یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ - 18 November 2018
Home / اسلایدشو / آزاد: این کتاب به شدت بوی نوسازی می دهد اما اساساً ضد توسعه است / عبدی: نقدها از روی رفاقت ها و رودربایستی ها بدون پاسخ مسکوت گذاشته می شود

آزاد: این کتاب به شدت بوی نوسازی می دهد اما اساساً ضد توسعه است / عبدی: نقدها از روی رفاقت ها و رودربایستی ها بدون پاسخ مسکوت گذاشته می شود

آزاد: با وجود اینکه رفیع پور به بحث های نظری اعتقاد ندارد اما در این کتاب گرفتار کار نظری به معنای دائره المعارفی آن شده است و در نهایت به یک مدل کلان تحلیلی می‌رسد؛ یعنی ساختن یک مدل بزرگ که تمام متغیرها را دارد و حال می خواهد کارتجربی کند
عبدی: نویسنده بسیاری از مسائل را تحث ثاتیر سیاست نوشته . نباید درتبیین های جامعه شناسی، ملاحظات سیاسی را دخیل کرد. کتاب توسعه و تضاد فاقد انسجام و چارچوب تئوریک و فاقد لحن علمی و بی‌طرفانه است. اهمیت دادن به مسایل ایران و دور شدن از حوزه انتزاعیات و درگیر شدن با مسایل ملموس از نقاط قوت این کتاب است . نویسنده کماکان بر مشاهدات خود حتی اگر محدود باشد یا در دوران کودکی و نوجوانی انجام شده باشد اهمیت بیشتری می‌دهد تا منابع تاریخی و پژوهشی نویسندگان.

 

جامعه ایرانی: درراستای بررسی، نقد آثارو افکاردکتر رفیع پور نشستی با حضور دکترتقی آزاد ارمکی و مهندس عباس عبدی با موضوع «بررسی کتاب توسعه و تضاد » روز ۱۳ اردیبهشت درسالن انجمن جامعه شناسی ایران برگزارشد.

 

در ابتدای جلسه دبیر علمی همایش با اشاره به نقد جامعه شناسی و ویژگی های آن تصریح کردند: دراین همایش به نقد آثار و افکار مولف و در انتها هم بزرگداشت به معنای طرح فکر و نظر جامعه شناس گرفته می شود. بنای کار بر نقد است، اما نقد جامعه شناسی چیست و چه ویژگی هایی دارد؟ در این نشست ها سعی می شود آثار، افکار یا مفاهیم یک جامعه شناس نقد و بررسی شود. البته به روش جامعه شناختی و نه روش فلسفی، سیاسی، روان شناختی یا ایدئولوژیکی. نقد جامعه شناسانه از سویی با استناد به امر اجتماعی و واقعیت اجتماعی و از سوی دیگر با مرجعیت تفکر جامعه شناختی اتفاق می افتد. به بیان دیگر امر اجتماعی و بینش جامعه شناختی دو معیار مهم در راهبری نقد جامعه شناختی محسوب می شود. نقد شریک شدن در تفکر جامعه شناس و نوعی قضاوت و داوری علمی در باب اثر، مفهوم و نظریه است و نتیجه این نقد، اصلاح و رشد جامعه شناس و جامعه شناسی است. نقد جامعه شناسانه دست کم دو عرصه را مورد نقد قرارمی دهد: جامعه و جامعه شناسی، علم و معرفت.
دکترمحمدی افزود: یک نقد جامعه شناختی درعرصه علم و معرفت در اثر همکاری حداقل ۴ عنصر کلیدی است: اثر علمی؛ منتقد اجتماعی، امر اجتماعی؛ علم جامعه شناسی. امر اجتماعی تشخیص رابطه اثر و جامعه شناس در یک دوره معین تاریخی است. در این مرحله منتقد از سویی به دنبال بررسی میزان انعکاس تصویر جامعه در اثر و نظریه است و از سویی در صدد ارزیابی نوع رویکردی که امر اجتماعی را توضیح داده است و در سویه سوم در صدد توضیح ویژگی های فکری و اجتماعی دوره نگارش اثر جامعه شناسی است. به بیان دیگر ویژگی ها و پارادایم های فکری غالب دوره ای که کتاب در آن دوره به نگارش درآمده است مهم است.
منتقد درصد پاسخگویی به این سوالات است:
• مولف تا چه میزان موفق به توضیح امر اجتماعی با بینش و معرفت جامعه شناختی شده است؟
• چرا پاره ای از خطاها از مشخصات آثار جامعه شناسی دردوره معین است؟ ماهیت و انواع این خطاها کدامند؟
• امر اجتماعی و قانونمندی های اجتماعی به چه میزان در اثر جامعه شناختی منعکس شده است به بیان دیگر تا چه میزان تصویر جامعه دراثر جامعه شناختی بازنمایی شده است؟
• چگونه می توان در اصلاح و رفع پاره ای از خطاها کوشید؟

عنصر کلیدی چهارم در نقد جامعه شناسی مربوط به علم جامعه شناسی است که ارزیابی رابطه اثر و علم جامعه شناسی مطرح است و منتقد در پی پاسخ به این پرسش هاست:
اثر مولف یا مفهوم و نظریه مولف چگونه موجب رشد یا توقف یا تغییر مسیر جامعه شناسی شده است؟
اثر یا مفهوم جامعه شناختی چه پیامدها و نتایجی درجامعه شناسی، اجتماع علمی و جامعه داشته است؟

مهندس عباس عبدی گفت: با توجه به اینکه جامعه شناسی یک دانش انتقادی است، این دانش باید بتواند خودش را نقد کند. متأسفانه جامعه علمی و دانشگاهی ما بی تفاوت از پژوهشهای و اتفاقات جامعه خویش است. من سه کتاب از دکتر رفیع پور را نقد کرده ام که یکی از آنها کتاب توسعه و تضاد است. نکته اینجاست که باید به این نقد ها جواب داده شود یا اگر جوابی داده نمی شود فرد دیگر نمی بایست کتاب بعدی خود را منتشر کند. نقد اولی که نوشتم قبل از انتشار به ایشان فرستادم که پاسخی ندادند . نقدها را از روی رفاقت ها و رودربایستی ها بدون پاسخ مسکوت گذاشته می شود. اشکالاتی به کتاب ایشان وارد است ها که حتی از یک پایان نامه دانشجویی نیز پذیرفته نیست چه برسد به اینکه استاد تمام دانشگاه آن را نوشته باشد و جالب است که این کتاب، کتاب سال جمهوری اسلامی هم شده است. هرچند این به معنای چشم پوشی ازجنبه های مثبت ایشان نمی باشد. گفته می شود ایشان دغدغه طرح مسائل دارند در صورتی که تفکیک دو امر دراینجا بسیار مهم است که متاسفانه در ایران توجهی به این تفکیک نمی شود؛ دغدغه طرح مسئله داشتن و اینکه قادر به حل مسئله ای باشید دو چیز مجزا هستند . مثلا همه ما درارتباط با فرد بیمار دغدغه نجات او را داریم اما اگر عمل ما باعث وخیم تر شدن حال وی گردد نمی توان با توجیه دغدغه داشتن، در دفاع از عمل اشتباه برآمد و آن را مشروع جلوه داد. به نظرمن هر سه پژوهش دکتررفیع پور چنین وضعی را دارد.
ابتدا نویسنده یک بحث نظری میکند و آنچه که در این کتاب موجب تاسف است و جامعه ایران باید با آن برخورد کند بحث فقدان حتی یک رفرنس به اساتید ایرانی است. معنای این چیست؟ بدین معنی است که کسی در ایران در این زمینه کارنکرده است؟! در صورتی که لزوما در باب مسائل ایران خارجی ها بهترین نظریه را نداده اند. تنها رفرنس کتاب به اطلاعات آماری آن هم به صورت مخدوش و غیر رسمی است. در زمینه انقلاب آقای کاتوزیان نظریه دارد و نمی شود راجع به انقلاب در ایران بحث کرد بدون استناد و نقد به نظریه ایشان .
وی افزود: کتاب توسعه و تضاد نوشته دکتر فرامرز رفیع‌پو، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی، از دیدگاه نویسنده کوششی در جهت تحلیل انقلاب اسلامی و مسایل اجتماعی ایران است. نویسنده در مقدمه کتاب کوشش می‌کند که خود را به عنوان طبیب اجتماعی که متکفل حل مشکلات اجتماعی است معرفی نماید. رویکرد عمده نویسنده در این مقدمه خطاب به مسئولان است و به همین دلیل شاید حدود بیست بار با ذکر عنوان مسئولان، آنان را مورد خطاب قرار داده است.
عبدی بیان کرد: در بخش اول کتاب پس از ذکر مختصری درباره تئوری‌های مربوط به انقلاب ایران به تئوری‌های تبیین‌کننده انقلاب پرداخته می‌شود. در این بخش آرای افرادی همچون افلاطون، مارکس، هانا آرنت، برینتون، دورکیم، مرتون، توکویل، دیویس، دارندورف، تیلی، اسکاچ‌پل و چند تن دیگر مورد بحث قرار گرفته است. سپس مدل تبیینی نویسنده برای انقلاب ایران مطرح می‌شود. از نظر نویسنده، پیدایش انقلاب به یک مجموعه وسیع و مختلف از علل مربوط می‌شود که هر یک از این علل به نوبه خود از عوامل و شرایط خاصی سرچشمه می‌گیرند (ص، ۶۵). لذا از نظر نویسنده انقلاب به صورت زیر تبیین می‌شود:
۱ـ عامل مهم، وجود نابرابری اجتماعی ـ اقتصادی است
۲ـ احساس ذهنی اعضای جامعه و ادراک آنها از نابرابری
۳ـ غیر عادی دانستن آن نابرابری
۴ـ ایجاد احساس بی‌عدالتی نسبی یا محرومیت نسبی
۵ـ امکان مقایسه انسان‌ها با یکدیگر
۶ـ کوشش برای پیدا کردن امکانات و راه‌های رفع محرومیت
۷ـ فقدان نهادهای حل‌اختلاف از قبیل پارلمان
۸ـ وجود فرهنگ و رفتار پرخاشگرانه و قلدرانه
۹ـ امکان بسیج یک «حداقل» از مردم برای ایفای نقش هسته توده برفی برای تبدیل شدن به بهمن
۱۰ـ گسترش تضاد از یک شبکه روابط اجتماعی به بقیه
۱۱ـ مشارکت و همراهی در شورش و انقلاب به عنوان یک هنجار
۱۲ـ وجود سازماندهی و بالاخص یک «رهبر» مورد قبول اکثریت در همه قشرها
۱۳ـ عدم سرکوب مردم از سوی ارتش
۱۴ـ و بالاخره عدم مخالفت نیروهای خارجی با انقلاب
(البته این امر به وضوح در متن نیامده است، ولی از سیاق نوشتار چنین مفهومی استنباط می‌شود.)
وی در ادامه گفت: نویسنده در قسمت پایانی بخش اول کوشیده است که در ذیل عناوین فوق، انقلاب اسلامی ایران را تبیین کند. بدین منظور ابتدا در خصوص نابرابری و ضریب جینی در ایران توضیح می‌دهد، سپس به ادراک نابرابری و قدرت ادراک نابرابری از خلال تحول در تعداد باسوادان و رشد تعداد دانشجویان و درصد گیرندگان تلویزیون پرداخته، سپس مباحث ارزیابی نابرابری و مقایسه اجتماعی را مجدداً تکرار می‌کند و در ادامه با توجه به رشد تولید ناخالص در دهه پنجاه به رشد طبقه متوسط اشاره شده است و ارضای نیازهای این قشر به منزله رشد نیازهای جدیدتری دانسته شده و در ادامه با عنایت به چند آمار درباره بازنشستگان آن را شاخص امکان رفع احساس محرومیت نسبی در جامعه قلمداد نموده است.
وی افزود: سلطه و حکومت استبدادی شاه حدود دو صفحه از مطالب کتاب را به خود اختصاص داده است، سپس به بروز تضاد و بسیج مردم پرداخته شده است، بدون اینکه در این بخش‌ها اطلاعات و داده‌ها مؤیدی برای مدعیات ارائه شود. پس از این مباحث اشاعه و گسترش انقلاب و نقش مذهب و سپس قالب بین‌المللی و در پایان رهبری و سازماندهی انقلاب مورد بحث قرار گرفته است.
خلاصه و نتیجه‌گیری این بخش چنین است: کوشش‌هایی که تاکنون برای تبیین انقلاب اسلامی ایران انجام گرفته‌اند، عموماً یا پایه قوی تئوریکی ندارند و یا از نظر اطلاعات تجربی ناقص اند. فرضیه اساسی این کار [کار محقق] آن بود که اقدامات در جهت مدرنیزه کردن و به اصطلاح «توسعه» جامعه در ایران، شرایطی را فراهم آورد که نتیجه آن نارضایتی و انقلاب بود (ص، ۱۰۳)، بنابراین مدرنیزاسیون و توسعه نهایتاً شرایط تضاد و انقلاب را فراهم آورد (ص، ۱۰۴) و این در واقع همان ادعای رژیم گذشته و طرفدارانش است که علت سقوط شاه به دلیل سیاست توسعه‌ای و مدرنیزاسیون او بود.
وی با بیان نقد هایی بر این قسمت از کتاب افزود: قبل از معرفی بخش دوم کتاب بهتر است به نقد این بخشی پرداخته شود. اگرچه نویسنده محترم مدعی شده‌اند کوشش‌های انجام شده برای تبیین انقلاب اسلامی یا به لحاظ نظری ضعیف‌اند یا به لحاظ اطلاعات تجربی در فقر به سر می‌برند و به معنای دیگر خواسته‌اند بگویند که تحلیل ایشان از هر دو حیث بی‌اشکال است، ولی متأسفانه باید گفت که این تحلیل هم به لحاظ نظری فاقد مبناست و هم این که فاقد هرگونه اطلاعات جدید یا ارزشمند تجربی است.
وی تصریح کرد: از نظر اطلاعات تجربی، آنچه که در صفحات ۶۹ تا ۱۰۴ (یعنی فقط ۳۵ صفحه) آمده است یا کاملاً تکراری (مثل رشد جمعیت، درآمد سرانه؛ درصد باسوادی و تعداد دانشجو) و محدود است، یا اصولاً غلط است (مثل افزایش قیمت نفت در سال ۱۳۵۲ از بشکه‌ای ۱۱ دلار به ۳۶ دلار)، یا اصولاً بی‌ربط است (مثل تعداد بازنشستگان به عنوان شاخص امکان رفع احساس محرومیت نسبی). از نظر تئوریک نیز تحلیل مذکور فاقد اعتبار است. زیرا اصولاً موارد شمرده شده در مدل تبیینی نویسنده نمی‌تواند به مفهوم تئوری باشد.
عبدی افزود: فرق این مباحث با تئوری این است که فرضیات ارائه شده قدرت تبیین ندارد، بلکه فقط به توصیف واقعه می‌پردازد و از منظر تئوریک نوعی توتولوژی است. مثلاً به این نوشته آقای رفیع‌پور توجه شود: «یک «حداقل» (یعنی تعداد کافی) از مردم را «بسیج» نمود که نقش یک هسته توده برفی که به بهمن تبدیل می‌شود را ایفا نمایند» (ص، ۶۷) قدرت تبیین‌کنندگی این گزاره صفر است، زیرا اگر انقلابی رخ نداد، خواهد گفت آن «حداقل» «بسیج» نشده است و اگر انقلابی شد، گفته خواهد شد که آن «حداقل» «بسیج» شده‌اند. گزاره‌های رهبری و سازماندهی و ادراک نابرابری نیز جملگی از این نوع هستند.
وی با اشاره به برخی از نمونه های کتاب گفت: آنچه که در بخش اول کتاب توسعه و تضاد بیش از هر چیزی تعجب خواننده را برمی‌انگیزد، استدلال‌های غیر صحیح و غیر واقعی است که در ذیل به برخی از موارد آن پرداخته می‌شود.
– نویسنده در صفحه ۶۹ مدعی است که ارقام قابل اعتمادی وجود ندارد که بتوان گفت آیا نابرابری در دوره مدرنیزاسیون کاهش یافته یا خیر. ولی با این وجود اصرار دارد که این نابرابری علی‌القاعده افزایش یافته است و برای تأیید این مدعا – ‌که می‌توان به مطالعات ضریب جینی در ایران مراجعه کردـ به موضوع قرارداد غیر معین برای بذر و کود شیمیایی سوبسید داده شده به صاحبان اراضی بیش از ۵ هکتار اشاره شده است. در حالی که مطالعه پیرامون ضریب جینی طی سال‌های ۴۶ تا ۵۷ در مرکز آمار، سازمان برنامه و بودجه (دفتر برنامه‌ریزی اجتماعی و نیروی انسانی) و بانک مرکزی انجام شده است و می‌توان به آنها مراجعه نمود.
– یکی از عجیب‌ترین استدلال‌های نویسنده فرآیند افزایش نیازهاست. «یعنی هر کسی بیشتر دارد، بیشتر می‌خواهد. بنابراین، براساس تئوری نیاز و جریان مقایسه اجتماعی بین قشرها، شدت احساس محرومیت از قشر پایین جامعه به طرف قشر بالا، به تدریج بیشتر می‌شود…. بنابراین هرچه که وضعیت اقتصادی ـ اجتماعی افراد بهتر می‌شد، میزان احساس نابرابری و احساس نارضایتی آنها بیشتر می‌شد» (ص، ۸۳)
طبق عقیده نویسنده، باید ناراضی‌ترین اقشار اجتماعی همان کسانی باشند که به دربار نزدیکتر بودند علی‌القاعده بیش از دیگران هم در مبارزه با آن نابرابری‌ها کوشش کرده باشند.
– نویسنده با استناد به نظریه کورپی که «اگر فاصله و تفاوت قدرت میان دو گروه بسیار زیاد باشد، احتمال بروز تضاد میان آنها کم است، اما اگر این تفاوت شروع به کم شدن کند، احتمال تضاد بیشتر می‌شود و به همین دلیل احتمال بروز انقلاب عمیق در جوامع فئودالی کم است» (ص، ۸۳) وی این نظر را منطبق بر وضع تحلیل خود می‌داند، درحالی که نویسنده همواره مدعی شده است که توسعه، موجب افزایش نابرابری و تضاد شده است و اگر این فاصله زیاد شده است، طبق این نظریه می‌باید احتمال بروز انقلاب کمتر شود.
– نویسنده در ص، ۸۳ و ۸۴ مدعی می‌شود که خیلی از کارمندان برای کسب درآمد بیشتر خود را قبل از موعد بازنشسته کردند. در حالی که در صفحات قبلی عنوان شده بود که کارمندان درآمدهای قابل مقایسه‌ای با کشورهای اروپایی پیشرفته کسب می‌نموند و جداول حقوق کارکنان دولت این نکته را نشان می‌دهد (ص، ۷۷) نویسنده از یک سو بهبود وضعیت مردم را توضیح می‌دهد و از سوی دیگر با کشیدن یک نمودار و بدون هیچگونه دلیل تجربی مدعی می‌شود که احساس نیاز قوی‌تر بوده و احساس محرومیت نسبی را تشدید کرده است.
– جالب‌ترین اظهارنظر نویسنده در بخش سلطه است. بدون هیچگونه توضیحی بجای ارایه شاخص‌های اصلی استبداد که طبعاً می‌تواند شامل مشارکت در انتخابات، آزادی بیان، حاکمیت قانون و استقلال قضایی، تعداد زندانیان سیاسی و اعدام‌های سیاسی، تعداد درگیری‌های خیابانی، تعداد احزاب و اعضای آنان و قدرت ساواک و پلیس و… فقط با چند جمله و خط موضوع را فیصله می‌دهد، و با ذکر این نکته که انسان می‌بایست پشت چراغ قرمز مدت‌ها بایستد، زیرا خواهر زاده شاه (با اتومبیل گرانقیمتش) عبور می‌کند (ص، ۸۵) از کنار مساله رد می‌شود. انصافاً اگر قرار بود سلطه و استبداد رژیم را که ناشی از ساختار سیاسی عقب‌مانده او نسبت به دیگر ساختارهای اجتماعی است نادیده گرفت، بهتر از این امکان نداشت.
– اظهارات نابجا و غیر مستدل در کتاب فراوان است، به طوری که آن را از یک کتاب علمی خارج می‌کند، مثلاً هنگامی که به نقش مرحوم شریعتی و مؤثر شدن او در مسیر انقلابی امام می‌پردازد می‌نویسد. «قاعدتاً [این نقش] درست مغایر اهداف حکومتی بود و همین باید علت از بین بردن شریعتی بوده باشد» (ص، ۹۱) گرچه نیروهای سیاسی عنوان شهید را به مرحوم شریعتی دادند و حتی مدعی قتل او از جانب رژیم شدند، ولی این امر در واقع انعکاسی از بی‌اعتمادی کلی نسبت به نظام سیاسی بود و بعدها هیچکس از آن موضع دفاع نکرده است و طبعاً شایسته درج در کتابی که مدعی علمی بودن است نمی‌باشد.
– یکی از اظهارات خواندنی این بخش، مربوط به عامل روابط بین‌المللی است. نویسنده در ابتدا نقل قولی از مجله نیوزویک به تاریخ اکتبر ۱۹۷۴ ارائه می‌کند که نشان می‌دهد آمریکا از خطر شاه در هراس بوده است. نویسنده پس از یک مقدمه‌چینی نظری توضیح می‌دهد که: خوب حالا توجه کنیم که اولاً نتیجه حاصل از اقدامات شاه، درست منطبق به این تئوری‌ها بوده است [منظور تئوری‌هایی است که کاهش فشار حکومت را زمینه‌ساز انقلاب می‌داند] ثانیاً، شاه این اقدامات را پیرو خواسته رییس آمریکا انجام داد. ثالثاً این عموماً دانشمندان آمریکایی بوده‌اند که تئوری‌های انقلاب را ارایه داده و به آنها تسلط کامل داشته‌اند. رابعاً در نظام حکومتی آمریکا همواره از بهترین دانشمندان استفاده و با آنها مشورت می‌شود. خامساً با توجه به خطری که آمریکا از شاه احساس می‌نمود (نقل قول مذکور از نیوزویک)، پس باید نتیجه گرفت که رییس‌جمهور آمریکا و مشاورانش باید به خوبی می‌دانستند که از شاه چه می‌خواهند، آنها باید به خوبی واقف بوده باشند که اگر شاه عنان کنترل را کمی شل کند و جلوی ارتش را در مرحله آغازین و میانی گسترش شورش بگیرد، شورش گسترش یافته و به انقلاب تبدیل خواهد شد» (ص، ۹۵) هم‌چنین از رییس سازمان اطلاعاتی فرانسه نقل شده است که وی به شاه تأکید کرده بود که آمریکا مخفیانه مشغول برنامه‌ریزی برای خلع اوست. (ص، ۹۵)
وی تأکید کرد: اگر کسی با واقعیات سیاست خارجی آن روز آمریکا و وجود دو جناح برژنیسکی و ونس آشنا باشد و آثار و عوارضی را که انقلاب ایران بر نظام تصمیم‌گیری و اطلاعاتی آمریکا برجای گذاشت مطالعه کرده باشد، قطعاً چنین شتابزده قضاوت نخواهدکرد. اوایل سال ۱۹۷۸ سیا گزارشی را درباره ایران نوشت که ایران نه تنها در وضع انقلاب نیست، بلکه در وضعیت قبل از انقلاب هم نیست. اگر نویسنده به یک دوره از اسناد سفارت آمریکا که اسناد کاملاً محرمانه و مهم هستند مراجعه می‌کرد، بهتر می‌توانست تحلیل کند که سیاستمداران آمریکایی چگونه به خطای تحلیلی خود در خصوص شاه و انقلاب پی بردند.
این پژوهشگر حوزه علوم اجتماعی افزود: نویسنده آن قدر نسبت به صحت رفتارهای آمریکایی‌ها و حساب‌شدگی این رفتارها اطمینان دارد که حضور کارتر را در ژانویه سال ۱۹۷۸ در تهران یکی از حرکت‌های شطرنج‌بازانه ظریف و حساب شده می‌داند و معتقد است که: «انتخاب این زمان (شب ژانویه) که سیاستمداران آن را با خانواده و نزدیکترین افراد خود در محیطی صمیمانه و برای خوشگذرانی به سر می‌برند، از جانب باتجربه‌ترین سیاستمداران نیز حمل بر نزدیکی زیاد جدید واشنگتن و تهران شد» (ص، ۹۹) و سپس ادامه می‌دهد: «غافل از این که ملاقات کارتر در شب ژانویه یک حرکت بسیار حساب شده و گول‌زننده بود» (ص، ۱۰۰) حال این چه حرکت حساب شده و گول‌زننده‌ای است، خدا می‌داند.
– اطلاعات غلط در این بخش نیز هویداست. نویسنده در خصوص وقایع ۱۹ تا ۲۲ بهمن متذکر می‌شود: «جالب آن است که ارتش از جلوگیری درگیری‌ها (با حضور ژنرال آمریکایی: هویزر در تهران) به شدت منع شده بود» (ص، ۱۰۳) در حالی که اصولاً هایزر در آن زمان در تهران نبود و ایران را ترک کرده بود.
در مجموع تحلیل نویسنده از انقلاب اسلامی قبل از آنکه تحلیلی جامعه‌شناسانه باشد، توصیفی وقایع‌نگارانه و سیاسی و آن هم ناقص است که به هیچ‌وجه نکته بدیع و تازه‌ای را به خواننده نمی‌دهد. متأسفانه یکی از دلایل ضعف کتاب، عدم مطالعه و مراجعه به نظریه‌پردازان ایرانی برای فهم و درک انقلاب است. یکی از مهمترین این نظریه‌ها از جانب آقای کاتوزیان ارائه شده که هیچ اشاره سلبی یا ایجابی به آن نشده است. شاید در میان منابع فارسی نویسنده، هیچ مدرک معتبر جامعه‌شناسان ایرانی و پژوهش‌های انجام شده وجود نداشته باشد.
وی افزود: پژوهش‌های نظرسنجی مرحوم دکتر اسدی در سال ۱۳۵۳ و ۱۳۵۸ و ده‌ها پژوهش دیگر که کمابیش در دسترس هستند، مطلقاً مورد مطالعه نویسنده قرار نگرفته است و صرفاً خود را به مطالعه ناقص سالنامه‌های آماری مشغول نموده‌اند. این مشکل در طول کتاب به چشم می‌خورد، گویی که هیچ نویسنده، محقق و استاد دیگری در ایران نبوده است.
وی به بخش دوم کتاب اشاره کرد و گفت: بخش دوم تحت عنوان دوران بعد از انقلاب از صفحه ۱۰۷ تا ۱۴۶ ابتدا به برخی از قانونمندی‌های مراحل بعد از انقلاب از دیدگاه برخی از نظریه‌پردازان پرداخته شده که نسبتاً خلاصه و ناقص است و طبعاً برای تحقق چنین هدفی الزاماً می‌بایست انقلاب‌های مهم جهان و سیر تحول آنها مورد بحث قرار می‌گرفت. نویسنده سپس مراحل پس از انقلاب را تا زمان نگارش کتاب سه مرحله از انقلاب تا جنگ، مرحله جنگ و مرحله پس از جنگ تقسیم می‌کند. این سه مرحله را در سه سطح نگرش ۱ـ رهبران و مسئولان (اهداف، برنامه‌ها، روش‌ها، ابزار و توانایی‌ها) ۲ـ جامعه‌ای که در آن تغییرات انجام می‌گیرد و ۳ـ شرایط بین‌المللی، مورد ارزیابی قرار می‌دهد.
وی در ادامه گفت: در ادامه شرایط رهبران تغییردهنده از جمله مرحوم امام، مرحوم بهشتی و مرحوم مهندس بازرگان و آقای مهندس موسوی را از جهات معینی مقایسه می‌کند. سپس به تغییرات درونی در نظام اجتماعی بعد از انقلاب می‌پردازد و در اولین گام، مسأله انسجام اجتماعی را مورد بحث قرار می‌دهد. ولی در این بخش نکته علمی و قابل توجهی عنوان نمی‌شود و هنگامی که به تغییر ارزش‌ها و پیدایش نظام ارزشی جدید می‌پردازد، جز توصیفات کلی، هیچ دلیل و تبیینی از موضوع به دست داده نمی‌شود و بجای توضیح عوامل مؤثر بر تغییر ارزش‌ها به نکاتی پرداخته می‌شود که عموماً محصول تحول در ارزش‌ها هستند.
عبدی افزود: در قسمت بعد، نویسنده به جنگ و تأثیر آن بر نظام اجتماعی می‌پردازد و جنگ را موجب تثبیت نظام و بسیج مردم می‌داند و سپس تأثیرات اجتماعی جنگ را شامل تبدیل دفاع به عنوان یک ارزش و هنجار و نیز تغییر ارزش‌های رزمندگان و بعلاوه روحیه شهادت‌طلبی را از دیگر نتایج جنگ معرفی می‌کند. نویسنده تأثیرات جنگ را در حوزه تکنولوژی با ذکر مثال‌هایی از پل‌های شناور و بویژه قایق‌های تندرو و تعریف از مورد اخیر شرح می‌دهد.
وی تصریح کرد: نویسنده سپس به پایان جنگ می‌پردازد و معتقد است که در آن زمان وی گفته است که رابطه علّی میان ادامه جنگ و تهدید انقلاب درست نیست، بلکه برعکس جنگ پایه‌های اجتماعی انقلاب را مستحکم کرد و اگر جنگ پایان بگیرد، انسجام اجتماعی و نیروی درونی هنجار خاموش و مسایل عدیده اجتماعی آغاز خواهد شد که نظام را شدیداً تهدید خواهد کرد. (ص، ۱۴۶-۱۴۵) با توجه به این که نویسنده متوجه آثار و پیامدهای نظرش می‌شود، بلافاصله تذکر می‌دهد که تمامی انسجام و قوام جامعه ما از طریق جنگ بود و با پایان یافتن آن این قوام از میان می‌رفت و باید قبل از پایان جنگ موضوع دیگری را به عنوان منبع انسجام اجتماعی برمی‌گزیدیم و با مقایسه سوئیس و آلمان و ژاپن معتقد است که جنگ یک وسیله اتفاقاً مناسب در اختیار جامعه ما بود تا از آن طریق به موفقیت‌های بزرگ در خیلی از زمینه‌ها دست یابد و این موفقیت در حوزه اقتصادی نیز امکان‌پذیر بوده و مثال آن آلمان و ژاپن ذکر شده است (ص، ۱۴۶)
وی با تأکید بر بی اطلاعی از برخی از مسائل ایران نزد نویسنده گفت: نقد این بخش را با برخی خطاهای اطلاعاتی نویسنده آغاز می‌کنیم. نویسنده هنگامی که از گروه‌های طرفدار کارگران نام می‌برد به مواردی همچون سنجابی و فروهر اشاره می‌کند (ص، ۱۱۳) که ناشی از بی‌اطلاعی از مسایل سیاسی ایران است. همچنین در حوزه بین‌الملل و آمریکا آشنایی نویسنده تا این حد است که پنتاگون را به عنوان مرکز فعال تصمیم‌گیری در مسایل خارجی کشور بدین صورت توضیح می‌دهد: «نام وزارت خارجه آمریکا از ساختمان پنج ضلعی آن گرفته شده که در آن پنت (Pent) به زبان یونانی به معنای پنج و پنتاگون به معنای پنج‌ضلعی است» (ص، ۱۱۵) اینگونه توضیحات بی‌تناسب برای خوانندگانی که به طور عادی می‌دانند پنتاگون ساختمان وزارت دفاع و نه وزارت خارجه آمریکاست به معنای دقیق کلمه بی‌اطلاعی نویسنده را یادآوری می‌کند.
عبدی در ادامه گفت: این اشتباه را نویسنده محترم یک بار دیگر به شکل غیر علمی مجدداً مطرح می‌کند. وی در صفحه ۳۴۵ می‌نویسد که: «امروز در پنتاگون در اداره مربوط به ایران، صدها مغز متفکر ایران‌شناس، جامعه‌شناس، متخصص مسایل اقتصادی، سیاسی، نظامی… نشسته‌اند که با تجهیزات کامل و اطلاعات دقیق از جزیی‌ترین رویدادهای ایران (که نه فقط نویسنده بلکه به احتمال زیاد اداره‌کنندگان کشور نیز از آن مطلع نیستند) در مورد ایران برنامه‌ریزی می‌کنند.» (ص، ۳۴۵) واقعاً از ارائه چنین تصویر به غایت غلطی از آمریکا که آن را قدرت مطلق و قاهر و احیاناً فعال مایشاء نشان می‌دهد، چه کسی سود می‌برد؟ یا باید بگوییم که این امر نیز ناشی از بی‌دقتی‌های نویسنده است یا باید معتقد شویم که با قصد و هدف خاصی این جملات تحریر شده است.
وی بیان کرد: اگر چه سیاستمداران در مواقع خاصی اقدامات دشمنان خود را به کشورهای خارجی منسوب می‌کنند، ولی در یک تحلیل جامعه‌شناسی چگونه می‌توان این کار را انجام داد؟ نویسنده معتقد است که پس از قاپیده شدن! انقلاب از دست آمریکا آنان به مقابله با انقلاب پرداختند، یکی از اولین و مهمترین اقدامات حساب شده آن، ترور نیروهای متفکر نظام جمهوری اسلامی بود از جمله آقایان مطهری، مفتح، باهنر، قره‌نی، بهشتی و عده زیاد همکاران ایشان که به کمک گروه‌های مخالف انجام گرفت. (ص، ۱۱۶) جالب اینکه تمامی این گفتارهای بدون مستند به صورت گزاره‌های قطعی آمده است، بطوری که زنده ماندن امام را نیز رهین منت آمریکا دانسته و معتقد است که به نظر می‌رسد اقدامات در جهت ترور امام نباید با این سیاست آمریکا (مقابله با کمونیسم) به طور کامل مطابقت می‌کرد. (ص، ۱۱۷)
وی گفت:یکی از مسایل قابل توجه توضیحاتی است که نویسنده در خصوص روحانیت در صفحات ۱۱۷ و ۱۱۸ ارائه می‌کند که بطور خلاصه آنان را به لحاظ تخصصی فاقد توانایی اداره امور معرفی می‌کند، ولی نکته‌ای که پاسخ داده نمی‌شود این است که اگر آنان چنین‌اند، چگونه در مقدمه کتاب بارها و بارها آنان با قیود مثبت مورد خطاب قرار گرفته‌اند؟ اطلاعات تاریخی و بین‌المللی نویسنده چندان تفوقی به این اطلاعات در حوزه داخلی و اجتماعی ندارد. مثلاً در صفحه ۱۴۶ ذکر شده است که هیتلر که به کشورهای قدرتمندی چون فرانسه، انگلستان و روسیه حمله کرد، جرأت حمله به سوئیس را نداشت. در حالی که عدم حمله به سوئیس ناشی از ترس نبوده و مسایل دیگری وجود داشته است.
وی در ادامه گفت: هم‌چنین نویسنده موفقیت‌های اقتصادی در ژاپن و آلمان را مرهون جنگ دانسته است، در حالی که آنان در جنگ شکست خوردند و آنچه که موفقیت نام دارد مربوط به دهه‌های بعد از جنگ است. هم‌چنین نویسنده از موفقیت ایران به گونه‌ای صحبت می‌کند که گویی ایران در حال تبدیل شدن به امپراطوری اسلامی همچون قرن‌های اولیه و رسیدن مرزهایش تا اروپا بود (ص، ۱۴۴) که تمامی اینها حکایت از عدم آشنایی با روابط بین‌الملل می‌نماید.
عبدی تصریح کرد: جالب اینکه نویسنده چند پاراگراف پس از این ادعاهای عجیب بلافاصله به موضوع ختم جنگ و پذیرش قطعنامه از طرف امام خمینی (ره) می‌پردازد، بدون اینکه ذره‌ای توضیح دهد که فرآیند مذکور چرا و به چه دلایلی رخ داد؟ آیا اجتناب‌ناپذیر بود؟ چه افراد و سیاست‌هایی مقصر بودند؟ عوامل اجتماعی پیش‌آمد این وضع چه بود؟ آیا فشارهای اولیه که منجر به انسجام اجتماعی شد، با زمینه‌های اجتماعی همخوانی داشت؟ و اگر نه آیا همان فشارها موجب این پذیرش و ختم جنگ نشد؟
وی افزود: نویسنده به سادگی خواهان ادامه جنگ می‌شود و با ذکر این نکته که استقبال از شهدا موجب تقویت گردش به جنگ و انسجام اجتماعی می‌شده است خیال خود را راحت می‌کند، در حالی که اصولاً آن واکنش نسبت به جنگ تا هنگامی رخ می‌دهد که به لحاظ ذهنی مردم بپذیرند که دلایل قانع‌کننده‌ای برای ادامه جنگ دارند، حفظ انسجام اجتماعی دلیلی بود که مخالفان نظام آن را دلیل اصلی ادامه جنگ ذکر می‌کردند. اصولاً امام پس از عملیات بیت‌المقدس موافق ختم جنگ بود و با این توجیه که جنگ موجب انسجام اجتماعی است نمی‌توان به جنگ با دشمن خارجی رفت. آنچه که در این بخشی مغفول واقع شده است تبیین یا حداقل توضیح چرایی پایان جنگ است.
عبدی گفت: نویسنده تصور روشنی نسبت به جنگ‌های دیگران ندارد و مدعی است که در جنگ‌های دیگر، خانواده‌های کشته‌شدگان و روزنامه‌ها و رسانه‌ها با دولت و نظام حاکم مخالفت می‌کنند، در حالی که این موضوع فقط در برخی جنگ‌های خاص صادق است و در اکثر جنگ‌ها طرفین جنگ قدرت آن را دارند که احساسات مردمشان را به نفع جنگ بسیج کنند. جنگ جهانی دوم و حتی جنگ ایران و عراق و جنگ بعدی عراق و کویت مثال بارز این امر است. نویسنده در یک اظهارنظر غیر مستدل مدعی است که مشارکت مردم در تظاهرات خیابانی یا حوزه‌های دیگر انقلاب علاوه بر نقش عمده رهبری، همچنین رسانه‌های خبری خارجی، بالاخص BBC نقش عمده داشتند (ص، ۱۲۶) چگونه نویسنده این تأثیر را اندازه‌گیری کرده و براساس کدام ارزیابی یا ملاحظات معین، آن را توضیح داده است بر خواننده پنهان است.
وی تأکید کرد: این ادعا در حالی صورت گرفته است که نویسنده محترم خطاب به کسانی که در صحنه انقلاب حضور داشتند برای اثبات مشارکت مردم در انقلاب به نویسندگان خارجی چون کدی و مجلات خارجی استناد می‌کند! توضیحات پراکنده و ژورنالیستی در زمینه پس از انقلاب تا سال ۱۳۶۸ طی حدود چهل صفحه هیچ گرهی را از ذهن خواننده در مورد این دوره پرتلاطم نمی‌گشاید. شاید اینها تماماً مقدمه بخش سوم بوده‌اند که به طور مفصل و بیش از سیصد صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است.
عبدی در بخش سوم گفت: اولین قسمت بخش سوم، تغییر در سلسله مراتب قدرت در سال ۱۳۶۸ است که با توجه به فوت امام و تغییر قانون اساسی، بیان می‌شود که فاصله میان رأس قدرت (رهبری) و رییس‌جمهور در این دوره کاهش یافت. در ادامه به مسایل نظام اجتماعی ایران و مهم‌ترین آن از نظر نویسنده دگرگونی مجدد ارزش‌های جامعه پرداخته می‌شود. نویسنده برای اثبات تحول در ارزش‌ها نتایج تحقیقی را که در سال ۱۳۷۱ انجام گرفته و با ۳۱۴ نفر از کارمندان و کارکنان دولت که سن آنان بالای ۳۰ بوده و از طریق نمونه‌گیری سیستماتیک در سه وزارتخانه جهادسازندگی، آموزش عالی و بهداشت مصاحبه شده است ارایه می‌دهد.
وی گفت: این پژوهش برای هر پرسش یک طیف ۷ قسمتی را به عنوان پاسخ تعیین کرده است (از خیلی خیلی کم تا خیلی خیلی زیاد) و این پاسخ را برای سه مقطع ۶۵ و ۷۱ و ۵۶ جویا شده است. نویسنده پس از ذکر این توضیحات بلافاصله تذکر می‌دهد که کار با این پرسشنامه از عهده کسی برنمی‌آمد! (ص، ۱۶۰)
وی افزود: در این پرسشنامه ارزش‌هایی از قبیل اعتقاد به دین، علاقه به روحانیت، حجاب و بی‌حجابی، از پاسخگویان مورد پرسش قرار گرفته و نتیجه آن شده است که جامعه سال ۶۵ از سال ۷۱ و سال ۷۱ از ۵۶ مذهبی‌تر بوده است. در قسمت بعد به بحث نابرابری در ایران پرداخته شده است و نتیجه گرفته شده است که نابرابری بعد از سال ۱۳۶۸ در ایران افزایش پیدا کرده است (ص، ۱۸۲) یعنی برای نشان دادن تغییرات ارزشی به نظرات پاسخگویان متوسل شده است و چون پاسخگویان معتقد بودند مردم در فاصله سال‌های ۵۶ تا ۷۱ غیر مذهبی‌تر شده‌اند، آنگاه نتیجه می‌گیرد که تغییرات ارزشی در جهان واقع صورت گرفته است.
وی تأکید کرد: برای توضیح برخی از علل تشدید نابرابری در ایران به سه معرف درآمد، تحصیلات و شغل پرداخته شده است. در خصوص درآمدی به رغم داده‌های رسمی با ارایه برخی نظرات اقتصادی درباره تورم و قیمت دلار و بدون هیچ منطق علّی نتیجه گرفته شده است که نابرابری افزایش یافته است. (این قسمت در ادامه، نقد خواهد شد) سپس به نابرابری در آموزش پرداخته شده است و با ذکر مسایل مربوط به آموزش غیر انتفاعی نتیجه گرفته شده که نابرابری در این خصوص نیز بیشتر شده است. در خصوص شغل نیز توضیحاتی داده می‌شود که چندان ارتباطی با مسأله ندارد و معلوم نمی‌شود که این امر چه تأثیری بر نابرابری داشته است.
این پژوهشگر علوم اجتماعی تأکید کرد: این قسمت از بخش سوم حاوی مسایلی است که ظاهراً خارج از حوزه تخصصی نویسنده است. تصور نویسنده از تورم و رشد سالانه آن کاملاً غلط است. به نظر وی تورم یا شاخص عمده فروشی طی سال‌های ۱۳۵۵ تا ۱۳۷۱ (۱۷ سال) حدود ۱۶ برابر رشد داشته یعنی هر سال حدود ۱۰۰ درصد!! (ص، ۱۸۴) اولاً شاخص تورم معادل شاخص خرده‌فروشی است که طی دوره مذکور ۱۲ برابر شده است و اگر این رقم را برای ۱۷ سال مذکور حساب کنیم، به طور متوسط سالانه برابر ۱۶ درصد افزایش می‌شود که تفاوت عظیم با ادعای نویسنده دارد. این اشتباه را برای قیمت دلار نیز مرتکب شده و رشد سالانه قیمت آن را ۳۷۵% طی ۱۶ سال دانسته است!! (ص، ۱۸۶) گو اینکه مدعی شده‌اند قیمت‌های داخلی تابعی از قیمت ارز است و همطراز و به موازات افزایش قیمت ارز در یک یا چند موج بعدی آغاز می‌شود (ص، ۱۸۴) ولی معلوم نیست که چرا افزایش قیمت ارز سالانه ۳۷۵% و دیگر کالاها ۱۰۰% بوده است!!
وی افزود: یکی دیگر از دلایل نویسنده برای اثبات افزایش نابرابری مقایسه دستمزد کارمندان با نرخ ارز است که تماماً ناشی از ناآشنایی با مسایل و مفاهیم اقتصادی است. استدلال دیگر نویسنده مبنی بر افزایش نابرابری در تحصیلات صرفاً با تکیه بر آموزش غیر انتفاعی اصولاً صحیح نیست. زیرا آموزش غیر انتفاعی جزء اندکی از آموزش کشور است و قبل از سال ۶۵ هم اندک بوده است. دانشگاه آزاد هم قبل از آن وجود داشته است. اتفاقاً یکی از دلایل موافقان کاهش نابرابری در ایران گسترش آموزش ابتدایی تا عالی است که تعداد بهره‌مندان آن بسیار زیاد شده است و همین امر فی‌نفسه موجب کاهش نابرابری شده است.
وی تأکید کرد: به طور کلی نویسنده برای اثبات ادعای خود لازم بود دلایل موافقان کاهش نابرابری (از جمله آقای طبیبان) که در گزارش‌های متعددی منعکس شده است متذکر می‌شد و نقد می‌نمود، گو این که آمار رسمی نویسنده (ص، ۱۸۳) مخالف ادعاهایش است. مهم‌ترین اشکال و نقص این بخش به پژوهش ۳۱۴ نفری محقق مربوط می‌شود. به طور کلی پرسش تغییر یک ارزش از افراد و اندازه‌گیری آن از نظر ذهنی به هیچ وجه اعتبار و روایی لازم را به عنوان تغییر عینی آن ارزش ندارد. برای توضیح بیشتر مثالی را عنوان می‌کنیم. در پژوهشی که در سال ۱۳۷۳ از مردم ایران انجام شد (بررسی آگاهی‌ها، نگرش‌ها و رفتارهای اجتماعی ـ فرهنگی در ایران، مرکز پژوهش‌های بنیادی، دکتر منوچهر محسنی، ۱۳۷۵) از مردم پرسیده شد که «مردم کشور ما در قدیم (۵۰ سال پیش) بیشتر عمر می‌کردند یا در حال حاضر؟» باید گفت که متأسفانه حدود ۷۹ درصد گزینه قدیم را برگزیدند، در حالی که فقط ۱۴ درصد گزینه در حال حاضر را پاسخ دادند (ص، ۴۳۸) این نسبت‌ها حتی برای افراد دارای تحصیلات لیسانس و بالاتر به ترتیب ۶۹ و ۲۵ درصد بود. در حالی که واقعیات مسلم حکایت از افزایش طول عمر مردم ما نسبت به نیم قرن قبل دارد.
بنابراین از طریق این پژوهش نمی‌توان نسبت به پاسخ‌های آنان قضاوت عینی نمود که عقاید آنان دقیقاً منعکس‌کننده همان تحولات در جامعه است. شاید به همین دلیل نویسنده کوشیده است که برای اثبات نابرابری به آمار و ارقام ولو ناقص استناد کند، در حالی که نویسنده می‌توانست مسأله نابرابری را نیز مثل موارد دیگر از پاسخگویان بپرسد و همان را معادل تحول اجتماعی قرار دهد.
وی تصریح کرد: خلاصه مطلب از نظر نویسنده چنین است که نابرابری بعد از سال ۱۳۶۸ به علت اقداماتی که در زمینه اقتصاد و آموزش رخ داد زیاد شد و این امر منجر به گسترش فقر و در نتیجه با ارزش شدن ثروت در جامعه شد. نمایش ثروت که نیاز آفرینی، فرآیند با ارزش شدن ثروت و تغییر نظام ارزشی جامعه را تشدید کرد و یکی از پیامدهای آن افزایش حقوق اجتماعی ثروتمندان شد. به طور کلی در نقد این بخش از ادعاهای نویسنده می‌باید گفت که فرآیند تغییر ارزش‌ها از سال ۱۳۶۸ آغاز نشد، بویژه آنکه کاهش درآمد از این سال به بعد اصلاً معقول نیست و این کاهش از سال‌های قبل بویژه ۶۵ تا ۵۸ رخ داده بود و اصولاً روند تغییر ارزش‌ها نیز ربط چندانی به این موضوع نداشته است.
این روند از سال ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ به مرور زمان شروع شد، این امر در برخی پژوهش‌های معتبر فرهنگی و با استفاده از شاخص‌های عینی اثبات شده است. آنچه که در سال ۱۳۶۸ به بعد رخ داد تشدید آن روند بود و نه ایجاد آن. اگر چه همین تشدید نیز قابل مطالعه و احیاناً مورد سوال قرار گرفته است.
ادامه مطالب نویسنده به موضوعات مختلفی، همچون روحانیت، پیامدهای نابرابری، سازماندهی و سلسله مراتب، کاهش انسجام اجتماعی، تغییر گروه مرجع، مشروعیت نظام و قالب بین‌المللی یا نفوذ کشورهای دیگر برمی‌گردد که حجم وسیعی از کتاب را تشکیل می‌دهد (حدود دویست صفحه). این بخش‌ها نیازی به نقد جدی ندارد، زیرا فاقد انسجام و ارتباط منطقی با موضوع کتاب است و طی آنها نکات قابل توجه و بعضاً فاقد اهمیت و حتی غلط را می‌توان یافت. این قسمت‌ها بیشتر به نوعی تأملات شبیه است. با این حال ذکر برخی از کاستی‌های این بخش‌ها می‌تواند فضای کلی آن را ترسیم کند. برای جلوگیری از اطاله کلام فقط به چند مورد محدود پرداخته می‌شود.
وی افزود: نویسنده کماکان بر مشاهدات خود حتی اگر محدود باشد یا در دوران کودکی و نوجوانی انجام شده باشد اهمیت بیشتری می‌دهد تا منابع تاریخی و پژوهشی نویسندگان کشور به طور مثال حتی وقتی می‌خواهد درباره کودتای ۲۸ مرداد سخن بگوید به مشاهدات خود از بالای ساختمان سه طبقه در میدان بهارستان استناد می‌نماید. (ص، ۴۶۱) به طور کلی در طول کتاب حتی به یک پژوهش از محققان ایران چه در قبل و چه بعد از انقلاب اشاره‌ای نشده است که احتمالاً ناشی از عدم مطالعه است. با این وضع معلوم نیست که چرا نویسنده از گرایش جوانان به فرهنگ غرب و روی‌گردانی از فرهنگ ملی ناراحت است؟
وی گفت: با عنایت به آنچه که گفته شد نمی‌توان فهمید که نویسنده مشکل را در چه می‌داند، از یک سو او را فردی طرفدار اعمال فشار و کنترل دولت و حتی نیروی انتظامی می‌یابیم به طوری که شرط اول آزادی را از بین رفتن نابرابری‌های اجتماعی و نظام استبدادی می‌داند (ص ۵۱۵ و ۵۱۶) اگرچه معلوم نیست که در غیاب آزادی چگونه نظام استبدادی محو می‌شود!! از سوی دیگر وی را خواهان رفتار مسالمت‌آمیز و همراه با گذشت و دوری از روش‌های قهری می‌یابیم (ص، ۵۵۶) از یک سو نویسنده معتقد است که مسئولین ما دارای سجایای فراوانی هستند، (ص ۱۵۴ و بسیاری از صفحات دیگر) ولی از سوی دیگر رژیم را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که مردم «ترس از توبیخ» داشته و با دشواری به پرسش‌های تحقیقاتی مشابه پژوهش وی جواب می‌دهند. (ص، ۱۶۰)
در واقع همین سردرگمی است که نویسنده در صفحات پایانی (ص ۵۵۵ تا ۵۵۷) صرفاً به یک سری توصیه‌های اخلاقی بسنده می‌کند و خواننده نمی‌داند که با این حجم مطلب درصدد بیان چه موضوعی است. نویسنده حتی در تبیین حکومت‌های قبل و بعد از انقلاب نظر واضح و روشنی ندارد و با استناد به ادعای شاه می‌پذیرد که آمریکا به جرم گرایش به استقلال او را از سر راه برداشته است (ص، ۴۷۷ و ۵۱۱ و ۵۱۲) و به گونه‌ای از نظام بین‌الملل سخن می‌گوید که تمامی وقایع عالم کمابیش تحت سلطه و نفوذ و اداره برنامه‌های ایالات متحده آمریکاست. به همین دلیل روی کار آمدن انور سادات را نیز نتیجه برنامه‌های آمریکا می‌داند و با ذکر برخی از نوشته‌های نشریات غربی همین نتیجه را در مورد انتخابات ریاست‌جمهوری دوره پنجم ایران هم القاء می‌کند، (ص، ۵۱۰) گو اینکه بلافاصله مدعی می‌شود که رهبران انقلابی ایران دندان کشیده، شکنجه دیده، دلسوزتر، مؤمن‌تر و باهوش‌تر از آنند که گول این ترفندها را بخورند (ص، ۵۱۱) در حالی که قرار نیست رهبران چنین گولی را بخورند، بلکه این مردم هستند که ظاهراً مساعد برای گول خوردن هستند!
به طور کلی می‌توان گفت که کتاب فاقد انسجام و چارچوب تئوریک است. به علاوه دلایل و شواهد مرتبط با موضوع به نحو صحیح وجود ندارد. کتاب فاقد لحن علمی و بی‌طرفانه است، نویسنده با ترجمه خلاف عرف هم مدرنیزاسیون به توسعه، برنامه‌ریزی‌های توسعه (Development) را مورد پرسش قرار داده است.
وی گفت: این کتاب هیچ راه‌حلی که متضمن خروج از این وضعیت باشد ارایه نمی‌کند، و بعضاً راه‌حل‌هایی می‌دهد که معقول نمی‌نماید، از جمله افزایش قدرت اقتصادی از خلال ادامه جنگ! نویسنده میان استبداد (به معنای کنترل دولتی و استفاده از قدرت و زور) برای حفظ ارزش‌ها با دفاع از آزادی سرگردان است. اگرچه کفه اول را ترجیح می‌دهد. منابع و ارجاعات کتاب بسیار ناقص و ناکافی است. از مشاهدات موردی نتایج کلی استنتاج شده است. گیر اساسی کتاب دراین است که نویسنده نتوانسته وضعیت خود رابا روحانیت، حکومت و امریکا به لحاظ نظری تنظیم کند. درجایی از خوبی ها و در جایی از بدی های آنها گفته است. نباید درتبیین های جامعه شناسی، ملاحظات سیاسی را دخیل کرد. در حالیکه نویسنده تحث ثاتیر سیاست، بسیاری از مسائل را نوشته و هیچ ایده روشن ومستقلی وجود ندارد.
وی در پایان یادآور شد: کتاب حاضر فاجعه است اما اگر از من بپرسید که چرا آن را نقد کردم باید بگویم حسن دکتر رفیع پور این است که آثارش منتشر می شود و ما انتظار داریم وقتی کتابی به عنوان کتاب سال برگزیده می شود حداقل از نظر روش ایراد نداشته باشد هرچند ممکن است درمواردی سلیقه ای باشد. در صورتی که در سه کتاب وی سیر نزولی از اولی به سومی وجود دارد و به نظرم اگر می خواهد اینگونه باشد بهتر است که کتاب چهارم منتشر نشود. به رغم این اشکالات واضح و آشکار، نویسنده نقاط قوتی هم دارد. توجه و عنایت به اطراف و محیط پیرامون و یادداشت‌ برداری از آنها، می‌تواند خصلت مناسبی برای پیروی دیگران از آن خصلت باشد. اهمیت دادن به مسایل ایران و مسایل ملی و دور شدن از حوزه انتزاعیات و درگیر شدن با مسایل ملموس و علمی هم از دیگر ویژگی‌های مثبت نویسنده است.

* سخنرانی دکتر آزاد:
آزاد ارمکی به عنوان سخنران دوم این پنل گفت: در این کتاب نگاه دو گانه ای درباره توسعه در قبل و بعد از انقلاب وجود دارد. من همچنان مدافع رفیع پور هستم. او اصرار دارد بر اینکه جامعه شناسی را به جای ضد قدرت بودن با نظام آشتی دهد.
تقی آزاد ارمکی در ادامه این نشست گفت: دو نوع نگاه می‌توان به رفیع پور داشت؛ اول اینکه رفیع پور را در کلیت فضای جامعه شناسی ببینیم که بخشی از جامعه شناسی ایران را تحت عنوان جامعه شناسی تجربی با ضعف ها و قوت های خودش تحت تأثیر قرار داده و یکی هم اینکه او را با تک تک آثارش ارزیابی کنیم. تعبیر من درباره رفیع پور این است که وی در یک اوضاع نابسامان جامعه شناسی ایران آمد که دانش جامعه شناسی در حد کتاب مبانی و اصول جامعه شناسی مرحوم دکتر طبیبی بود و کتاب نظریه ها هم در حد کتاب نظریه دکتر انصاری و یکی دوتا کتاب نیمه کار دیگر هم بود ولی کار جدی در جامعه شناسی وجود نداشت.
وی گفت: فکر می کنم کتاب کندو کاوهای رفیع پور کار بسیار خوبی در روش بود که منشأ یک سری بحث های جدی در روش های جامعه شناسی شد و یک جمعیتی را در شهید بهشتی علاقه مند به ایشان کرد و ایشان هم در دانشگاه شهید بهشتی با سازماندهی جمع دوستانی که داشت می شود گفت که به نوعی در رقابت با دانشگاه تهران کار می کرد. بنابراین از این باب یعنی بازی جامعه شناسی، او در ارتقاء بخشی فضای جامعه شناسی تأثیر گذار بوده است و به هر حال در هر سرنوشتی که جامعه شناسی در ایران دارد، او درمسئله دارکردن جامعه شناسی سهمی دارد.
آزاد افزود: نکته دیگر حالات و خلقیات رفیع پور است. می دانید که حالات و خلقیات ایشان ویژه است و شاید کسی دیگر در این زمینه نداشته باشیم. هم به لحاظ سخت گیری برخود و هم با رقیبش. در آن دوران یک تعبیری بود و معمولاً به ایشان می گفتند پروفسور رفیع پور و خود ایشان هم میل داشت که از او تعبیر به پروفسور رفیع پور بشود. که خود همین هم بیشتر جار و جنجال بیشتری در جامعه شناسان ایجاد کرده بود. به نظرم خلقیات ایشان هم در یک جاهایی مفید بود چرا که دوستان ما در جامعه شناسی ایران همیشه موضعشان عوض می شده و اصرار و پافشاری رفیع پوردر موضعش کمک بسیار شایانی به جامعه شناسی ایران کرده است.
وی تأکید کرد: تعبیر من از ایشان یک جامعه شناس تجربی است البته نه جامعه شناسی تجربی با همه ضعف هایی که جامعه شناسی تجربی دارد. جامعه شناسی تجربی نه از نوع جامعه شناسی تجربی بوردیویی آن بلکه جامعه شناسی آمریکایی و نه باز هم سنت آمریکایی که بیشتر به مسأله می پردازد و سعی می کند بر اساس اطلاعات و آمار تحلیل هایی ارائه بدهد و بیشتر هم مربوط به نظام ادرای و نظام قدرت است. ایشان در این گونه فضایی زندگی می کند و به همین دلیل خیلی دغدغه تئوریک ندارد و جامعه شناسی اش جامعه شناسی ضد تئوری است.
آزاد ارمکی یادآور شد: من وقتی از لحاظ نظری به کتاب توسعه و تضاد نگاه می کنم متوجه می شوم که کتاب ایراد دارد و با مجموعه فضاهای نظری کار ندارد. همه جامعه شناسان با یک نظریه و سنت فکری و دغدغه های نظری و یا تأملات نظری کار می کنند. فکر می کنم این نگاه دائره المعارفی به نظریه های جامعه شناسی فقط در جامعه شناسی ایران ساری و جاری است و همچنان هم هست و فکر می کنم که حالا حالا ها هم رخت بر نخواهد بست الا اینکه ما یک حمله بنیادی از نوع مهندس عبدی به این حوزه داشته باشیم و این همه بار مفهومی که در جامعه شناسی وجود دارد را تخلیه کنیم. این کتاب اینگونه مشکلی از لحاظ نظری دارد.
وی در ادامه گفت: با وجود اینکه رفیع پور به بحث های نظری اعتقاد ندارد اما در این کتاب گرفتار کار نظری به معنای دائره المعارفی آن شده است و در نهایت به یک مدل تحلیلی می‌رسد. مدل تحلیلی آن می شود مجموعه همه چیزهایی که در چارچوب های نظری جاری و ساری هست که البته اینها اتفاقاً در کار پژوهش به او کمکی نمی کند اما در کتاب هست و او را گرفتار کرده است. یعنی ساختن یک مدل بزرگ که تمام متغیرها را دارد و حال می خواهد کارتجربی کند
این استاد دانشگاه به بحث های کتاب درباره انقلاب اسلامی اشاره کرد و گفت: انقلاب اسلامی به آن اندازه پدیده پیچیده ای نیست و اصلاً هیچ پدیده اجتماعی در ساحت تحلیلش پیچیده نیست. چراکه وقتی می گوییم پیچیده است یعنی غیر قابل شناخت است. تقریباً یک همچنین نگاهی در پشت نگاه به انقلاب اسلامی وجود دارد. وقتی که شما می خواهید پدیده را پیچیده کنید مدل بزرگ و پیچیده نیاز دارید. اما اگر دست برداریم و کاری که جامعه شناسان به معنای درست کلمه کرده اند این است که یک پدیده اجتماعی را با یک ساحت از پدیده اجتماعی دیگری توضیح بدهند تا اینکه آن را تبیین کنند. ما با همچنین چیزی در انقلاب اسلامی مواجهه نیستیم.
وی با اشاره به نظریات موجود درباره انقلاب و همچنین نگاه های تجربی درباره انقلاب اسلامی گفت: کاتوزیان هم وقتی درباره انقلاب اسلامی سخن می گوید دچار یک فهم ایدئولوژیک و تقلیل گرایانه می‌‌شود. این مشکل در اینجا وجود دارد. بعد در قسمت اول کتاب که عنوان آن توسعه و تضاد است که خود این عنوان کتاب به لحاظ مفهومی قابل تأمل و بحث است. کوششی در جهت تحلیل انقلاب اسلامی و مسائل اجتماعی آن. کتاب دارای چهار بخش است که ابتدا انقلاب اسلامی تحلیل می شود و بعد می رود یک دوره تاریخی تا سال ۶۷ و بعد ۷۵ و بعد از آن بحث جمع بندی است.
وی با اشاره به اهمیت تمایز و تفاوت قایل شدن بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی گفت: با وجود مدل کلان درکتاب، یک ساده سازی در کتاب وجود دارد که به عنوان فرضیه اصلی در کتاب مطرح می شود و با این فرض کتاب خوبی در می آمد . فرضیه این است که اقداماتی که درجهت توسعه در ایران اتفاق افتاد موجب مجموعه تعارضاتی شد که نتیجه اش به انقلاب منجر شد. قرار است که تحلیلی از نوع تحلیل نوسازی صورت بگیرد. این کتاب به شدت بوی نوسازی می دهد اما اساساً ضد توسعه است. تفکرش ضد نوسازی و توسعه است. چرا که تحلیل ها به گونه ای به پیش می رود که نحوه عمل مدرنیزاسیون را مستقیم یا غیر مستقیم توضیح نمی دهد که از درون آن نهایتاً حادثه ای به نام انقلاب اسلامی دربیاید.
وی در ادامه گفت: از طرفی وقتی به مسائل اجتماعی ایران می رسد آنجا نگاه ضد توسعه دارد. آنجا انقلاب اسلامی محصول توسعه می شود و بعد خود توسعه یک عاملی برای از هم پاشاندن و مشکلات دیگری است که دست آخر از آن انقلاب بیرون نمی آید و اگر این فرایند بخواهد ادامه پیدا کند ما باید دچار یک انقلاب دیگری بشویم در صورتیکه دچار یک کجروی های جدیدی می شویم و یک نابسامانی جدید تولید می شود. اما چه چیزی انقلاب اسلامی را دچار انقلاب نمی کند؟ به خاطر روحانیت، دین و مشارکت مردم و امثال آن است درصورتیکه همه این متغیر ها را ما در ساحت قبل از انقلاب اسلامی نیز پیدا می کنیم.
وی افزود: در این کتاب نگاه دو گانه ای بین توسعه و بحران قبل و بعد از انقلاب وجود دارد که مجموعه بحث ها را تعارض آمیز کرده است. یک چیز هایی می توانست کتاب را بهتر کند ابتدا اینکه آمار را غیر گزینشی انتخاب کرده اند. در ابتدا مسأله فهم تاریخی در پدیده ای مانند انقلاب اسلامی در ایران در کتاب است و در واقع کتاب ضد تاریخی است و به تعبیری فهم تاریخی در کتاب جاری و ساری نیست. همچنین فهم اقتصادی و تحلیل اقتصادی قدرتمندی هم در آن وجود ندارد در صورتی که هر دوی این ها باید انجام شود.
وی ادامه داد: ساده ترین و قابل دسترس ترین آدم در این زمینه اینگلهارت است که اتفاقاً در این کتاب هم خیلی در باب تغییر ارزش ها از او استفاده شده است. اندیشه اینگلهارت دقیقاً یک چنین معنایی را می گوید. برپایه یک نظام مدرن که به لحاظ اقتصادی در درون آن اتفاقاتی رخ می دهد. آنجاست که ماجرای ارزش ها اتفاق می افتد. این کتاب می خواهد این جور چیزی بگوید. اما کمتر به ماجرای اقتصادی به معنای تحلیل اقتصادی آن اهمیت داده می شود. اگر دو اتفاق می افتاد این کتاب می توانست بهتر از این باشد و ارتقا یابد. یکی ورود نگاه تاریخی و دیگری نگاه اقتصادی.
وی در ادامه با اشاره به منابع و مأخذ کتاب گفت: درباره منابع، ایشان مختار بوده که منابعش را انتخاب کند اما در کار تاریخی در ابتدا باید تکلیف منابع روشن شود که در این کتاب تکلیفشان به لحاظ روشی معلوم نیست. مسأله دیگر این است که رفیع پور تجربه های شخصی اش را در کتاب زیاد استفاده کرده است که در بین جامعه شناسان ما کمتر دیده می شود و دانشجویانش را جمع می کرد و به بازارو شهر می رفت. در بین جامعه شناسان ایران یکی دکتر صدیق بود که دانشجویان ما را به حوزه آسیب شناسی می برد و دیگری دکتر رفیع پور است که بچه ها را به بازار می برد.

DSC01657
آزاد تاکید کرد: باید بگویم که یادداشت های ایشان مربوط به شرایطی است که وقایع اجتماعی در آن به وقوع می پیوست است که من اسم آن را حضور و تأملات خود محقق می گذارم اما در جایی اینها با هم پیوند نخورده است. یعنی به لحاظ روشی پیوند بین تجربیات شخصی محقق و اطلاعاتی که وجود دارد انجام نشده. به تعبیر وبر تأمل شما به شما کمک می کند که چه ساحت اجتماعی را برجسته کنید. اشکال این کتاب این است که اینها را با هم هم عرض می کند بدون وجود پیوند. این فقدان سنت جامعه شناسانه در جامعه شناسی ایران وجود دارد. یعنی ما در سنت آلمانی زیست داریم اما آلمانی نمی اندیشیم و نحلیل نمی کنیم، در سنت فرانسو ی کار می کنیم اما فرانسوی نمی اندیشیم و فرانسوی تحلیل نمی کنیم. اینجاست که سنت ایرانی با انبوهی از کارهای پژوهشی و آماری و تحقیقاتی… که انجام شده به ما کمکی نمی کند که یک ساحت جدید جامعه شناسانه را پیدا کنیم. باید در نتیجه گیری یک گام بلند برداریم نتیجه گیری باید تکلمه رساله باشد نه گزارش رساله. چیزی که جهت علم را عوض کند مثل کاری که دورکیم در تقسیم کار انجام داد و کتاب دکتررفیع پور از این حیث بسیار ضعیف است. درنتیجه گیری باید یک یافته جامعه شناختی داشته باشیم.
آزاد تصریح کرد: دکتر رفیع پور از یک تعهد جامعه شناسانه سخن می گوید، شبیه تعهد پزشک به بیمار و از یک ساحت آسیب شناسانه سخن می گوید که این ریشه از تعهد خود او به جامعه ایرانی و انقلاب اسلامی وجمهوری اسلامی دارد که متعهد مانده و تا کنون هم بر آن مانده و خواهند ماند. دکتر رفیع پور را جریان جاری علوم اجتماعی راه نمی دهد و با او مقابله می کند. به همین دلیل کتاب کمتر نقد شده زیرا مجال ورود به کتاب ندادند. به نظرم ازاین بابت قابل دفاع است تا قابل نقد.
این استاد جامعه شناسی گفت: کتاب کنایه کم دارد و از بی اخلاقی و بهتان و متهم کردن به دور است. شبیه سازی جامعه شناسی و پزشکی هم به نظرم از جامعه شناسی تجربی بیرون می آید که می خواهد مشکلات و آسیب های اجتماعی را دربیاورد. این است که این کتاب در تحلیل انقلاب اسلامی شاید تحلیل های آسیب های اجتماعی باشد. وقت کمی بر روی فهم انقلاب اسلامی گذاشته می شود و بیشتر به جامعه ایرانی و مسائل ایرانی با مرکزیت عمل دولت و حوزه سیاسی پرداخته می شود. دقت مفهومی به لحاظ ژئوسوسیولوژیک آن در برخی از جاها وجود ندارد. مثلاً در یک جایی از طبقه به عنوان قشر یاد می شود و دکتر رفیع پور انتخاب می کند و از طبقه اصلاً یاد نمی کند. یا نوسازی و توسعه را ایشان انتخاب می کند. اما این انتخاب نیاز به یک توضیح دارد که چرا اینها انتخاب می شود.
وی در پایان یادآور شد: من همچنان از مدافعان دکتر رفیع پور بودم و هستم و امیدوارم بمانم و آن به دلیل سهمی است که او با همه ضعف ها در پژوهش اجتماعی دارد. او اصرار دارد بر اینکه جامعه شناسی را به جای انتقادی و ضد قدرت و ضد دولت بودن با نظام آشتی دهد و خودش هم تا جایی که توانسته به عنوان کنشگر سعی کرده است در ساماندهی حوزه حیات علوم اجتماعی عمل کند. ایشان استاد به حاشیه رانده شده است .
کامنتها و پرسش ها:
سوال: درخصوص ذهنیت و عینیت سوال من این است که واقعا ذهینت و عینیت را چگونه می توان تشخیص داد؟ آیا با تحلیل های آماری می توان به نتیجه رسید یا نه؟ مسئله دیگر اینکه با توجه به صحبت های دکترآزاد ما با خارج شدن ازفضای پوزیتیویستی دچار یک نسبیت گرایی می شویم در اینجا بحث معیار پیش می آید. معیارچیست؟ ما از کجا بدانیم که دچار توهم نیستیم و نظر ما ارتباط دقیق با جامعه دارد؟ شما تاکید دارید که مثلا اساتیدی که مستند آقای عبدی هستند مثل کاتوزیان به نظر شما ایدئولوژیک هستند. اما جامعه شناسان مطالعات فرهنگی جایی برای این تفکیک قائل نیستند. با این تعبیر شما هم که در حال نقد ایشان هستید ایدئولوژیکی برخورد میکنید.
پاسخ مهندس عبدی: طبیعی است که محقق منابع را انتخاب میکند. منظور من این نیست بلکه ایراد من در اینجاست که مثلا در بحث انقلاب، باید با ذکر نظرات دیگران باشد. نوشتن تجربیات چیز خوبی است اما مثلا زمانیکه شما درمورد کودتای ۲۸ مرداد می نویسید و تنها جمله و استناد شما در حالیکه که کتب بسیاری در این مورد نوشته شده است به این باشد که در طبقه سوم ساختمانی چنین مشاهده ای داشتید که احتمالا دکتر رفیع پور آن زمان ۱۲ یا ۱۵ سال داشتند این یک فاجعه و نوعی توهین و بی احترامی به دیگران است. به علاوه بنده اصلا اعتقاد ندارم که جامعه شناس می تواند تجربیات شخصی خود را بنویسد. تجربیات شخصی باید به گونه ای درپژوهش آورده شود که شما متوجه آن نشوید یعنی باید دردل منطق و استدلال قوی بیان شود نه اینکه چون من چنین تجربه ای دارم پس معتبر است.
در مورد ذهنیت و عینیت درواقع ذهنیت ما نوعی عینیت است و این واقعیتی است. من به این مسئله اعتراض دارم که این ذهنیت متعلق به گذشته است. ذهنیت افراد نسبت به وقایع عینی در زمان های مختلف، متفاوت است. این ذهنیت ها در زمان خود یک عینیت است ولی این ها ربطی به آن عینیت فراذهنی ندارد. نظر افراد لزوما ربطی به عینیت ندارد.
درمورد آمار باید بگویم که نمی توان مسائل مملکت را با آمارحل کرد آمار درهمه زمینه ها به خصوص در زمینه تاریخی به ویژه در کشورما که پایه های آماری قوی ندارد، نمی تواند قابل استناد باشد. درمواری که هم که آمار وجود دارد معلوم نیست چقدراعتبار دارد. اما اگر منظور تحلیل های آماری باشد که بله قابل دفاع است در غیر اینصورت تمام پژوهش های ما روی هوا است. اما باید درپژوهش ها به محدودیت آن توجه داشت که نمی تواند بازتاب واقعیت باشد.
دکتر آزاد: در کارتاریخی و پژوهشی سه چیز با هم متفاوت است: خاطره نویسی، تاملات، توصیف واقعیت اجتماعی. تاملات با احوال شخصی فرق می کند. جامعه شناسی ایران سمت تاملات نمی رود. جامعه شناسی ما یا سمت جامعه شناسی صرفا کمی و پوزیتیویستی می رود یا ایدئولوژیکی . دکتر رفیع پور خواستند میانه ای را بین این دو گرایش ایجاد کنند.
سوال: به نظر می رسد رویکرد کتاب به لحاظ روشی ارزشی و زندگی روزمره است در حالیکه می خوانیم که محقق نباید دیدگاه های ارزشی خود را دخیل کند .
دکتر آزد: کتاب تناسبی با جامعه شناسی روزمره ندارد. دکتر رفیع پور مشاهدات خود را که می گوید من دیدم و… داخل باکس قرار داده و جدا کرده است. اینکه می گوئیم که ایشان ایدئولوژیکی هستند به این دلیل است که از بحث هاایی مثل دین کوتاه نمی آید. وی به دنبال دفاع از روحانیت، دین، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است. آسیب های آن را مربوط به دوره تاریخی می داند نه مرتبط به اصل انقلاب. این آسیب ها قابل مدیریت است. قبل از انقلاب توسعه، تضاد آفرین است که نتیجه اش انقلاب می شود و بعد از انقلاب، توسعه، آسیب آفرین می شود که قابل مدیریت است. ایشان اصراردارد که بر اساس اطلاعات و داده ها نشان دهد که انباشت مشکلات وآسیب های و نابسامانی ها چگونه صورت میگیرد و از آموزش، فراگیری رسانه و جابه جایی نیروها در حکومت و… نام می ببرد که عامل آسیب ها هستند و بعد می گوید اگر پاکی پیشه کنیم و به ارزشهای اسلامی برگردیم و… می شود این آسیب ها و مشکلات را حل کرد. اما دربحث های جامعه شناسانه اینگونه نمی شود بیان کرد. برای ایجاد تغییرات باید تغییرات ساختاری حاصل شود. نه اینکه بگوئیم این گونه باشیم و …
عبدی: در مورد تاملات به کتاب توکوویل به نام« دموکراسی در آمریکا» اشاره می کنم که هر آنچه نوشته مشاهدات محقق است. اما خواننده متوجه این امر نمی شود. ادبیات مغلق و پیچیده ندارد و درعین حال عمیق ترین تحلیل ها و پیش بینی ها را دارد. در این کتاب نویسنده مشاهدات خود را دریک چارچوبی می ریزد و خواننده متوجه حضور نویسنده نمی شود.
دکتر جواهری: چند نکته را مطرح میکنم. اشکالی که همیشه به آثاردکتر رفیع پور گرفته می شود این است که ایشان تئوری مدار نیستند. در حالیکه این مشی علمی و سلیقه علمی و مربوط به نحله فکری است و نمی تواند به معنای این باشد که ایشان تئوری ها نخوانده اند یا نمی دانند و قادر به عمل کردن در سطح تئوری نیستند. ممکن است افرادی با این سلیقه مخالف باشند. ایشان درکتاب متناسب با کار خود اشاره ای به دیدگاه و تئوری ها داشتند. حال ممکن است کسی معتقد باشد که باید تمام مباحث را ذیل یک نظریه و تئوری پاسخ داد مانند دکتر چلبی که در تمام تبیین ها از جمله کار، جرم و خانواده و … با ساختار پارسونز تبیین میکنند. این را نمی توان دلیل بر ضعف نطری وی دانست.
نکته دیگر این است که دکتر رفیع پور جامعه شناس تجربی گراست. با کندوکاو و روش و تکنیک و … شروع کرده است و با کنار گذاشتن اینها قصد دارد به تحلیل جامعه ایران، فرایندهای آن و آسیب هایش توجه کند و این به نظر من حرکت مثبتی است.
در خصوص تحلیل های آماری در مورد نیازهای روستاییان که مهندس عبدی اشاره کردند نمی توان گفت که دکتر رفیع پور به قدری بی توجه و ندانم کار بودند که که n=300 را ۴۰۰ گرفته است . ممکن است این مطلب مربوط به سوالات چند جوابی و …باشد.
رفیع پور جامعه شناسی مردم مدار به معنا و تعریفی است که خود از آن اراده کرده است. خطاب وی درتوسعه وتضاد نه قشر جامعه شناس و توده مردم که مسئولان هستند که معتقد است توسعه ای که شما در پیش گرفته اید چیزی جز نابرابری و افزایش انحرافات و… به جامعه نمی دهد.
در مورد این ایراد که نتیجه گیری ضعیف است و آنچه گفته شده جزء بدیهیات است را تا حدی قبول دارم. اما دکتررفیع پور از زاویه برشی که خود به مسائل و پدیده می زند، راه و چاه را نشان می دهد.
کتاب به زبان ساده و مفاهیم درجه دوم جامعه شناسی نوشته شده و این هم جز مشی علمی ایشان است. قصد فهم کتاب را دارد و این نشانه بی ارزشی و یا عامیانه بودن نیست.
درمورد تجربه شخصی ومشاهدات خود یا دیگران اگر این مشاهدات تعمیم داده شود، میتوان گفت که اشتباه استو اصلا اعتباری ندارد. اگر کسی بحث تئوریک انجام داده و به همراه استدلال و داده های آماری و درکنار آنها تجربه شخصی و مشاهده، تجربه زیسته خود را بیان کند یعنی به حس، تجربه و مشاهده خود و دیگرن بها دهد وداخل کادربنویسد ایرادی ندارد ف این هم یک سلیقه علمی است.
دکتر محمدی: در ۲۰ سال اخیر گروه هایی در جامعه شناسی ایران شکل گرفته اند: گروهی تاکید بر جامعه شناسی اسلامی دارند مانند پارسانیا و کچوئیان؛ گروهی بر رویکرد نئومارکسییسم مانند اباذری و آشتیانی ؛ افرادی مانند جلایی پور و توسلی به رویکرد جامعه شناسی روشنفکران. و دکتر رفیع پور به هیچیک از این نحلهه ها شباهت ندارد. نگاه ایشان به نظر من جامعه شناسی علمی است. معتبر بودن علم نزد ایشان به رغم ایدولوژیک بودن ایشان جدی است. مسئله مهم دیگر این است که مسئله جامعه ایرانی و اندیشیدن به روش علمی ومشاهده جامعه شناسانه همراه با یک بینش جامعه شناسی برای ایشان مهم است .
دکتر محدثی: برای بنده غلط های فاحش استاد روش شناسی شگفت انگیز بود و به این نتیجه رسیدم که ما در مقام آموزش و شارح توانایی هایی داریم که در مقام میدان و مطالعه جامعه شناسی، مسئله بغرنج می شود. ما توانایی بهره گیری از آموزه های خود را نداریم. فاصله بین جامعه شناس به عنوان مدرس و جامعه شناسی به عنوان کار میدانی بسیار جدی است.
سوال: به دلیل گسترده بودن موضوع به نظر می رسد نیاز به کار تیمی و بین رشته ای است شاید هرکس دیگری هم که به جای دکتر رفیع پور بود نمی توانست کارش عاری از مشکل باشد. چگونه می توان کار تیمی انجام داد؟
دکتر آزاد: اگر کتاب را در حوزه جامعه شناسی سیاسی یا جامعه شناسی اقتصادی و توسعه و… قراردهیم مشکلات خود را دارد. من این کتاب را دردسته جامعه شناسی آسیب های اجتماعی قرار می دهم. تا جامعه شناسی انقلاب و سیاسی و توسعه و … رفیع پوردغدغه جامعه شناسی دارد و این کار فهم تاریخی و فهم اقتصادی می خواهد. ایشان می خواهد دولت را نقد کند و چون مدافع حکومت است آن را جدا میکند از دولت. در صورتی که این ها قابل تفکیک از هم نیستند.
مهندس عبدی: خانم دکترجواهری میگویند که ایشان دغدغه جامعه شناسی دارند ما صحبت از دغدغه نمی کنیم کتابی نوشته شده و آن را نقد می کنیم. رفیع پور قبل ار اینکه شهروند و یک انسان دغدغه مند باشد یک جامعه شناس است. ما با جامعه شناس کا رداریم. دغدغه داشتن مسئله بعدی است. دولت قبلی مگر بی دغدغه بود. جزو محالات است که شما ۲۴۰ مورد داشته باشی و در جدول تقاطعی ۴۴۰ کیس . این ها به کنار، مهم این است که فرد اصلا متوجه این مسئله نیست به نظرم درنقد کردن نباید گذشت داشت و این حرفها کمکی به جامعه شناسی نمی کند.

* قسمت سخنرانی دکترآزاد به نقل از خبرگزاری مهر می باشد.

 

 

 

نظرات

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ستاره دار ضروری است *

*