا یکسویه هست و چرا یک موضوعات خاص کلیشه ای بیشتر مطرح می شود٬ به نظر  می رسد ارائه بحث های تئوریک و تاکید بر انتخاب موضوعات کم دردسر وعدم پرداختن به موضوعات فلسفی آن است شرایط قرار گرفتن این علم در کنار علوم دیگر و نحوه ورود آن نیز در موضوعات تک گانه اهمیت دارند . بنابراین این سوال بجا است که اگر بیشتر پایان نامه ها سمت و سوی بازنمایی داشته باشند پس بقیه مسائل مطالعات فرهنگی بایستی کجا مطرح شوند؟ جای پرداختن به مصرف، زندگی  روزمره ایرانی  و سبک زندگی اش  کجاست؟
به هر حال پروپزال ها هم می توانند به گونه ای  بازتابی از آن دوره ای باشد که اینها اینجا هستند و درس می خوانند و از این منظر با داستان آشنا می شوند.
البته شرایط به وجود آمدن مطالعات فرهنگی در هر دانشگاه نیز مساله است.  مقایسه کنید٬ دانشگاه علم و فرهنگ  را که ماهیت مطالعات فرهنگی دارد و پسوند رسانه را هم ندارد اگرچه ممکن است که از رسانه هم استفاده کند. دانشگاه تهران اشراف مابی ارتباطات بر آن احاطه دارد و پسوند رسانه را حتما دارد.
نبود هواداران جدی مطالعات فرهنگی در درون گروه هم می تواند موثر باشد؟
دقیقا همینطور است. فرد گاه ادعای مطالعات فرهنگی دارد ولی هوادار جدی و محکمی برای مطالعات فرهنگی نیست.
خب در این وضعیت  چاره چیست ؟ چه باید کرد؟
تجدید نظر درسرفصل ها راه نخست آن است.گام بعدی داشتن داوری، مدافع وحتی نقاد در این حوزه است. تجدید نظر در طرح جامعی است که هر مدرسی برای آینده گروه تعریف کرده است. طرح جامع برای گروه ارتباطات تعریف شده است اما برای مطالعات فرهنگی اصلا تعریف نشده است که نتیجه آن به هم ریختگی سرفصلها ،تاکید بر موضوعات کلیشه ای و روشهای تکراری  و استفاده از افراد غیر متخصص است.
چرا تعریف نشده است؟
چون بالاخره باید  هوادار وجود داشته باشد٬ برای اعلان و تداوم آن باید مدافع و مدعی  جدی وجود داشته باشد.
هوادار و مدافع داشتن مطالعات فرهنگی مسئله مهمی است که می شود قدری راجع به آن صحبت کرد. به هر حال مطالعات فرهنگی در ایران جسته و گریخته در بعضی از جاها و گروههای علمی جایگاه خودش را پیدا کرده است٬ دانشجویانی داشته است٬ فارغ التحصیلانی هم وجود داشتند٬ ولی کمتر امکانی برای دور هم جمع شدن و در ارتباط هم قرار گرفتن وجود داشته است.
بله رشته مطالعات فرهنگی در چندین دانشگاه البته خیلی متفاوت تدریس می شود و دانشجو تربیت می کند. خود همین تفاوت برای این رشته در ایران خوب است و می تواند نجات بخش آن باشد. در جایی رسانه ای و در جایی دیگر جامعه شناسی و در جای دیگر همراه با مطالعات قومی و جنیست. تفاوتها اجازه یکسان سازی آموزشی این رشته در ایران را نمی دهد که خوب است. اینطور نیست؟ انتظار یک تصویر از این رشته کمی دور از واقعیت است.
یکی از جاهایی که می توانست این مسئله را شاید امکان پذیر کند٬ انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات است٬ که شما هم در واقع در هیئت مدیره اش حضور دارید. چرا این اتفاق نمی افتد؟ چرا فضای انجمنی مطالعات فرهنگی آن درواقع پویایی٬ سیالیت و انعطاف پذیری که در دانش مطالعات فرهنگی هست در فعالیت های انجمنی انجمن مطالعات فرهنگی ما این را نمی بینیم؟
مدعیان و سرپرستان این علم مثل علوم دیگر اهمیت دارند. باید در این رابطه اندیشید. باید دید چه کسانی مطالعات فرهنگی را هدایت می کنند٬ گرایش آنها چیست؟ آیا نگاه مطالعات فرهنگی را دنبال می کنند یا نگاه ارتباطی و یا نگاه جامعه شناسی را؟ کدام نگاه بر انجمن اشراف داشته است؟ به نظر من دردوره ای گروه مطالعات فرهنگی در انجمن خیلی خوب کار کرد. مجلات خوبی را منتشر کرد مثل مجله رسانه و فرهنگ و مطالعات فرهنگی و ارتباطات بیشترشان سمت و سوی مطالعات فرهنگی دارد. کتاب ها و مقالاتی که از طریق اساتید و دانشجویان نوشته شد سمت و سوی مطالعات فرهنگی را تغییر دادند. قضاوت درباره دوره جدید مطالعات فرهنگی کمی زود است. انجمن ها می توانند به عنوان مکانی مستقل از سازمانها وآموزشگاه های دولتی می توانند بسیار سازنده باشند و غیر سیاسی نیز عمل کنند و بیشتر یک حوزه فرهنگی و عمومی و به عنوان یک gathering عمل کنند.
ارتباط بین مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی از موضوعات مهمی باشد که شاید وقتی ما نگاه می کنیم به تجربه یک دهه گذشته مطالعات فرهنگی ایران می بینیم که خواه ناخواه چنین مسئله ای وجود دارد یعنی به نوعی رابطه بین جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی در آکادمی رابطه، مسئله دارد یا دارای معضل است. به نحوی که خب کسانی هم وارد ماجرا شدند٬ کسانی در واقع مرگ جامعه شناسی  را با تولد مطالعات فرهنگی پیش کشیدند و یا حتی موضع گیری های تندی که وجود دارد بدون اینکه شاید مبنای این دعوا و ستیز هم چندان روشن شده باشد. فکر می کنید چرا یک چنین دعوایی پیش آمد؟ چرا خواه ناخواه مثلا فرض کنید انجمن جامعه شناسی و انجمن مطالعات فرهنگی خودشان را در واقع به عنوان دیگری همدیگر تعریف می کنند و یک جور موضع گیری بدوی وجود دارد٬ قبل از اینکه حوزه های درگیری حتی شکل بگیرد یک موضع گیری ناظر بر ستیز و چالش وجود دارد .فکر می کنید کجا این در مورد مطالعات فرهنگی ما بدین اندازه  پررنگ شد؟
دعوای جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی کمی ساختگی است و کمی هم معطوف به نگاه انتقادی و بر سر موضع گیری سلطه و قدرت است. فرهنگ در گفتمان جامعه شناسی بخشی از قدرت است زیرا فرهنگ از منظر نهادی و سازمانی آن مطالعه می شود پس دعوایی با تشکیل سازمان هایی که عهده دار فرهنگ است ندارد، اما در مطالعات فرهنگی به چالش گرفتن قدرت اهمیت دارد. نگاه نئو مارکسیستی مطالعات فرهنگی در مورد فرهنگ حاشیه ای و روبنا مناقشه می کند.  باید به چند نکته در باره این دوعلم توجه داشت که به نظر می رسد این دو با هم نزاعی نداشته باشند. اولا مطالعه فرهنگ بیش از آنچه یک رشته خاص باشد یه اصطلاح بین رشته ای است بنابراین علم جامعه شناسی مدعی بحث های فرهنگ نیزهست همان گونه که مطالعات فرهنگی نیز این ادعا را دارد. مطالعه فرهنگ عامه٬ فرهنگ توده٬ فرهنگ مصرفی نیز مسائلی هستند که در جامعه شناسی هم مطرح می شوند. اگرچه نگاه اشرافی جامعه شناسی  را بر مطالعات فرهنگی آن هم در نسل اول مدعیان آن قبول داریم اما نمی توانیم بگوییم واقعا این علم حریف یا دشمن مطالعات فرهنگی است چرا که مطالعات فرهنگی بیش از همه از این رشته متاثر بوده است (البته در شکل گیری آن ، از نقد ادبی گرفته تا انسان شناسی، علوم سیاسی و فلسفه نیز مهم بوده اند). نگاه خوش بینانه این است که مرز قطعی بین این دو وجود ندارد، یک طیف مطالعات فرهنگی و طیف دیگر آن جامعه شناسی است. برخی نیزمدعی هستند که بهتر است مطالعات فرهنگی را در ذیل جامعه شناسی قرار بدهند. در هر صورت نقل قول های زیادی وجود دارد. درقدمت جامعه شناسی بر مطالعات فرهنگی شکی نیست و این سوگیری ها شاید امری عادی باشد، اما مسلما نگاه کلی جامعه شناسی به فرهنگ با نگاه جزئی مطالعات فرهنگی با هم متفاوت است. در جامعه شناسی اولا قرائت ابژه فرهنگ اهمیت دارد به همین دلیل فرهنگ بسیار ابژکتیو است، در ثانی فرهنگ در رابطه با اقتصاد و  با سیاست که متاثر از سنت آلمانی است مطالعه می شود. اما در مطالعات فرهنگی اولا فرهنگ، خودمانی و درونی شده است در ثانی نگاه استقلالی  و اثر گذار به فرهنگ اهمیت دارد ثالثا، توصیف فرهنگ توده و بازبینی آن اهمیت دارد که زیست و علاقه اش را در فرهنگ جستجو می کند. مطلب دیگر آنکه بحث قدرت در جامعه شناسی اهمیت ندارد اما در مطالعات فرهنگی قدرت  موضوعی محوری است و رویکردش چپ گرایانه و نسبت به قدرت انتقادی است. به همین دلیل است که نگاه جامعه شناس، نگاهی بی طرفانه نسبت به فرهنگ و نگاه مطالعات فرهنگی، داوری درباره فرهنگ وموضع گیری است .
یعنی در نگاه استقلالی اش همه چیز را در ارتباط با اقتصاد و سیاست می بیند و چیزهای دیگر را لحاظ نمی کند؟
اینها را لحاظ می کند ولی همه چیز در بدو امر فرهنگ است. مطالعه نحوه شکل گیری فرهنگ و ارتباط آن با زندگی روزمره و زیست انسان امروزی مورد نظر است.
اینکه همه چیز فرهنگ بشود و این نگاه بر روایت مطالعات فرهنگی  سایه بیاندازد٬ باعث نمی شود که بچه هایی که مطالعات فرهنگی می خوانند خواه ناخواه وارد فضاهای لوکسی شوند؟ مثلا درگیر شدن با این که مطالعات فرهنگی را مترادف با سینما و موسیقی و ادبیات و هنرهای تجسمی ببینند٬ این آسیب جدی نیست؟ چه می شود کرد؟
اتفاقا نقدی که به مطالعات فرهنگی وارد می کنند همین است. لذا مطالعات فرهنگی می بایستی ضمن یافتن حدو مرز خود  از مسائل لوکس و شیک بودن دست بردارد و به مسائل واقعی مانند زندگی روزمره توجه کند و برای نجات خود به سطح سیاستگذاری نزدیک شود.
در پاسخ به آن نقد ها در یاران چه می شود گفت؟ یعنی آدم ها چه کرده اند ؟
این نقد وارد شده که موضوعات مطالعات فرهنگی، موضوعات فانتزی است نقدی درست است. مثلا زمانی که مطالعات فرهنگی به مد٬ به آرایش٬ به فوتبال و اموری که شاید کمتر در واقعیت اصلی زندگی مهم باشد می پردازد، امادر واقع مطالعات فرهنگی  قرار است امورپرداخته نشده را مطالعه کند.
به هر حال این نقد وجود داد  وضرورت رفع ابهام در این زمینه لازم است .
بله ضمن قبول این نقدها از یک سو باید توجه کرد که مطالعات فرهنگی تنها به مسائل خیلی زیبا و تجملی و خیلی لوکس نمی پردازد. این بخشی از خدمت مطالعات فرهنگی است. از سوی  دیگرمطالعات فرهنگی در عین حال در مطالعه خود حاشیه ها را نیز وارد می کند وآن کسانی که بی صدا بودند را باصدا می کند. این نقد به جامعه شناسی هم وارد هست که بیش از حد نهادینه شده است و  فرهنگ را در رابطه با سازمان ها و نهاد ها و غیره بررسی می کند. همانطور که به علم انسان شناسی هم وارد است که به مطالعه فرهنگ جوامع بدوی  وفرهنگ در معنای مفرد آن بدون توجه به تکثر فرهنگ ها می پردازد .
اگر داستان بخواهد این گونه پیش برود عملا ما به آنها خواهیم گفت که شما هم این اشکالات را دارید٬ آنها هم خواهند گفت که شما هم این اشکالات را دارید٬ به نظر می رسد که یک جور اشکال گیری متقابل خواهد شد.
خیر. آن موقع ما باید نگاه مان را شاید به عنوان نگاه حریف ، دشمن و رقیب بودن مطالعات فرهنگی با جامعه شناسی تغییر دهیم. یعنی بگوییم جامعه شناسی یک ساحت از فرهنگ را بیان می کند و مطالعات فرهنگی یک ساحت دیگر آن را. پس مطالعات فرهنگی یک طیف ناشناخته دیگر است که شرایط و ویژگی های جدیدی را برای مطالعه فراهم می کند. درآن موقع ما دیگر نمی توانیم حتی آن را  در ذیل علم جامعه شناسی قرار دهیم.
چطور می شود این امر را فعلیت بخشید ؟ بخصوص با این سابقه ای که دارد و عملا یک جورهایی مقابله جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی در واقع در فضای علوم اجتماعی ما  فهم شده است. چطور می شود این را با این سابقه و پیشینه ای که دارد در این حوزه جا انداخت؟
مطالعات فرهنگی می بایستی ضمن ابهام زدایی از برخی مفاهیم چون، سلطه، طبقه فرا دست و فرودست ، حد و مرز خود را با جامعه شناسی ، انسان شناسی و حتی با مطالعات رسانه ای روشن کند در آن صورت بحث حریف بودن از بین می رود. در عین حال نگاه استقلالی به فرهنگ را ادامه دهد چون ماهیتش این است.
به عنوان سوال نهایی٬ به هر حال ما الآن در یک وضعیت مشخصی هستیم٬ تجربه نزدیک به ده ـ دوازده ساله استقرار مطالعات فرهنگی نهادی در ایران را هم از سر گذراندیم. فکر می کنید آینده چگونه است؟ یعنی چه باید کرد؟ بخصوص که در واقع اشاره کردید به مسئله سیاست گذاری فرهنگی و در واقع مواجهه با دولت. به هر حال مطالعات فرهنگی ناگزیر است که روزی از آن وضعیت پنهان داشته خودش بیرون بیاید٬ منویات خودش را آشکار کند ولی به نحوی که مورد تعدی و آسیب هم قرار نگیرد و یا مورد بدفهمی هم قرار نگیرد. فکر می کنید درواقع آیا آینده مطالعات فرهنگی بیرون آمدن از پس پرده و در عین حال رفتن به سمت سیاست گذاری فرهنگی است؟ و اگر قرار است برود به سمت نوعی از سیاست گذاری فرهنگی به تعبیر بنتی اش و یا تعابیر دیگر حرکت کند٬ چه باید بکند که از وجه انتقادی اش کاسته نشود و در عین حال پاسخگو هم بتواند بماند؟ منظورم این است که چه حوزه ها و چه مجاری را می تواند در جامعه ایران و در مناسبات قدرت در ایران پیدا کند که از آن منظر بتواند اهداف ناظر بر سیاست گذاری فرهنگی را پیگیری کند؟
اولا با توجه به اینکه مطالعات فرهنگی رشته  جوان  و نوپایی هست زود است که قضاوت درستی درباره آینده آن  کرد، در ثانی با داشتن بحث های متنوعی چون، حوزه عمومی ٬اهمیت فرهنگ عامه٬ بحث گروههای حاشیه ای ، نمی توان دستورالعملی کلی را بر همه موضوعات مترتب کرد . به نظرم آینده مطالعات فرهنگی بیشتر  بستگی به آینده علوم انسانی در ایران دارد. ولی از طرف دیگر  بستگی دارد به آدم ها و مدعیانش٬  که تا چه اندازه  می توانند بر سر این علم پر و پا قرص بمانند٬ چقدر می توانند عناصر کانونی مطالعات فرهنگی را برجسته کنند. به نظر می رسد در آینده ، مطالعات فرهنگی از روایت و توصیف جلوتر  و به سطح سیاستگذاری خواهد رفت و شکل نهادینه تری به خود می گیرد. رشد انجمن ها محفل خوبی برای روایت های جدید از مطالعات فرهنگی خواهند بود. دانشجویان به سمت نگاههای تفسیری و پدیدارشناسانه به گونه ای که کارهای میدانی  بیشتری در آن انجام شود سوق پیدا می کنند . به طور کلی با تمام فشارهایی که وجود دارد آینده آن را خوب می توان ارزیابی کرد. خوش بینانه این است که هم به سایر رشته ها کمک کند و هم ناظر بر رشته های دیگر باشد و در نهایت مثل جامعه شناسی نهادینه شود .
ارزیابی خود شما چیست؟ یعنی فکر می کنید این ثابت قدم ماندن  در نزد اساتید و فارغ التحصیلان این رشته وجود داشته است؟ یعنی آن هواداران پر و پا قرصی که باید باشند و هستند.
خوشبختانه نسل اول مطالعات فرهنگی مثل دکتر اباذری و دکتر پاینده و دکتر آزاد و دکتر فرهادپور و نسل دوم دکتر کاظمی و دکتر امیری و دکتر پرستش  و نسل سوم که دانش آموختگان این حوزه هستند حضور دارند و زحمت های بسیاری کشیده و در حال حاضر درباره فرهنگ و تغییرات آن در محافل علمی می اندیشند و می نویسند.
ولی در واقع نسل دوم مطالعات فرهنگی٬ حالا اگر از نسل اول بگذریم که به هر حال آنها هم الآن یک فاصله ای با ماجرای مطالعات فرهنگی گرفتند٬ برای مثال مراد فرهادپور یا خود دکتر اباذری به هر حال الآن یک فاصله ای با آن داستان مطالعات فرهنگی با آن معنایی که در سال های ابتدایی دهه ۸۰ دنبالش بودند گرفتند٬ ولی حتی در نسل دوم هم ما می بینیم که به هر حال به نظر می رسد که باز یک گسستی د رحال رخ دادن است . یعنی عملا خیلی از کسانی که فعالان شاخص نسل دوم هستند یک مقدار به نظر می رسد که این فاصله الآن اتفاق  افتاده است و آنها هم الآن دیگر مثل گذشته فعال نیستند. حالا به هر علتی الآن در فضای این حوزه  حضور ندارند. فکر می کنید این از تب و تاب افتادن  و یا رفتن بعضی از فعالان دوره اول و دوم مطالعات فرهنگی نمی تواند نگران کننده باشد؟
اگرچه نسل اول و دوم خیلی نزدیک به هم بودند اما انگیزه ها و سلایق نسل اول متفاوت با نسل دوم و نسل سوم که دانش آموختگان و دانشجویان هستند می باشد  اما گسستی  به ظاهر بین این سه نسل ایجاد شده است. زمانی که گروهی بخواهد شکل بگیرد٬ حتما باید مدعیان خود را داشته باشد٬ نسل دومی هایی هستند که هنوز در راس کار هستند و هنوز ملاحظات اصلی این رشته را از دست ندادند٬ آنها می توانند برای تداوم این کار تلاش مضاعفی کنند. در عین حال با هدایت این دانش آموختگان جدید به نظر می رسد می شود آینده مطالعات فرهنگی را با ملاحظات نسل اول و نسل دوم تعیین نمود. البته در حال حاضر بحث هایی بر سر مکان شکل گیری این علم چه در دانشگاه علامه طباطبایی و چه در دانشگاه تهران وجود  دارد. برخی بر سر نه گروه ها بلکه بر سر فصل ها  وموضوعات آن سخن می گویندکه خیلی خوبست. برخی به سراغ روشنفکران و جریان های فکری موثر در آن می روند یعنی به سراغ فضاهای بیرون از دانشگاه و فضاهای های غیر رسمی می روند که این هم برای این رشته  خوب است  همچنین  اتفاقاتی که برای این رشته افتاده است هم نوید بخش است . مثلا دانشگاه علامه وقتی رشته مطالعات فرهنگی آن به افول رفت ، هشداری برای دپارتمان ها و دانشگاه های  دیگر بود. ولی به نظرم مطالعات فرهنگی با ملاحظه آن نسل دومی که همچنان فعال هستند٬  نه الزاما در حوزه آکادمیک بلکه بیرون از این حوزه می تواند برای رشد تدریجی مطالعات فرهنگی  امیدی باشند.
دانشجویانش چطور؟ به هر حال دانشجویان دوره های اول مطالعات فرهنگی تا دست کم اوایل دهه ۸۰ بیشتر از منظر نظریه انتقادی یا خوانش یکسری از متون پسامدرن به مطالعات فرهنگی نزدیک می شود. شما تجربه کار کردن با دانشجویان مطالعات فرهنگی را در این سال ها را داشتید٬ این دانشجویانی که الآن دارند در سال های اخیر وارد می شوند٬ داستان مطالعات فرهنگی را چگونه می نگرند؟ از چه منظری قصد دارند به آن نزدیک می شوند؟ آیا با شناخت دارند وارد این رشته می شوند و یا اتفاقی است؟ اگر شناختی دارند٬ بر اساس چه ذائقه و چه رویکردی است؟
تجربه  من از دانشجو ها این است که آنها خیلی با علاقه و با انتخاب  خود این رشته را برگزیده اند نه اینکه از سر اجبار و این که در رشته ارتباطات قبول نشده اند . به دلیل آن ملاحظه فرهنگ را داشته در عین حال رویکرد رادیکالی ارتباطات را نمی خواهند دنبال کنند، اما اشکال موجوداین است که آنها بازار کار را نمی شناسند٬ نمی دانند که به کجا باید بروند٬ چه کار باید بکنند. تجربه دیگر آن است که در ایران به دلیل شرایط خاص ایران، بحث  مقاومت و سلطه و گروههای حاشیه ای در ایران جدی بوده است و مطالعات فرهنگی سعی کرده تا به مسائل بومی میل بیشتری پیدا کند. سنت متن محوری (بر اساس سنت بیرمنگامی) بیشتر است . نظریات استوارت هال بیش از دیگران به بحث بازنمایی کمک کرده است و از سنت فرانسوی ها از بارت، فوکو و دوسرتو بیشتر استفاده شده است . موضوع پایان نامه ها در ایران بیشتر متن محور ، به زندگی روزمره نزدیک تر ،نقد ادبی نزدیک است ،به جامعه شناسی نزدیک است تا به رویکرد فلسفی ،ادبی یا تاریخی . البته در دانشگاه تهران به دلیل پیوستگی با رشته ارتباطات اجتماعی  سنت غالبی تا به حال وجود ندارد. دانشجویان می بایستی نسبت به حوزه عمومی ٬زیست روزمره مردم حساس شوند. حساس کردن یعنی طرح مسائلی که می تواند به آنها کمک کند و درفیلد بتوانند راهنما بوده و آنها را به مسائل فرهنگی سوق دهد. نگاه تئوریک را تا اندازه ای با کارهای میدانی تلفیق کنند. برخی از جلسات لازم است بیرون از کلاس برگزار شود مطالعه مصرف٬ مد٬ و تغییراتی که در جامعه رخ داده است٬ می تواند به صورت ملموس اطلاعاتی را در اختیار آنها قرار دهد .
ولی این ها درواقع نیاز به تلاش هایی دارد که جملگی اعضای گروه در آن مشارکت داشته باشند.
دقیقا همینطور است. بایستی افراد آشنا به مطالعات فرهنگی این ملاحظه را داشته وحساسیت  این امر که مطالعات فرهنگی صرفا مطالعه تئوریک نیست را در دانشجویان تقویت کنند.
کسانی که در واقع در گروه مطالعات فرهنگی و رسانه هستند٬ عموما سابقه ارتباطی دارند و یا حالا مثلا در حوزه ای مثل جامعه شناسی سیاسی درس خواندند. این ها چقدر تلاش کردند خودشان را به داستان مطالعات فرهنگی نزدیک کنند؟ یا چقدر تلاش کردند مطالعات فرهنگی را مجددا ذیل مطالعات رسانه تعریفش کنند؟ اساسا تلاش و یا تمایلی از جانب آنها برای نزدیک شدن به این سمت ماجرا وجود داشته یا نه؟
ملاحظه مطالعات فرهنگی در دانشجویان می بایستی روشن باشد. می توان این پرسش را از دانشجویان دائما داشت که ربط موضوع انتخابی آنها با مطالعات فرهنگی چیست؟ جایگاه آنها به عنوان دانشجوی مطالعات فرهنگی چیست؟ این ملاحظه را باید کسی در دانشجویان تعریف کند  که خودش از مدافعان مطالعات فرهنگی باشد.
اگر کم باشد و یا نباشد چطور؟
اگر کم باشد و یا نباشد سمت و سوی دیگری پیدا می کند که ظاهرا فرهنگی هستند و ظاهرا موضوعات، موضوعات فرهنگی هستند ولی در اصل ارتباطی است یا در اصل جامعه شناسی است.
آن موقع که شما سیلابس ها را می نوشتید٬ چه آینده ای را برای این رشته متصور بودید؟ یعنی فکر می کردید قرار است به چه سمت و سویی برود؟
می دانیم که مطالعات فرهنگی بدون ایده، روش، متخصص و کتاب و تحقیق و نگارش مقالات زیاد ممکن نمی باشد. به همین دلیل در ابتدا بسیاری تمام هم وغم خود را صرف کتاب های لاتین کردند که انصافا ورود این کتاب ها بسیار موثر بوده است . سعی شد به دلیل ماهیت انتقادی این رشته کمتر ایدئولوژیک شود و مطالعه گروههای حاشیه مثل همه دنیا در ایران نیز اهمیت پیدا کند. در آینده لازم است با توجه به چند روشی مطالعات فرهنگی در جهان، در روش های انجام تحقیقات در ایران نیز بازنگری شود. انتظار می رود که اندیشمندان این رشته، مدعیان این رشته و جایگاه آنها را در مطالعات فرهنگی برای دانشجویان خود توضیح دهند.
لازم است همین اندیشمندان با توجه به کاستی های این علم از همان ابتدا دامنه و حد و مرز مطالعات فرهنگی را برای دانشجویان از جامعه شناسی ، ارتباطات و انسان شناسی مشخص کنند. خواه ناخواه این علم جهت ماندگاری خود می بایست  به سیاست گذاری نزدیک شود و هویتش مستقل از دیگر رشته ها اعلام شود. مدافعان محکم تری پیدا کند. انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات  با برگزاری دوره های آموزشی با ملاحظات فرهنگی ، محفل نسبتا پر باری در فهم و شناخت مطالعات فرهنگی شناخته شود. پیش بینی می شودبه دلیل اهمیت فرهنگ  از یک سو و حساس کردن آنها به نقاط حساس و مغفول از حوزه عمومی از سوی دیگر تحقیقات دانشجویی در زمینه فرهنگ بیشتر شود. به دلیل شناخت بیشتر دانشجویان با روش های متعدد  مطالعات فرهنگی چه در کلاس ها و چه در کارگاه های آموزشی  نگاه چند روشی بیشتر دنبال می شود. باز به دلیل شناخت بیشتر و ترجمه کتاب های مهم این رشته ، از نظریه ها  و روش های متعددی وام گیری می شود.
ولی مدعیان و هواداران پر شورش خیلی نتوانستند وارد این ماجرا شوند؟
شاید آدم های روشن و شفاف در این مورد کم بودند. نمی گویم نبودند. آینده برای آنها روشن بود. در این عمرده ساله مطالعات فرهنگی خیلی توانسته است مطرح شود. زمانی جامعه شناسان از حریف خود یعنی مطالعات فرهنگی سخن می گویند یعنی اهمیت این رشته ، یعنی مطالعات فرهنگی فراموش نشده است و یا اینکه بالاخره به رسمیت شناخته شده است. سخن از جامعه شناسی مرده،  یعنی تبلور رشته مطالعات فرهنگی .
من روایتی از دکتر آزاد دارم که می گویند وقتی که این گروه شکل گرفت و گروه مطالعات فرهنگی و رسانه تشکیل شد٬ زمانی که ایشان هنوز رییس دانشکده بودند٬ تلاش داشتند که در واقع دو تا هسته در درون گروه ارتباطات وجود داشته باشد٬ یک هسته رسانه و یک هسته مطالعات فرهنگی. ولی این اتفاق نیفتاد درست است؟
این اتفاق نه تنها متاسفانه نیفتاد بلکه داشتن پسوند رسانه در مطالعات فرهنگی درس ها را خیلی شبیه بهم ساخت . بخشی ازدلایل آن برمی گردد به عدم داشتن مدافعان جدی این رشته در گروه  که به تردید در لزوم تداوم این رشته در گروه کمک جدی کرد.
و بعد هرچقدر هم که ما پیش می رویم می بینیم که استادهایی هم که این درس ها را تدریس می کنند یعنی از دکتر اباذری و بعد دکتر شهابی و بعد می رسد به دکتر کوثری٬ یعنی یک حرکتی  از استادهایی که جهت گیری هایشان فرهنگی است به استادهایی که جامعه شناس ترند انجام می شود منظورم اینست که آن کسی که درس نظریه های فرهنگی را دارد تدریس می کند آدمی است که مطالعات فرهنگی را با درک جامعه شناسی اش مدنظر دارد و درواقع از دپارتمان جامعه شناسی هم آمده است ولی به مرور هر چه که ما حرکت می کنیم می بینیم که ملاحظات شان فرهنگی است تا کاملا جامعه شناس. به هر حال٬ هال هم جامعه شناس بوده است….
اشکالی ندارد که افراد از رشته های دیگر بیایند اما ماندن در همان رشته خطا است. ببینید هال از جامعه شناسی آمده است اما بعد بر مطالعات فرهنگی متمرکز شده است . متاسفانه سنت باب شده این است که کسی که از جامعه شناسی یا از ارتباطات آمده است ماندگار می شود. این ماندن و این حرکت مقداری مطالعات فرهنگی را خدشه دار می کند.
درست است پس با این اوصاف شما در واقع وضعیت جامعه شناسی و این دپارتمان را بالاخره چگونه می بینید؟چگونه باید باشد؟ یعنی برای اینکه این تغییرات درواقع انجام شود…
به نظر من  یک نیروهایی  که کاملا در حوزه مطالعات فرهنگی هستند و ملاحظات شان متفاوت از جامعه شناسی و انسان شناسی و حتی رسانه ای است باید وارد این دپارتمان شوند. آنها می توانند خیلی تغییر دهند چون سرفصل درس ها ، مطالعات فرهنگی است.
یعنی شما فکر نمی کنید که دوباره چالشی در درون خود گروه باشد و یک عده ای مدافعان مطالعات فرهنگی باشند و …
خیر. این امر بستگی به این دارد که  مدافعان اصلی تقریبا جای خودشان را واگذار کردند  به کسانی که مدافعان مطالعات فرهنگی نیستند. چند سال پیش کمیته علمی مطالعات فرهنگی وجود داشت یعنی مستقل از ارتباطات . قرار بر این بود کسانی که مطالعات فرهنگی هستند فقط در آن کمیته فعالیت کنند. متاسفانه آن کمیته نه تنها از اول ایجاد  شفاف نبود بلکه مدام به آن  ابهام  اضافه شد و در نهایت الان ما هیچ کمیته ای به نام مطالعات فرهنگی نداریم.
در گروه؟
در گروه نداریم. تنها درس هایی داریم  که اسمشان مطالعات فرهنگی است اما محتوایش معلوم نیست که واقعا مطالعات فرهنگی است یا نیست.
و برای آن درس های مرتبط هم در واقع زیاد ظاهرا از اساتید مدعو یا کسانی از بیرون استفاده نمی شود…
بله همین طور است . به نظرم حتی در دعوت اساتید ترجیح داده می شود  از اساتید  ارتباطی دعوت شود تا مطالعات فرهنگی که این کار بر ابهام این رشته می افزاید .
خیلی ممنون از شما٬ اگر نکته ای هست که فکر می کنید….
ممنون هستم وامیدوارم که موفق باشید.

 

نظرات

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ستاره دار ضروری است *

*